سا یه سر گر دان پا ی بند قفسم بال وبر با زم نیست سر گل دارم و پر وانه پر وازم نیست گل به لبخندو مرا گریه گر فته است گلو چون دلم تنگ نبا شد که پر با زم نیست گا هم از نا ی دل خویش نواءئی برسان که حزین نا له ی سوز تو دمسا زم نیست در گلو می شکندنا له ام ار رفت زدل قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست ساز هم با نفس گرم تو اوازی داشت بی تو دیگر سر ساز و دل اوازم نیست اه اگر اشک منت با ز نگو یدغم دل که در این پرده جزین همدم و همرا زم نیست دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی چه کنم شیو ه اءیئنه غما زم نیست به گر ه بندی ان ابروی با ریک اندیش که به جز رو ی تو در چشم نظر با زم نیست سا یه چون باد صباخسته ی سر گردانم تا به سر سایه ی ان سر و سر افرازم نبست
|+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در جمعه یکم اردیبهشت 1385
|