وقتی نیستی تصو یرت را در اءینه می بینم حا صل جمع بو سه ها را به رو ی ما هت شلیک می کنم.عا شق ائینه ای هستم که رو ی ما هت را نشا ن می دهد.اشک شو ق ریزان به لبخندت می نگرم.مو جودی که از زند گی سیر است در حوا لی درخرو جی زندگی سکو نت دا رد. وقتی می خندم غمم اشک می ریزد.اگر مر گ نبو د زند گی در خر و جی نداشت.زندگی پلی است که دو نیستی را بهم و صل می کند.وقتی برای درخت غر ق در شکو فه سو ت بلبلی می زنم-بهار به احترام کلا هش را بلند می کند. 
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در پنجشنبه بیستم مهر 1385
|