غرش رعد سحر گاهی بر اضطراب شب های سربی سیلی زدودر زهدان هفت لای ظلمت نفس نوباوه روز پرید .در خاموشی بهت اندودهذیان ساز - برق از دیدگان خدا بر جست سینه اسمان به دندانه صد زخم دریده شدخفقان ترس به انتها رسید و نا گاه با دلهره سقوط ستون های ابر سنگینی لواره های انتظار فرو ریخت .تاب تن تب گر فنه هستی نقش طا عونی مر دارهای قرن - سو سو ی مر گ شعله های تک سو ز - طعم گس عشق های مردابی - عطش جوانه های نهفته در ناف خاک و این شب ..این شب این خیمه ستون سو خته دود اکند این کابوس سینه فرسای دیده سو ز - با فواره رگ های اسمان رو فته شد در وازه های دیده ودل باز می شو د نفس هوا پاک و رخساره زمین شسته است بیا ای جان سبکبار من بیا تا در صبح نو دمیده به نظا ره خورشید رو یم م.ا . به اذین
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
|