|
|
|
|
|
پر ده اول: اتاق بخشدار - بخشدار در پشت میز کارش نشسته یک دهاتی به حالت احترام در برابرش ایستا ده. دهاتی:جناب اقای بخشدار - ابو به کشت ما بستن - بنده پارسال پنج هزار تو مان بابت ان تقدیم کردم . بخشدار:اون برای پارسال بود برای امسال چیزی دادی یا نه؟.. امسال هزینه زندگی خیلی بالا رفته اگه میخوای اب نهرو به کشت توهم بدن باید ده هزار تو مان بدی ... دهاتی: ولی قربون..... بخشدار: ولی ملی نداره.... دهاتی خارج میشود پس از لحظه ای دهاتی دوم داخل میشود بخشدار: خوب چی شد ؟ تصمیم گر فتی یا نه؟ دهاتی:بله قربون ده هزار تومن فراهم کردم تقدیم می کنم بخشدار:چی؟...ده هزار تومن ؟.. پیش پای تو ممد اقا رفت بیرون بیس هزار تومن میداد ! خلا صه از پانزده هزار تومن کمتر نمیشه... دها تی: ولی قربون.. بخشدار: ولی ملی نداره پرده می افتد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
رها ساز خود را از انچه مانع می شود انی بشوی که می خواهی - از همه تردیدهاکه به توان خود وبه روءیاهای ارزشمند خود داری و از این توهم که انها را فرا چنگ نمی توانی اورد-یا که انها خواسته های راستین تو نیستند . خود را رهاکن از همه گذشته ها-زیبائیهای دیروزهمچنان از ان تواند در خا طره هایت - اما انچه را می خواهی از یاد بری فراموش خواهی کردکه تا فردا طلوعی بیش نمانده است . از تصور افسوس و گناه خود را رها ساز و عهد کن که امروز رابه کمال توان خود سرشار زیست کنی . از بند خواسته های دیگران خود را رها کن و هر گز شرمسار و سر افکنده مباش که به معیار ایشان زندگی نکر ده ای - اهمیت هیچکس برای تو بیش از تو نیست به محور احساس خویش زندگی کن - که بهترین و سزا وار ترین همین است وانگاه دیگران به حرمت شرافت و امانت تو سر فرو اورند به تحسین رها ساز خود را که تنها خود باشی .. . وبدینسان فراتر از روءیا های خویش به پرواز در خواهی امد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:25 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها نمی توان شنید -ان راکه دیگران گویند بایدکه گوش فراداد اوای خویشتن را نه انبوه مردمان نه دوستان ونه بستگان هر گز ترا صلاح کار نمی دانند وتوتنهاتوئی که می داند وتوان ان را دارد که دست بسوئی گشاید که باید پس هم اکنون کمر بر بند کاری دشوار در پیش است و جدالی سخت ومردمانی که تیز می نگرند وپنداری که نیک سخن می گویند ازاین میانه راهی باید گشود انچه را که مشتا قی فرا چنگ خواهد امد پیوسته اگر تلاش توانی کرد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:26 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط سوز دلم را در جهان پروانه می داند غمم را بلبلی کا واره شد از لانه می داند نگریم چون زغیرت- غیر می سوزد بحال من ننالم چون زغم -یارم مرا بیگانه می داند به امیدی نشستم شکوه خود را بدل گفتم --همی خندد بمن اینهم مرا دیوانه میداند به جان او که دردش راهم از جان دوستتر دارم-.ولی میمیرم از این غم که می داند یا نمی داند نمی داند کسی کاندر سرزلفش چه خو نها شد ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند نصیحت گر چه می پرسی علاج جان بیمارم اصول این طبابت را فقط جانانه می داند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:12 توسط محمود نفیسی
|
|
||