به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد مگر روزی که از این بند غم ازاد می گردد تپیدن های دل ها ناله شد- اهسته اهسته رسا تر گرشود این ناله ها فریاد می گردد زاشک و اه مردم بوی خون اید -که اهن را دهی گر اب و اتش- دشنه فولاد می گردد دلم ازاین خرابی ها بود خوش- زانکه می دانم خرابی چون که از حد بگذرد اباد می گردد زبیداد فزون - اهنگری گمنام و زحمتکش علمدار و علم چون کاوه حداد می گردد علم شد در جهان فرهاد و در جان بازی شیرین نه هرکس کوهکن شد در جهان فرهاد می گردد
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
|