|
|
|
|
|
فرا رسیدن نو روز باستانی را به همه ایرانیان سراسر جهان شا دبا ش گفته و تندرستی و بهروزی همه انان راخواستارم وامید وارم نوروزشان پیروز با شدو هر روزشان نو رو ز (محمود نفیسی) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:35 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
جمله ای که چه با ان موافق باشیم چه مخالف در قابل تامل بودنش شکی نیست. بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغم اینکه دیگر دوستمان ندارد هم چنان دوست بداریم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:30 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما دوست داریم ما دوست داریم عشق را با فرزانگی وزندگی را با پا کیز گی و مردم را با مر دانگی در با لندگی ما دوست داریم: بیداران شب را که:غرقه در امیدنودمیدن خورشیدو نو روئیدن بهار و صبح روشن فردا- در روشنی پستو ها- شعر - نامه داستان و شب نامه می نو یسند وراه رهائی می نما یند با اخگر هاشان و با قلم ها شان- قلم های راست قا مت نشکسته شان که: (نمی پیچند از خدمت محرومان سر) *** ما دوست داریم با ور جان بخشمان را- جهان ارا یمان را دانش و دانش کا ران را و دانش رهائی از ستم کا ران را فن وفن اوران را وادب و هنر را وهنر مندان پیش رو خدمتگزار مردم را و فرهنگ سا زان عاشق مر دم را که دل در بند ازا دی دارند و عدالت می خواهند ویاری می دهند انسان را تا که(بند ها را بگسلد) و(در های زندان بشکند) واز جبر طبیعت رها ئی یابد و از قهر خود کا مگان ازادی یا بد و طبیعت را بسازد از نو و زند گی را به سازد در خطی پیش رو *** ما دوست داریم: مردمان را- کارگران را - دهقا نان را - همه زحمتکشا ن را و اتحاد شان را و سازمان های داد خوا هشان را وشهیدان را- جا نان را وبندیان سر بلند زیر شکنجه را وبوسه می باریم - اگر بتوانیم- بر استان خروش ضجه ها شان و بر پرده ی شاد روی غمه شان *** و دوست داریم: روشنی مهر جان خیز را دوستی و ازادی را عدالت و صلح بی ستم را- و گلشنی مهر گان ستم ستیز را اری - دوست داریم - دوست داریم این همه هستی و هستان را و نیستی پستی پستان را |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:8 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
Ilove two things
One-you-another Exit of you Ibelieve you-iwant in the world Two wishes First you-Another |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته دیگر مرا به وعده میا زارـخسته ام زیبای من!ازاین همه تکرار خسته ام تنها نیم شکسته-ترک خورده از سکوت حتی زدلنوازی گیتار خسته ام دیگر به باغ لبی تر نمی کنم زیرا زسایه های سپیدار خسته ام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:37 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوای صلح شنیدیم و گیر ودار به جاست سپر زدست فکندیم و کارزاربه جاست رسید سال نو از راه و رنج پار به جاست خزان گذشت ولی حسرت بهاربه جاست خرابی از پی هم می رسد چه حال است این که هرچه سال نو اید دریغ پار به جاست به شوق نور دویدیم در رکاب فریب به شهر صبح رسیدیم وشام تار به جاست اگر چه دیده ما شد زانتظار سپید سیا هکاری شبهای انتظار به جاست نشسته دست زجان عزیز چون منصور به حرف حق مگشالب هنوز دار به جاست اگر چه رفت جوانی چو تیر از نظرم به دشت خاطرم از رفتنش غبار به جاست زمین زخون شهیدان به موج امده است هنوز نر گس ان ترک را خمار به جاست به خانه خانه گردون چو مهره نردیم که می رویم یکا یک ولی قمار به جا ست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:31 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:53 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از ازدواج مرد:اره دیگه نمی تونم بیش از این منتظربمونم زن:می خوای از پیشت برم؟ مرد:نه فکرش راهم نکن زن:منودوست داری؟ مرد البته! زن:ایا تا به حال به من خیانت کرده ای؟ مرد:نه!چرا چنین سئوالی می کنی؟ زن:منو مسا فرت می بری؟ مرد:مرتب! زن :ایا منو می زنی؟ مرد:به هیچوجه من از این ادما نیستم! زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟ ============================ بعد از ازدواج:متن رااین دفعه از پائین به بالا بخوانید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:1 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
روح اول:من درا ثرسکته قلبی به اینجا امدم روح دوم : چرا سکته قلبی کردی؟ روح اول: در اثر خیانت زنم او با مردی رابطه داشت یک روز امدم به خانه دیدم یک جفت کفش مردانه پشت اتا ق خواب است . با شتاب وارد اتا ق شدم ولی زنم تنها بود فکر کردم ممکنه دردستشوئی پنهان شده باشد لذا با شتاب به طبقه پا ئین امدم ولی انجا نبود با خود گفتم بطور حتم در پشتبام مخفی شده است باعجله خودرا به پشتبام رساندم ولی انجا هم نبود ومن از شدت نا راحتی وبالا وپا ئین رفتن سکته قلبی کردم والان در خدمت شما هستم روح دوم گفت: اگر عوض همه این کارها در یخچال را باز کر ده بودی الان هردو زنده بودیم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اولی طوقی به من بخشید. طو قی از مروارید
که به شهری با کا خها و معابد و گنجها وبندگانش می ارزد دومی برای من شعری سرود .ومی گفت که گیسوی من مانند گیسوان شب سیا هست. وچشمان کبودم به چشم صبح می ماند. سومی چنان زیبا بود که چهره مادرش هم از بوسیدن او گلگون می شد.دستهایش رابرزانوی من گذاشت و لبانش پای برهنه مرا بوسید. تو به من هیچ نگفته ای وچیزی به من نداده ای- زیرا تنگدستی وزیبا هم نبستی. اما انکه دوست دارم توئی( ترجمه از کتاب ترانه های بیلیتیس) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
درزمان های بسیار قدیم-وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.فضیلت ها و تبا هی ها دور هم جمع شدند-خسته تر وکسل تر از همیشه ناگهان هوش ایستاد و گفت:بیا ئید یک بازی بطور مثال قایم باشک ........................................................ همه از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فوری فر یاد زد من چشم می گذارم!و از انجائیکه هیچ کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه پذیرا شدنداو چشم بگذاردو دنبال انان بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن-یک.دو-سه همه رفتند تا جائی پنهان شوند لطافت خودرا به شاخ ماه اویزان کرد. خیانت به داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی شد. هوس به مر کز زمین رفت دروغ گفت:به زیر سنگ می روم!ولی به ته دریا رفت.طمع در کیسه ای که خودش دو خته بودپنهان شد. ودیوانگی مشغول شمردن بود"هفتادونه- هشتاد- هشتاد ویک..وهمه پنهان شده بودند بجز عشق که همواره مردد بودونمی توانست تصمیم بگیردو جای شگفتی هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است و محال. در همین حال دیوانگی به پا یان شما رش رسید نود وپنج- نود شش-نود هفت..هنگامی که دیوانگی به شماره صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.. نخستین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود : زیرا تنبلی تنبلی اش امده بود جائی پنهان شود. لطا فت را یا فت که به شاخ ماه اویزان شده بود. دروغ در ته دریاچه و هوس در مر کز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد. بجز عشق. او از یا فتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از در خت کندو با شدت و هیجان ان را بوته گل رز فرو کردو دوباره و دو باره تا صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون امد با دست هایش صورت خودرا پوشانده بودو از میان انگشتا نش قطرات خون بیرون می زدشا خه ها به چشمان عشق فرو رفته بودندو او نمی توانست جائی را به بیند. عشق کور شده بود. دیوانگی گفت :من چه کردم؟چگونه می توانم تورا در مان کنم؟ عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا در مان کنی. اما اگر می خواهی کاری برایم انجام بدهی از این پس را هنمای من شو. و اینگونه شدکه از ان روز به بعد عشق کور شد ..و دیوانگی همواره همراه عشق است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نه هراسی نیست من هزاران بار تیرباران شده ام وهزاران بار دل زیبای مرا از دار اویخته اند وهزاران بار با شهیدان تمام تاریخ خون جوشان مرا به زمین ریخته اند سرگذشت دل من زندگی نامه انسان است که لبش دوخته اند زنده اش سو خته اند وبه دارش زده اند اه ای بابک خرم دین تو لو مو مبا را می دیدی ولو مبا می دید مرگ خو نین مرا در بو لیوی راز سر سبزی حلا ج این است ریشه در خون شستن باز از خون رستن در ویتنام هزاران بار زیر تیغ جلاد زخم بر داشته ام وندر ان اتش و خون باز چون پرچم فتح قا مت افراشته ام اه ای ازادی دیر گاهی است که از اندونزی تا شیلی خاک این دشت جگر سو خته با خون تو می امیزد دیر گاهی استکه از پیکر مجروح فلسطین شب و روز خون فرو می ریزد وهنوز از لبنان دود بر می خیزد سال هاپیش -مرا با کیوان کشتند شاه ه هر روز مرا می کشت وهنوز دست های شا هانه دراز است پی کشتن من هم از ان دست پلید است که در خوزستان در هویزه-بستان- سو سنگرد این چنین در خون اغشته شدم و همین امروز با مسلمان جوانی که خط پشت لبش تازه سبزی می زد کشته شدم نه هراسی نیست خون ما راه دراز بشریت را گلگون کر ده است دست تاریخ ظفر نامه انسان را زیب دیبا چه خون کر ده است اری از مرگ هراسی نیست مرگ در میدان -این ارزوی هر مرد است من دلم از دشمن کام شدن می تر سد مرگ با دشنه دوست؟ دو ستان!این درد است نه هر اسی نیست پیش ما سا ده ترین مسئله ای مرگ است مرگ ما سهل تر از کندن- یک برگ است من به این باغ می اندیشم که یکی پشت درش با تبری تیز کمین کر ده است دوستان گو ش کنید مرگ من مر گ شما ست مگذارید شما را بکشند مگذاریدکه من بار دگر در شما کشته شوم تهران-خرداد ۱۳۶۱-هوشنگ ابتهاج- ه-الف- سایه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ایمردم ازاده!کجا ئید کجا ئید ازادگی افسرد بیا ئید بیا ئید در قصه تا ریخ چو ازاده بخوانید مقصود از ازاده شما ئید شما ئید چون گرد شود قوت تان طور عظیمید گسترده چو با ل و پرتان فر هما ئید بی شبهه شما رو شنی چشم جها نید در چشمه خورشید شما نور و ضیا ئید بسیار مفا خر پدران تان و شما راست کو شید که یک لخت بر ان ها بفزا ئید! مانا -که به یک زاویه خانه حر یقی است هین!جنبشی از خویش که از اهل سرا ئید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:59 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دی از رهی گذشتم و دیدم به گوشه ای خلقی ستا ده اند و هیا هو به پا بود گفتم: که این تجمع و غو غا برای چیست؟ گفتند :بهر مردن پیری گدا بود گفتم جه نام دارد وفرزند کیست او؟ گفتند بینوا پسر بی نوا بود اشکم به دیده امدو گفتم شنا ختم این بینوا برادر بی چیز ما بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:59 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
<<من همین تو فانم "من همین غریوم "من همین در یای اشوبم که اتش صد هزار خواهش زنده در هر موج بی تابش شعله می زند!>> - "رکسا نا" - <<اگر می توانستی بیائی ترا با خود می بردم . تو هم کف و تو فان و دریائی تلا شنده می شدی تو هم ابر می شدی و هنگام دیدار ما از قلبمان اتش می جست و دریا و اسمان را روشن می کرد ...در فریاد های تو فانی خود سرود می خواندیم "در اشوب امواج کف کر ده ی دور گریز خود اسایش می یا فتیم " و در لهیب اتش سردو رو ح پر خروش خود می زیستیم ...اما تو نمی توانی بیائی نمی توانی تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری>> -می توانم . رکسا نا می توانم ... می توانستی" اما اکنون نمی توانی و میان من وتو به همان اندازه فا صله است که میان ابر های اسمانی و انسان هائی که در زمین سرگردانند ......-<< رکسا نا >> و دیگر در فریاد من اتش امیدی جر قه نمی زد..-شاید بتوانی تا روزی که هنوز اخرین نشا نه های زندگی را از توباز نستا نده اند " چون قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوب پا یه ی ساحل بگسلدبر دریای دل من- عشق من -زندگی من - بی وقفه گردش کنی-با ارامش من ارامش یا بی در تو فان من به غریوی وابری که در دریا می گرید شو راب اشک را از چهره ات بشو ید . تا اگر روزی افتا بی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد اب این دریا را خشک سا خت ومرا دریائی بی اب و بی ثمر کرد تو نیز بسان قایقی بر خاک بنشینی و بی ثمر گردی و بدینگونه - میان من وتو اشنائی نز دیکتری پدید اید اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون می توانی به من - که رو ح دریا - روح عشق-و روح زندگی هستم - باز رسی "نمی توانی ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط محمود نفیسی
|
|
||