راز طبیعت
شاعر با دوستی روشن رای- در عالم تخیل- که خود شاعر است گفتگوئی را اغاز می کند
و بسیاری از مسا ئل انسان را روی کره خاک با او در میان می گذارد و پاسخ ها ئی می شنود
پرسش ها و پا سخ ها خواندنی است.
دوش در تیرگی عزلت جانفرسائی
گشت روشن دلم از صحبت روشن رائی
هرچه پرسیدم از ان دوست مرا داد جواب
چه به از لذت همصحبتی دا نا ئی
اسمان بود بدانگونه که از سیم سپید
میخ ها کو فته با شی به سیه دیبا ئی
یا یکی خیمه صد و صله که از طول زمان
پاره جائی شده و سوخته با شد جا ئی
گفتم:از راز طبیعت خبرت هست ؟ بگو
منتها ئی بودش؟یا بودش مبدائی؟
گفت : از اندازه ذرات محیطش چه خبر
حیوانی که بجنبد تک دریا ئی
گفتم ان مهر منور چه بود؟گفت : بود
در بر هر دل سو خته شیدا ئی
گفتم : این گوی مدور که زمین خوانی چیست؟
گفت : سنگی است کهن خورده بر او تیپا ئی!
گفتم :این انجم رخشنده چه با شد به سپهر؟
گفت بر ریش طبیعت تف سر با لا ئی!
گفتمش هزل فرو نه ! سخن جد فر مای
گفت: و الا تر از این دنیی دون - دنیا ئی!
گفتم این قا عده حرکت و این جا ذبه چیست؟
گفت از اسرار شک الود ازل ایما ئی.
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
|