تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 افسانه گل سرخ تر جمه از زبان بلغاری به فارسی :لیود میلا نانوا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود  در زمان قدیم پا دشا هی ثروتمنددر ایران زندگی می کردکه همسرش فوت کرده بود و او با دخترش تنها مانده بوددختر برای پا دشاه همه چیز بود شادی و دلداری امید وامید واری        تنها سرگرمی مورد علاقه دختر پرورش گل های سرخ بود در باغ پا دشاه          بوته های گل سرخی از سرتا سر دنیا اورده بودندمی رو ئیدکه با عطر خو یش   تمام فضای دور تا دورکاخ را پر می کرد.و قتی پا دشاه مشغول امور مملکت بود یا با دشمنان فراوان خود می جنگید  عطر گلها اندوه دختر پا دشاه را بر طرف می کرد.روزی بعد از پیروزی در جنگ پا دشاه اسیران زیا دی همرا هش اورد و خیلی دلش می خواست پیروزی خودرا جا ودانه سازد تصمیم گرفت مسجدی چنان  بسازد که  از مناره ان چشم انداز تمام فضای گلستان دیده شود  پا دشاه وعده داده بود یه استادی که این کار دشوار را انجام  کند پا داشی بزرگ دهد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387  |
 نگاهی به کو دتای 28 مرداد- بخش دوم

تامل بر پیشینه نا کا می ها هیچ گاه با این هدف نیست که نکات ضعف

نهضت های گذشته بر جسته شود.تا محملی برای محکو میتشان

شده - با لعن و تقبیحی برمبا رزان نیمه راه و حتی تسلیم گشته باشد

اسلوب علمی مبتنی بر اخلا ق تحلیل مسا ئل بسی از این سان

نگا هی به دور است . بل ازین نگرشدرست نشا ت می گیرد که با درک

ودر نظر داشتن  شرایط عینی و ذهنی و ضعیت و چگو نگی ارایش

نیرو ها و با فت طبقا تیو فرهنگی جا معه در ظرف زمانی ومکانیش

کدامین موارداز متن مبا رزات را با یست بیرون کشید که مطا بق

معیا رهای امروزین می توان با کا ربستهای خلاقه  ان

در صحیح ترین سمت و سویحر کت جا معه-عقلانی ترین و کا را ترین

روش ها را برای اهداف  ترقی خواهانه بر گزید.

به همین خا طر نگریستن از این منظر بر کو دتای ۲۸ مر دادو سیا ستها

و عملکرد رژیم کو دتا درس های بس امو زنده برای نسل جدیدمبارزان

راه ترقی و پیشرفت میهن دارد. رژیم کو دتا  با اتخاذ روش های شبه

فا شیستی در بی رحمانه ترین و سبع ترین اشکال سر کوب با کشتار

وسیع مبارزان  در عرصه های فرهنگی نیز بطور عمد موجد خلا ئی

در جا معه ی انروزین شد تا بستری مناسب برای رشد گرایشات

انحرا فی در جا معه و جود داشته با شد.اتخاذ این سیاست  ضد ملی

و ضد میهنی محمد رضا  همه  مطا بق دستور امپر یا لیست ها و

در راستا ی تا  مین منا فع تاریخی ان ها بود. مطلب مهمی که باید بر

ان تا کید شود مرا عات  اسلوب علمی تحلیل پدیدهای تاریخی است.

 رو ش علمی  مطا لعه و بر رسی عوامل مو ثر در یک پدیده - در نظر

گرفتن منطقی بر ایند نیروهای تا ثیر گدار بران است  . نیروهای اثر

گذار در حالت کلی همواره دا خلی و خارجی می با شد. عمده نقش

همیشه از ان عوامل دا خلی یک پدیده است


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 نگاهی به کو دتای 28 مرداد سال 1332
همانگونه که پیش از این نوشتیم  به مناسبت کودتای ۲۸ مرداد و اهمیت ان در

تاریخ کشورمان مطلبی تهیه شده است . اینک ان را می خوانید.                     نگاهی به کو دتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲

تاریخ معا صر مشحون از مبا رزات خونبار مردم کشورمان در سده اخیر

با فراز و نشیب های فرا وانی همراه بو ده است.گذر از سنگلا خ های

دشوار و صعب العبوربرای دست یا بی به حقوق حقه  دمو کرا تیک

با جان فشا نی های زیاد توام بو ده است.این مبارزه بی امان مردمی

برای طلب حقو حقوق انسا نی خویشتن  با و حشیا نه ترین و

نا مر دمانه ترین  شیوه هاو روش سر کوب و با هزاران تر فند و حیلت

هماره در خطوط کلی به انحراف کشیده شده است.

اینک که مردم کشور مان با هزاران مشکلات با خیزشی تو فنده

با هدف رهجوئی و رهروی به سوی اینده ایروشن و تا بناک به شکل

های مختلف در تمامی عرصه های اجتما عیمی رزمند. وا کا وی

چیرگی کو دتا ی ننگین ۲۸ مرداد درسال ۱۳۳۲ هنوز هم با گذشت

چندین دهه تازگی خودرا نه تنها از دست نداده بلکه مقو له ای است 

لازم و ضرور. چرا که این رویداد بخش مهمی از تاریخ کشور مان بوده

که با حوادث قبل از ان و سیر جریا نات بعدی(عملکرد رژیم کو دتا)

پیوندی نا گسستنی دارد. با زاموزی درس ها ئی از چگو نگی این عمل

ننگین امپر یا لیست ها  و مزدورانش-همچنین درک علت شکست تلخ

مردم کشورمان در جنبش مردمی معرو ف به نهضت ملی شدن

صنعت نفت و تو فیق دشمنان مردم اموزه های بس با ارزشی دارد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 وصف الحال اقایان پس از مرگ همسرشان :

مردها کاین گریه در مرگ همسر می کنند

بعد مرگ همسر خود - خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه-سوی منزل می برند

دشت  داغ سینه خود لاله پر ور می کنند

چون مجا نین !خیره بر دیوار و بر در می شوند

خاک زیر پای خود زگریه هی تر می کنند!

روزو شب با عکس او - پیو سته صحبت می کنند!

دیده را  از خون دل- دریای احمر می کنند!

در میان گریه هاشان- بک نظر!با قصد خیر!!

بر رخ نا هید و مینا و صنو بر می کنند!

بعد چندی کز وفات  جا نگداز او گذشت.

بابت تسلیت خود ! فکر دیگر می کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جا نشین بی بدیل یارو همسر می کنند

کج نیندیشید!!فکر همسر دیگر نیند

از برای بچه هاشان - فکر ما در می کنند!!!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 کمی هم بخندید

میزان تحصیلات

به یارقلی میگن میزان تحصیلات ؟میگهphd.میگن یعنی چی؟ میگه:

passedHighschoolWith Difficulties.

یارقلی جوراب می خره براش بزرگ بوده  توش پنبه می ذاره

یارقلی با کت و زیر شلواری تو خونشون نشسته بود . ازش می

پرسند واسه چی تو خونه کت پوشیدی؟ میگه : اخه شاید مهمون بیاد

می پرسن: پس چرا  دیگه زیر شلوار پو شیدی؟ میگه : خوب ممکنه

هم نیاد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 کمی هم بخندید-برنامه هفتگی خانم های ایرانی؟!

شنبه

مرد:عزیزم !امروز نا هار چی داریم؟

زن: به بین  امروز قرار ه من و نازی با هم بریم (فال روسی یخ زده)بگیریم .میگن

خیلی جا لبه . همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته(شوهرت

واست یه انگشتر می خره(خیلی جا لبه نه؟)سر راه یه جیزی بگیر بیار

یکشنبه

مرد: عزیزم  امروز نا هار چی داریم ؟

زن:به بین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای "روش خود اتکا ئی بر اعتماد به 

نفس"ثبت نام کنیم . هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی

زنا شو ئی داره.تا بر گردم دیر شده - سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه

مرد:عزیزم!  امروز نا هار چی داریم؟

زن: به بین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظزوف عتیقه"می گن خیلی جالبه

ممکنه طول بکشه . سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیا ر!

سه شنبه

مرد: عزیزم!امروز نا هار چی داریم؟

زن:به بین امروز من ونازی قراره با هم بریم برای لباس ما ما نم که می خواد

برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم . تو که می دونی فا میل مامانم

اینا چقد ر روی دگمه حسا سند!ممکنه طو ل بکشه سر راه چیزی از بیرون بگیر

بیار!

چهارشنبه

مرد : عزیزم!امروز نا هار چی داریم؟

زن :به بین امروز قراره من و نا زی بریم کلاس بدن سازی  و "اموزش ترو مپت"

ثبت نام کنیم . همسا یه نازی رفته میگه خیلی جا لبه . ترو مپت هم که می گن

خیلی کلاس داره مگه نه؟ممکنه طول بکشه چون جلسه او له.سر راه یه چیزی

بگیر بیار!

پنج شنبه

مرد: عزیزم!امروز نا هار چی داریم؟

زن :به بین امروز من ونازی قراره بریم خونه همسا یه خاله نازی که تاز ه از

کا نا دا او مده  می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من وا قعا از این زندگی

خسته شدم !چیه همش مثل کلفتها کنج خونه!به هر حال چون ممکنه طول

بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه

مرد:عزیزم!امروز نا هار چی داریم؟

زن :به بینم تو وا قعا خجالت نمی کشی ؟یعنی من یه روز تعطیل هم حق

استرا حت ندارم ؟وا قعا به نازم به این رو نمی دونم به شما مردای ایرونی

چی باید گفت!نه !وا قعا این خیلی تو قع بزرگیه که انتظار داشته باشم  فقط

هفته ای یه باز شو هر م من رو برای نا ها ر بیرون ببره؟!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 درباره کودتای ننگین 28 مرداذ 1332
امروز دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ است در چنینن روزی یعنی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲کودتادئی به مشارکت امپریالیزم انگلیس و امریکا وبه همراهی مزدوران ایرانی و نو کران جیره خوارشان  علیه نخست وزیر محبوب و قانونی و ملی ایران یعنی دکتر محمد مصذق صورت گرفت و شاه فراری را به قدرت با ز گر دانید. با اینکه باران ویژه فرهنگ و ادب امروز است  از لحاظ اهمیت مو ضوع این بار بر خلا ف شیوه همیشگی خود ررفتار کرده و مقاله ای در باره کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تهیه شده که فردا ان را خواهید خواند.
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 داستان گل وبلبل شاهکار اسکار و یلد بخش سوم و بخش پایانی

هنگامی که ماه در اسمان در خشیدن گرفت. بلبل به سوی درخت گل سرخ پرکشیدو نشست و سینه اش را بر خار فشرد. سراسر شب خواند و خواند  سینه اش بر خاربود  و خار هر لحظه بیشتر بر سینه اش خلید و خونما یه هستی اش از او بیرون تراوید.نخست از پیدایش عشق در دل یک پسر و دختر خواند تا بر بلند ترین شاخه درخت گل سرخی دلفریب  شکفت - هر نغمه ای که در پی نغمه بر می امد - گل برگی بر گلبرگ های دیگر می افزود . گلبرگ نخست بی رنگ بود همچنان مهی شناور بر فراز رو د خانه - همچون با مدادان بی رنگ. اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هرچه بیشتر بر خار بفشرد . در خت فریاد زد:"بلبل کو چک!بیشتر بفشار و گرنه پیش از انکه گل سرخ را تمام کنی- روز در می رسد."از این رو بلبل بیشتر خودرا بر خار فشرد و اوازش پیوسته بلند تر شد.زیرا از پیدایش اشتیاق در جان یک مرد و زن می خواند  بدینگونه بلبل باز هم بیشتر  بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانکاه بر جانش چنگ زدو درسراسر تنش دوید . در هر دم جانکاه تر می شد  و اواز ش هر چه عنان گسیخته تر- زیرا از عشقی می سرود که با مرگ کامل می شود - عشقی که در گور هم نمی میرد! صدای بلبل هردم نا توانتر گردید . وبال های کو چکش لرزیدن گرفت . اوازش هردم ضعیف تر شد و ناگهان حس کرد چیزی سخت راه گلو یش را می بندد. انگاه واپسین نوایش را از حنجره بر اورد . ماه سپید ان را شنید و دمیدن سپیده را از یاد بردو در اسمان درنگ ورزید . گل سرخ ان را شنید و سرا پا یش با شو ق و شا دی لرزید  و گلبر گ هایش را از خواب ناز بر انگیخت . درخت فریاد زد:"  نگاه کن  نگاه کن !گل سرخ کامل شده !!اما بلبل پا سخ نداد - چه مرده و در میان سبزه های بلند افتا ده بود و خاری در دل داشت.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
 داستان گل وبلبل شا هکار اسکار ویلد - بخش دوم
وبه رمز و راز عشق اندیشید. نا گاه بال های قهوهای رنگش را برای پرواز گشود و در دل اسمان اوج گر فت . چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای با غ را پیموددر میان چمن زار درخت گل سر خ   ز  یبا ئی ایستا ده بود و بلبل همین که این را دیدراست به سو یش پر کشید و فریاد زد"یک گل سرخ به من بده من نیز برایت اواز می خوانم. اما درخت گل سرخ سرش را بالا برد و پا سخ داد:"گل های من سفید است - سفید تر از برف کو هسار - اما پیش برادرم برو که در پای سا عت قدیمی روئیده است و شاید انچه را که می خواهی به تو بدهد. از این رو بلبل به سوی درخت گلی که در پای سا عت قدیمی رو ئیده بود - پر کشید. فریاد زد:"یک گل سرخ به من بده ومن شیرین ترین اوازم را برایت میخوانم اما در خت گل سرش را بالا برد و پا سخ داد:"گل های من زرد است - به زردی گیسوان پری دریا ئیکه بر تخت عنبرین می نشیند- اما پیش برادرم برو که زیر پنجر ه  دانشجو رو ئیده است - او شا ید انچه را که می خواهی به تو بدهد.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
  داستان گل و بلبل شا هکار اسکار ویلد

دانشجوی جوان فریادزذ:"او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم با من می رقصد-اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست.                                    بلبل از اشیا نه اش در درخت شاه بلوط صدای اورا شنید و از لا بلای  برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.                                                  دانشجو فریاد زد:"در سراسر باغ من گل سرخی نیست !دریغ که خوشبختی به چه چیزهای کوچکی وابسته است.!انچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمز های حکمت دست            یا فته ام -و با این همه تنها نیاز به یک گل سرخ زندگی ام را به شور  بختی می برد. و چشمان زیبایش  پر از اشک شد.                                دانشجوی جوان زیر لب زمزمه کرد:"فردا شب شا هزاده مجلس رقصی دارد.و یار من در میان ان جمع است اگر برایش گل سرخ ببرم- تا سپیده دم با من می رقصد.                                                             اگر برایش گل سرخ ببرم -اورا در اغوش خواهم گرفت     و او سربرشانه ام خواهد نهادو دستش  در دستانم گره خواهد خورد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
 زیارت- از مینا

زیارت

اینجا اسمان دل من طلائی است

ونگاه روشن تو سا یبانی از جنس نور

اینجا معنی کلمات رنگ افتاب گرفت

وصدای گرم تو سرودی از مهر

سرنوشت به عشق ایمان اوردوتقدیر به حیرت نشست

امیداز چشمه پاک وصل وضوگرفت و نماز خواند

عشق به جاودانگی افتاد

لحظه ها در حسرت ماندن ذوب شد ند

وافتاب دمید

هنوز لحظه های من مستند

هنوزنفسهایم پر از عطر است

در سکوت صدای پای عشق می اید

۸۷/۵/۲۵

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387  |
 ازادی افتاب - شعری از مهناز
در برکه بوئی به مشام می رسد.

انگاه که فرزندان ادم در کار زنجیر کردن افتاب می با شند

ان چنان قوی باش که جز ازاد کردن افتاب چیزی نیا مو زی

انگاه که ستارگان در ظلمت شب فرو می روند . چشمانت را بیا موزکه جز روشنی چیزی نبیند

وبه قلبت سفارش کن ..که از طنین خرد شدن افکار کسی خشنود نشود

اگر افتاب را دیدی و افتاب ترا شنا خت خودت را به او معرفی کن بگو که از ظلمت امده ای و از ظلمت بیزاری

افتاب از زندگی مرگ می سا زد  و از مرگ زندگی

هستی در پیدایش افتاب است و اگر افتاب نبا شد زندگی و مرگ یکی است

همیشه ما دیا ت را پلی برای رسیدن به معنویات قرار بده

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  |
 محمود درویش شاعر مبارز فلسطینی در گذشت
محمود درویش که برای انجام عمل قلب دربیمارستان هوستون تگزاس در امریکا تحت مراقبت های پزشکی قرار داشت پس از عمل قلب دچار حمله قلبی شد و در گذشت.این درحالی است که و ضعیت درویش پس از عمل قلب خوب گزارش شده بودوی همچنین پس از این عمل و در سا عات پا یا نی زندگی خود شعری را با عنوان(مرگی که شکستش دادم) را در بستر مرگ سرود. محمود درویش از سالهای    پیش از نا را حتی قلبی رنج می کشید و در طول عمر خود دو مرتبه  در     سال های ۱۹۸۴و ۱۹۹۸ مورد جرا حی قلب قرار گرفت اما این بار نتوانست        بیما رستان را به سلامت پشت سر بگذارد. محمود درویش سال هاعلیه جنا یات رژیم صهیو نیستی در فلسطین شعر سرود  و بهمین خا طر مجبور به ترک وطن شد. این شا عر مبارز فلسطینی در سال ۱۹۴۱در البروه روستای شرقی عکا    متولد شد . در سال ۱۹۴۸ پس از اشغال فلسطین  به وسیله صهیو نیست ها   اوارگی را تجربه کرد
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  |
 محمود درویش شاعر مبارز فلسطینی در گذشت

محمود درویش شاعر مبارز فلسطینی دریکی از بیما رستان های تگزاس بر اثر حمله قلبی در گذشت . در اینجا چند سروده اورا در باره صلح می اوریم ودر اینده نزدیکی شرحی از زندگی او بدست خواهیم داد.                                              

صلح کلام مسا فری ست در درون خویش

به مسا فری که به سمت دیگر می رود

۲-صلح دو کبوتر نا اشنا ست

که قسمت می کنند بغ بغوی شان را

بر لبه مغاک

۳-صلح اشتیا ق دو دشمن است

هریک جدا گانه

برای خمیا زه کشیدنی بر پیا ده رو خستگی

۴- صلح اه دو عاشق است که تن می شویند

با نور ما ه

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387  |
 تا سیان از هوشنگ ابتهاج ه. الف.سایه

خانه دل تنگ غروبی خفته بود

مثل امروزکه تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ

وشب از شب پر شد

من به خود گفتم یک روز گذشت

ما درم اه کشید

زود بر خواهد گشت

ابری اهسته به چشمم  لغزید

وسپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد

در  کمین دل ان کودک خرد؟

اری ان روز چو می رفت کسی

داشتم امدنش را با ور

من نمی دانستم

معنی هر گز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

اه ای واژه شوم

خو نکر ده است دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیا یند عزیزانم- اه

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 زندگی از ه-الف-سایه

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبا ئی رسند

انقدر زیباست این بی باز گشت

کز برایش می توان از جان گذشت

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 ما در بزرگ امروزی

ما در بزرگ دوستم عا شق پیتزا ست

وبه جای عینک لنز می زندو حالا قصد

دارد که لنزش را رنگی کند...از سبز

و عسلی هم بدش می اید فقط ابی

هالو ژن ابی زده تو ما شینش که یه پر

ایده ورینگ اسپورت کرده ..چند روز پیش

پشت در خونه مو نده بود و با ما شینش

تو خیا بون می چرخیدو موزیک دختر بندری را

به صدای بلند گذاشته بود  که گرفتنش افسر

گفته  مادر دیگه از شما گذشته .. وهمین

جمله اینقدر مادر بزگ را اتشی کرده که کار

به کلا نتری کشده و سرانجام پدر بزگ امده

ضمانت کرده  و ازادش کردن...

با مزه اینکه پدر بزرگ کو چک و عینکی بود ه

و به نر می و شکوه گفته:اخه فروغ من تاکی

با ید از دست تو بکشم  {از وب گیسو طلا}

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387  |
 انتخاب -- از تهمینه رستا خیز- بخش سوم و پا یان داستان

انگار از خواب بیدار شده بود  تند تند رکاب می زد به جلو خیره شده بود  اما هیچ چیز نمی دید مغزش به یک باره خالی ازهر نوع اندیشه و فکری بود  مسخ شده بود تنها تند تند رکاب می زد.. با ران  ..بازهم با ران اما این بار نه بارانی از قطرات درشت اب ..بارانی از گلوله و خمپا ره جنگ .. اوارگی  .. خون .. و سرما  سر مای مرگ . می لرزید نه از سرما از ترس . همین که دید شنا خت  بی یک لحظه  حتی تردید یا فراموشی.. خودش بود  ان چشمان گستاخ  بیرحم ابی.. ابی ان قدر ابی که نمی شد حتی چند لحظه خیره شد..با ان لبخند مطمئن سرد  سرد  و بی تفا وت  اما این بار نه همان روزر  نه همان جا  نه همان عطش و نه همان قرار .. در لباس نظامی و در کسوت فر مانده دشمن . جلو امد . می تر سیدم و می دانستم که اوهم مرا شنا خته  بی تر دید و بدون کمترین فراموشی  ان قدر نزدیک شد که نفس اشنا یش را    احسا س می کردم .                                                                                                          -سه ماه لذت .. .از بین افراد خانواده ات به غیر از خودت می توانی دونفر دیگر را انتخاب کنی بقیه طبق دستور ستاد  تیر با ران می شوند                                                                         پشتش را به من کرد و وسط دو محا فظش ایستاد . به خانواده ام نگاه کردم به سه دختر و پسر کو چکم - به برادر جوانم همسر- ما در و پدرم  .. پک عمیقی به سیگارش زد و به رو به رو خیره شد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 انتخاب -- از تهمینه رستا خیز بخش دوم

بلند شد و لباس هایش را پو شید . من هم بلند شدم . پتو را جمع کرد و داخل کو له پشتی   انداخت .تمام این کارها را با چنان ارامش و اطمینانی انجام می داد که نمی شد با ور کرد. که سا عتی قبل با من همخوا بگی کرده.به سمت در کلبه رفت                                            -هفته دیگر همین روز این جا هستم.                                                                                   در را بست و رفت.                                                                                                             انگار از خواب بیدار شده بود. . شا ید هم وا قعا خواب بود ... تند تند رکاب می زد و به جلو خیره شذه بود.اما هیچ چیز نمی دید . مغزش به یک باره خالی از هر نوع اندیشه و فکری بود .       مسخ شده بود . تنها تند تند رکا ب می زد.                                                                            هر هفته همان روز  همان جا  همان چشمها همان عطش همان عشقبازی همان قرار. بدون یک کلمه حرفحتی اسمش راهم نمی پرسید. او هم نمی پرسید . یکی از ترس و دیگری از بی تفا و تی. حتی به اندازه کوله پشتی اش هم به او فکر نمی کرد اما ان دیگری اگر فکر نمی کرد  تنها به این دلیل بود که نمی توانست فکر کند . او چیزی فرا تر از تما می زندگی-انسان ها و چیز های اشنای لطرا فش بود  عشق نبود . دوست داشتن هم نبود ..نه هوس هم  نبود  تسلیم محض بود  . درست مثل  پدیرش بی چون و چرای تولد- مرگ - جنسیت-  سرزمین - نژاد و تمام چیزهای بی چون و چرای زندگی که حتی زحمت فکر کردن  در باره انها را به خود ندا ده ایم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 انتخاب -- از تهمینه رستا خیز بخش اول

می لرزید.  ان روز هم می لرزید ان روز از سرما این بار از ترس. همین که دید شنا خت. بی یک لحظه   حتی تر دید  یا فرا موشی.... خو دش بود: ان چشمان گستا خ بی رحم  ابی ..ابی ان قدر ابیکه نمی  شد به ان حتی چند لحظه خیره شد....با ان لبخند  مطمئن سرد سرد و بی تفا وت...بی تر دید خودش بود.. نیازی نداشت که به حا فظه اش فشار اورد  تا بتواند خا طرات گذشته را مرور کند. تمام گذشته را با کو چکترین جز ئیات از جلو چشمش مثل یک فیلم با دور تند می گذشتند و نا با ورانه فکر می کردکه برعکس تمام تصورا تش هیچ و قت نتوانسته اورا به عنوان یک خاطره ممنوعه در گذشته اش دفن کندو او همیشه در جا ئی تاریک و نا شنا خته از ذهن نا فرمانش  زنده بود و زندگی می کرده....و حالا این جا در این جهنم بر پا شده در زمین -حاکم مطلق مرگ و زند گی است....قطرات درشت اب .. با ران...با ران    ان روز هم با ران می امد . با ان دوچرخه زهوار در رفته  و لبا س های نازک ..وسط ان جا ده طو لا نی..  اببه تمام لبا س هایم نفوذ کر ده بود و از سر ما می لرزیدم تمام بدنم بی حس شده بو د و می دانستم  اگر بخواهم خودم را به خانه بر سانم  حد اقل یک سا عت دیگر با ید رکا ب بزنم  با ان تن علیل  همیشه مریض.. این دقیقا به معنای خود کشی بود  تنها راه رفتن به کلبه بود. انجا حد اقل سر پناهی داشتم و اگر کمی شانس می اوردم  و هیزمی و جود داشت می توانستم اتشی روشن کنم  به کلبه که رسیدم  متوجه شدم غا فل گیر شده دیگری هم  از با ران و جو د دارد. در کلبه را هل دادم و بعد گرما... با صدای در از جا پرید و با حالت تها جمی زست گرفت. چند لحظه نگاه کرد و بعد به ارامی گفت  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 شادی

شا دی

نه !

من تنها نیستم

تو تنها نیستی

ما استثنا نیستیم

منطق  هشت و نه

قانون است

دویدن ذر پی نان

روز مرگی همه ماست

یک عمر تلاش

تلاش جانکاه

برای یک سر پناه

قا نون زندگی ما ست

ما میلیارد ها انسان

در سراسر جهان

نه برای خوشبختی

نه برای کا میا بی

که برای زنده ماندن

همواره در ستیزیم

صورتمان را گر چه سرخ

نگه داشته ایم با سیلی

اقا یان به ما یا د داده اند

که  ژست خوشبخت بو دن بگیریم

وبخندیم

و برقصیم

همان دم که حتی در سفره مان

نان نداریم

وبخندیم

وبرقصیم

حتی و قتی کار نداریم

یعنی هویت انسانی مان را

از یاد برده ایم

بخندیم و برقصیم و

شاد باشیم

که دیوار برلین فرو ریخت

که اربا بان در همه جا

پیروز و کام  یا بند

بخندیم و برقصیم

که بغداد سقوط کرد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 ساحل ها م.ا. امید

سا حل ها

بینم وبینی رفیق! دوست! برادر!

درد بزرگ است و رنج درد فرا وان

دانم و دانی و لیک هر چه بود درد

با شد امید ما بزرگتر از ان

***

خسته شدم زین سرود های درون سوز

خسته شدم زین بهار های غم الود

تا کی تا کی بهشت های خیالی؟

تا کی تا کی خیال های زر اندود

***

پیش بسوی سرود های طربناک

پیش بسوی بهارهای شکفته

پیش بسوی بهشت های حقیقی

پرگل-پر افتاب- نمزده - رفته

***

دریا توفانی است و کشتی فرتوت

در کف فرماند هان کشتی شلا ق

سا حل دز ذان در انتظار غنا ئم

طاقت پا رو زنان  نگشته مگر طاق؟

***

پیش بسوی جزیره های سعا دت

پیش بسوی کرانه های طلائی

زیور هائی که صلح بسته بر افاق

پنجر ه هائی که باز کر ده رها ئی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 به ناظم حکمت بخش دوم

هر کسی هست چراغی تابان

وگل و با غچه ما را

به ستم می ریزند

پیش پای خوکان

و بکام خفاش

پرده می اویزند

پیش هر اختر پاک

که بجان می سوزد

وین شبستان فروریخته می افروزد

****لیک جان داروی شیرین امید

همچو خون خورشید

می تپد در رگ ما

وگل کمشده سر می کشد از خاک شکیب

غنچه می ارد بی رنگ فریب-

وبما می دهد این غنچه نوید

از گل ابی صبح

خفته در بستر سرخ خورشید

****

نغمه خویش رها کن حکمت-

تا فرو پیچد در گوش جهان

وسرود خود را

چون گل خنده خورشید بپاش

از کران تا بکران!

جغد ها - خفا شان!

می هراسند از گلبا نگ امید-

می هراسند زپیغام سحر......

****بسرائیم- بخوانیم- رفیق

نغمه خون شفق

نغمه خنده صبح!

پرده نغمه ما ست

گوش فردای بزر گ .

و نوابخش دل ما ست

لب اینده پاک   تهران-اسفند ماه ۱۳۳۰

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 به نا ظم حکمت از ه. ا. سایه

چو یکی بوسه گرم-

چو یکی غنچه سرخ-

چویکی پرچم خونین ظفر

دل افرو خته ام را بتو می بخشم- نا ظم حکمت!

*******

ونه تنها دل من

همه جا خانه تست

دل هرکودک و زن

دل هر مرد

دل هر که شنا خت

بشری نغمه امید ترا

که دران هر شب و روز

زندگی رنگ دگر طرح دگر می گیرد

*****

زندگی! زندگی

اما نه بدینگونه که هست

نه بدینگونه تباه

نه بدینگونه پلید

نه بدینگونه که اکنون بدیار من و تست-

به دیاری که فرو میشکنند

شبچراغی چو تو گیتی افروز

وز سپهر وطنش می رانند

اختری چون تو پیام اور روز


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 جهان از نا ظم حکمت

من ودوره گرد گذرمان

بغایت در امریکا گمنامیم

با این همه

از چین تا اسپا نیا- از دماغه امید نیک تا الاسکا

در هر وجب از اب و خشکی- دوستانی دارم

و دشمنانی

چنان دوستانی که یکبارنیز- همه را ندید ه ایم

می توانیم اما بمیریم

از بهر نانی برابر-ازادی-برابر

روءیائی برابر

وان جنان دشمنانی

تشنه بخون من

و من به خونشان

قدرتم از ان

که نیستم تنها

در این گستره دنیا

جهان و خلقش نما یا نند در قلب من

اشکار ند در علم من

به ارامی و صراحت

پیوسته ام

به پیکار عظیم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
  شعری از ناظم حکمت

روشنا ئی پیش می اید

ومرا در بر می گیرد

دنیا زیبا ست

و دستانم از اشتیاق سر شار

نگاه از در ختان بر نمی گیرم

که سبزند و بار ارزو دارند

راه افتاب از لا به لای دیوار ها می گذرد

***

پشت پنجره در مانگاه نشسته ام

بوی دارو رخت بر بسته

میخک های جائی شکفته اند

می دانم

اسارت مسئله ای نیست

ببین!

مسئله این است که تسلیم نشوی

نا ظم حکمت - ۱۹۴۸-۱۹۴۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 در اندوه از دست دادن ناظم حکمت از پا بلو نرودا

چرا مردی نا ظم!

اینک بی سرو ده های تو چه کنیم؟

کجا جویم چشمه ای را که در ان

لبخندی باشد؟

که به گاه دیدار مان- در چهره تو بود

نگاهی همچون نگاه تو

امیزه ای از اب و اتش

ما لا مال از  ملال و شاد ی و رنج

****

اینک دسته گلی از گل های داودی شیلی

نثار تو باد!

بی تو در جهان چه تنهایم

از دوستی ات که برایم نان بود

ونیز فرو نشا ننده ی عطشان ما

وبه خونم توان می داد

بی نصیب ماندم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 نگاه خطا-ناظم حکمت

نگاهتان خطا می رود

درست دیدن هم هنر است

درست اندیشیدن هم هنر است

دستان هنر افرینتان گاه بلای جا نتان می شود

خمیری فراوان را ورز می دهید لقمه ای از ان را خود

نمی چشید

برای دیگران بردگی می کنید و فکر می کنید ازا دید

غنی را غنی تر می سازید و این را ازادی می نا مید!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 مرگ

مرگ

مرگ است این

ولوله در باد می کند

میکشد بال روی شیشه شب

پشت پنجره فریاد می کند

شبحی در گذار از چنگل

ماه خونین روی تیغه کاج

نا قوس معبد خوف

بیداد می کند

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه چهارم مرداد 1387  |
 کوچ سنگین شبانه از شکوفه تقی

کوچ سنگین شبا نه

پرنده پیر

دیری بود

که در اندیشه کو چیدن بود

اما از فکرگداشتن اشیان

و چنار سوخته هم

نمی اسود

پرنده پیر

در روءیا هایش

هرگاه که پر می گشود

اشیانه و در خت چنار

بر پشتش بود

بیچاره پرنده پیر

هر روز هنگام خیزش افتاب

چونان خسته بود

که حتی اواز بیداری را

نمی سرود         سه شنبه اول مرداد ۱۳۸۷

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 
 
بالا