تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 اشک تنهائی از عمران صلاحی

اشک  تنها ئی

شرم اگر در جمع بگذارد من شیدا بگریم

سوی خلوت می گریزم تا مگر تنها بگریم

اشک را گه عقده سا زم در گلو گاهی زدیده

ریزمش با خون دل در خاک و چون مینا بگریم

همچنان برقی که صبح از خنده ی خورشید گرید

خنده بر کنج لبت هرگه  که گیرد انجا بگریم

بی وفا این رسم یاری نیست  کاندر شب گشائی

چون صدف اغوش به هر غیرومن دریا بگریم

خنده بر طالع زنم گا هی -گهی بر خویش گریم

بی تو  من امشب نمی دانم  بخندم یا بگریم؟

ایکه گفتی گریه کن در شام جانسوز جدائی

غرق سیلان سرشکم بازهم ایا بگریم؟

درسکوت شا مگا هان بر مزار ارزو ها

گوشه ای بنشینم و چون شمع- بی پروا بگریم

بدتر است امروزم ار دیروز ای مهر دلا را

نی عجب امروز اگر در ماتم فردا بگریم

کس به حال دل نیندیشد "صلا حی" وای برمن

باز باید گو شه ای بگریزم و تنها بگریم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  |
 داستان وا قعی
یک داستان وا قعی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتا ده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای

فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار

در بین ان مار مولکی را دید که میخی از بیرون به پا یش فرو رفته بود.

دلش سوخت ویک لحظه کنجکاو شد  وقتی میخ را بر رسی کرد متعجب شد

این میخ ده سا ل پیش هنگام سا ختن خانه  کو بیده شده بود!!!

چه اتفا قی افتا ده؟

دریک قسمت ناریک بدون حر کت مارمو لک ده سال در چنین موقعیتی زنده

مانده!!!چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مسا له کارش را تعطیل و مار مو لک را نگاه کرد.دراین مدت چکار

می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانگونه که به مار مولک نگاه می کرد

یکد فعه مارمو لک دیگری با غذائی در دهانش  ظاهر شد!!! مرد شدیدا منقلب

شد. ده سال مرا قبت . چه عشقی! چه عشق قشنگی!!! اگرمو جود به این

کو چکی به تواندعشقی به این بزرگی داشته با شد. پس تصور کنید اگر ما

سعی کنیم تا  چه حد    می  توانیم  عاشق شویم و تا جه حد میتوانیم      

 عشق داشته با شیم    

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 سو گند های قدیمی

سوگند های قدیمی

کوچه پیوند های صمیمی خلوت است

خانه سو گند های قدیمی را سکوت وتاریکی به ویرانی کسید

پنجره ها اشتیا قی برای گشودنشان نداشتند

 وهم تلخ فراموشی -سایه صبرم را شکست

کوه ایمانم سست شد و لرزید

چشمه امیدم  سنگ شدو خشکید

چشمهای با رانی ات چه شد؟

دستهای دریا ئی ات کجا ست؟

ببین که چگونه خون در دستهای من به بن بست می رسد

مینا     ۲۸/۶/۸۷

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 شب قدر

شب قدر

امشب در کوچه های عشق و نیاز پرسه می زنم

وروح عشقم مهمان سفره  روشن مهتاب است

زمزمه عاشقان بیدار

پیمانه مستان هشیار

صدای سرود سبز سپیدار

ومن به دروازه های ایمان رسیدم

واز چشمه شیرین شب نوشیدم

اسمان مرا به یاد اورد

در اغوش گرفت و بوسید

ومن دستان مهربان خدا را دیدم که

"پر از گلهای امید بود"

ونگاهش را خواندم که

"سر شار از شادی بود"

مینا ۳۰/۶/ ۸۷

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 منا جات از هوشنگ ابتهاج بخش دوم

شبچراغی چون تو رشک افتاب

چون شکستندت چنین خوار و خراب؟

چون توئی دیگرکجا ایدبه دست

بشکند دستی که این گو هر شکست

کا شکی خود مرده بودی پیش از این

تا نمی مردی چنین ای نا زنین

شوم بختی بین خدایا این منم

کارزوی مرگ یاران می کنم

انکه از جان دوست تر می دارمش

با زبان تلخ می ازارمش

گرچه او خود زین ستم  دلخون تر است

رنج او از رنج من افزون تر است

اتشی مرد و سرا پا دود شد

ما زیان دیدیم و او نابود شد

اتشی خاموش شد  در محبسی

درد اتش را چه می داند کسی

او جهانی بود  اندر خود نهان

چندو چون خویش به داند جهان

بس که نقش ارزو در جان گرفت

خود جهان ارزو گشت ان شگفت

ان جهان خوبی و خیر بشر

ان جهان خالی از ازار و شر

خلقت او خطا بود از نخست

شیشه کی ماند به سنگستان درست

جان نا ز ایئن ان ائینه رنگ

چون کند با سیلی این سیل سنگ؟

از شکست او  که خواهد طرف بست؟

تنگی دست جهان است این شکست

پیش روی ما گذاشت این ما جرا

این کری تا چند و این کوری چرا

نا جوانمردا که بر اندام مرد

زخم ها را دید و فریا دی نکرد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 منا جات مثنوی تازه ای از ه. ا . سایه

روزگا را قصد ایمانم مکن    

زانچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر

فضل محبوبی زمحبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشا هنگ را

دور دار از نام مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سر بسر

از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش اوری

سنگ سودم را منه در داوری

چونکه هنگام نثار اید مرا

حب ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی برمن ارد کا ستی

کج مکن راه مرا از راستی

پای اگر فرسودمو جان کا ستم

انچنان رفتم که خود می خواستم

هرچه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیث عشق گفتن دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی است

عشق بی فرزانگی  دیوانگی است

دل چو با عشق و خرد همره شود

دست نومیدی ازو کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی است

عشق من پیش خرد شرمنده نیست

رویاگر با خون دل اراستم

رونق بازار او می خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز

پای هشتم بر سر از و نیاز

سربه سو دائی نیا وردم فرود

گرچه دست ارزو کو ته نبود

ان قدر از خواهش دل سوختم

تا چنین بی خواهشی امو ختم

هرچه با من بود و از من بود نیست

دست و دل تنگ است و اغوشم تهی است

صبر تلخم گر بر و باری نداد

هرگزم اندوه نو میدی مباد

پا ره پاره از تن خود می برم

ابی از خون دل خود می خورم

من دراین بازی چه بردم ؟ با ختم

داشتم لعل دلی - انداختم

با ختم اما همین برد من است

با زیی زین دست در خورد من است

زندگانی چیست؟ پر بالا و پست

راست همچون سر گذشت یوسف است


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 شرح حال صا دق هدایت بقلم خودش
شرح حال صا دق هدایت به قلم خودش درسال ۱۹۴۶ از صادق هدایت برای شرکت در جشن بیست و پنجمین سال تاسیس دانشگاه تا شکند دعوت می شود .خانه فرهنگ شوروی از او می خواهد تا شرح حال مختصری از خود را بنویسد. ان چه در پی می اید پا سخ هدایت به این درخواست است. من همانقدر از شرح حال خود رم می کنم که در مفابل تبلیغات ا مریکائی ما با نه(۱) ایا دانستن تا ریخ تولدم به درد چه کسی می خورد ؟اگر برای استخراج زایچه نامه ام (۲)است.این مطلب فقط باید طرف توجه خودم با شد. گرچه از شما چه پنهان -بارها از منجمین مشورت کرده ام اما پیش بینی ان ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانند گا نست باید اول مراجعهبه ارا عمومی انها کرد چون اگر خودم پیش دستی کنم مثل این است که برای جزئیات احمقا نه زندگیم قدر و قیمتی قا ئل شده ام به علاوه خیلی از جزئیات است که که انسان سعی می کند از دریچه چشم دیگران خودش را قضا وت بکند واز این جهت مرا جعه به عقیده ی خود انها منا سب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خیا طی که برایم لباس دو خته بهتر می داند وپینه دوز سر گذرهم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف سا ئید ه می شود این تو ضیحات همیشه مرا به یا د با زار چا ر پا یان می اندازد که یا بوی پیری را درمعرض فرو ش می گذارند وبرای جلب مشتری به صدای بلند جزئیا تی از سن و خصایل وعیو بش نقل می کنند. از این گذشته شرح حال من هیچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پیش امد قابل توجهی دران رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم ونه در مدرسه شا گرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس همیشه با عدم مو فقیت رو بروشده ام در اداراتی که کار کرده ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام(۳)و روسایم از من دل خو نی داشته اند بطوریکه هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیان اوری(۴) پذیرفته شده است.روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرف قضاوت محیط در باره ی من می باشدو شا ید هم حقیقت در همین با شد.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 نامه ای برای هستی
نامه ای برای هستی

برای تو می نویسم هستی- برای تو مهربان نا زنین- برای تو دختر قشنگ.برای ان قامت رویا های تو - برای افکار و اندیشه هایت-برای ان مهر و عشقی که در قلب تو می تپد من برای توست که می نویسم. برای توست که می نویسم وان چشمهای  قشنگ                                                                                                         نامه دو خطی تو به اندازه یک دنیا روی من اثر گذاشت.وبر ان مهر ومحبتی که از سال ها پیش بر تو گمان بر ده بودم مهر تائید  زد.    اری نا زنینم من چند خاطره بیشتر از تو ندارم یکی از خاطراتم مربوط به زمانی است که تو دختر بسیارخرد سالی بودی وهنوز حتی راه نیا فتا ده بودی. من تورا صدا می زدم و می گفتم (هستی؟)و تو با همان لهجه شیرین وطن عزیز مان کر مان می گفتی ها بله            (یک جمله معتر ضه بیا ورم شبی در محفلی بودیم دوستی تهرانی می گفت چرا شماکر ما نی ها میگو ئید ها - بله یا ها یا بله گفتم به همان دلیل که شما تهرانی ها می گوئید نه- خیر یا نه و یا خیر! خاموش شد و دیگر حرفی نزد) اری مهربانم پس از ان دیگر تو را ندیدم تا شش سال پیش که به ایران امدم و تو را  باز دیدم تو دختر بزرگ و قشنگ و مقبو لی شده بودی  از نگاهت  و رفتارت و گفته هایت هوش سر شار و مهربانی تو را خواندم خوشحالم که در اندیشه خود خطا نکردم. نامه دو خطی تو به من که از حا دثه ای نا راحت بودم شا دمانی بخشید. خوشحال شدم که در یکی از        گوشه های شهر بزرگ تهران  دختری زیبا و مهربان چون تو به من فکر می کند و بیاد من هست افسوس که ایمیل تو را نداشتم و گرنه همان  زمان پا سخت را می دادم . مهربانم تا هستم دوستت دارم تندرست و پیروز و کامیاب با شی

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
 ای بهار گمشده برای برادرزاده عزیزم هستی نفیسی که این شعر را دوست دارد

ای بهار گمشده

با چتر ابی ات به خیا بان که امدی

حتما بگو به ابر به باران که امدی

نم- نم بیا به سمت قراری که در من است

از امتداد خیس درختان که امدی

امروز روز خوب من و روز خوب توست

با خنده روئی ات به خیا بان که امدی

فواره های یخ زده یکباره وا شدند

تا خورد بر مشا م زمستان که ا مدی

مانند ماه تا لب ایوان که ا مدی

زیبا ئی رها در شعر های من!

شعرم رسیده بود به پا یان که امدی

پیش از شما خلا صه بگویم ادامه ام

نه احتمال داشت نه امکان که امدی

گنجشک ها ورود تو را جار می زنند

اه ای بهار گمشده  .... ای انکه امدی

صفریان>>

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387  |
 این خانه قشنگ است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

این دختر چشم ابی گیسوی طلا ئی

طناز و سیه چشم  چو  معشو قه من نیست

این کشور نو ان وطن دانش و صنعت

هرگز به دل اویزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر وخزرو ساحل گیلان - مو جی است

که در سا حل دریای عدن نیست

درپیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری است که در نافه اهوی ختن نیست

اواره ام و خسته و سر گشته و حیران

هر جا که روم هیچ کجا خانه من نیست

اوارگی و خانه بدوشی چه بلائیست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حا فظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبه که مغزش به سرو روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلا ویزی شیراز کهن نیست

هرچند که سر سبز بود دامن الپ

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دما وند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است و لی شهر غریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387  |
 دوستان یا دشمنان از منوچهر احترامی

مارها قور باغه ها را می خوردندو قوربا غه ها غمگین بودند

قور با غه ها به لک لک ها شکا یت کردند

لک لک ها مار ها را خوردند و قو ر با غه ها شا دمان شدند

لک لک ها گر سنه ماندند و شروع کردند به خوردن قور با غه ها

قور باغه ها دچار اختلاف دید گاه شدند

عده ای با لک لک ها کنار امدندو عده ای خواهان باز گشت ما رها شدند

ما رها با ز گشتند و همپای  لک لک ها شروع به خوردن قور با غه ها کردند

حالا دیگر قوربا غه ها متقاعد شد ند که برای خورده شدن به دنیا می ایند

تنها یک مشکل برای انها حل نشده با قی ما نده است

اینکه نمی دانند توسط دو ستا نشان خورده می شوند یا دشمنا نشان

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387  |
 انتظار از احمد شا ملو

انتظار                                                                                    از دریچه

با نگه سرد و بدل خسته- بلب خاموش

می کنم از چشم خواب الوده ی خود صبحدم

                                                بیرون نگا هی:

 در مه الود هوای خیس و غم اور

پاره پا ره رشته های نقره در تسبیح گو هر

در اجاق باد ان افسرده دل اذر

کاندک اندک برگهای بیشه های سبز را بی شعله

                                                           می سوزد....

من در اینجا مانده ام  خاموش بر پا ایستا ده سرد-

وز دو چشم خسته اشک یا س می ریزم بدامان:

جاده خالی زیر با ران!          رشت - پا ئیز ۱۳۲۶

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 دریا
دریا چنان ارام است

که پیدا نیست

امواجت را

پشت کدام سد نهان کرده ای

مگر نمی دانی غریو مرغی فاش می سازد

راز ژرف دریا را

راستی تا به  کنون

کدام کس دیده است

دریا به غریق خود دلبندد

دریا تنها به اعماق خود

و کوچ پرندگان  مها جرش

خو کرده است

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 سرزمین ارام از بیژن جلالی

سرزمین ارام

در دور دست ها

کشوری است شا دمانی

در دور دست ها

کشوری است امید

در دور دست ها

سر زمین ارامی هست

که هر گز پا یانی ندارد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
 راه و اهنگ دل از مینا

قطره های با ران - بی تاب و پر غو غاعازم سفر شدند

از دل ابر به اغوش خاک رسیدند

به ریشه های سپیدار نفوذ کردند

و در قلب سبز برگها ارمیدند- افتاب را بو سیدند

وراز طراوت امو ختند

من عاشق طراوتم - سر شار از شیدا ئیم

راهی نشانم بده

تا من از دل پرشور وبی تا بم سفر کنم

به حریم رویا های صمیمی ات نفوذ کنم

و افتاب گرمی دو ستیت را بو سه زنم

راهی نشانم بده مینا-۱۶/۶/۸۷

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 افسانه زندگی از زنده یاد تورج نگهبان

افسانه زندگی

گذشت افسانه این عمر کوتاه

نشد کس ازدل تنگ من اگاه

تورا همراه می دانستم افسوس

تو هم بودی رفیق نیمه راه

تا دیار نیستی راهی نما نده

در سرای سینه جز اهی نما نده

حا صلی از عمرکو تاهی نمانده

به دریای طو فانی زندگانی

شکسته چرا زورق مهربا نی

دراین شهر سر تا به دامن خمو شی

بیا مردم از دوری مهربانی

خدا یا فراموشیم ده

لب بسته خاموشیم ده

چه حا صل زهشیاری دل

تو مستی مد هوشیم ده

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 مرا به بخش وبه خاطر بسپار

روزی معلمی از دانش اموزانش خواست که اسامی هم کلاسی هایشان را بررو ی دو ورق کا غذ بنویسند.وپس از نوشتن هر اسم یک خط فا صله قرار دهند.                                                                          سپس از انها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در  مورد هر کدام از هم کلاسی ها یشان  بگویند فکر کنند  و در ان خط های خالی بنویسند.و بقیه ی کلاس به انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش امو زان پس از اتمام بر گه های خودرا به معلم تحویل داده و کلاس را ترک کردند.روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش امو زان را در برگه ای جدا گانه نوشت و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش اموز رادر زیر اسم انها نوشت .روز دوشنبه معلم  مربوطه برگه مربوط را به هر دانش اموز تحویل داد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه پانزدهم شهریور 1387  |
 به منا سبت در گذشت تورج نگهبان شعری از حسین تو کل " وا له"

فروزنده چراغی گشت خاموش

عجب ایام سختی دارد این ماه

هم اندوه ماهست و -حسرت اه

بزرگان سخن از ما - از ما بریدند

سرای جا ودان را  - بر گزیدند

به هم پیوسته می رفتند از دم

همانند صفی پشت سر هم!

پس از فوت عزیزانی چو شهباز

که رفتن را زخود بنمود اغاز

فروزنده چراغی گشت خاموش

تنش با خاک تیره شد هم اغوش

" نگهبان"مرد والای ترانه

به شعر و شاعری - فرد و یگانه

به سر اورد عمر خود به سختی

نیا سود ازبلای درد لختی!

دل تورج به ایران بسته می بود

اگرچه تن علیل و خسته می بود

امیدش- دیدن از خاک وطن بود

تنش در قالب این پیرهن بود.

دریغا مهلت عمرش سر امد

سکون در جا یگاهی دیگر امد

از این دنیای فانی رخت بر بست

دل یاران خود را سخت بشکست

فروغ مهریزدان باد یارش

ز"واله" ذکر خیری شد نثا رش

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 سا ده می شوی از مصطفی میرزائی
لب هایش را روی پلک های بهم امده ی کودک می گذاردو می بوسدش می بینی؟ تنها شدیم . من ماندم و تو و یاد چشمهای ما مان که رنگشان طرحشان و همین ارامش درون وجودم مانند چشمهای تو بود . از فردا زندگی کمی کم رنگتر می اغاز می شود من دوباره کار می کنم وتو همراه ..فردا پرستار می اید و گاهی ما در بزرگ و کمتر از همه با منی .شاید به اندازه ی یک نیمروز دلگیر جمعه. چشم باز کنی بزرگ شده ای . شایدو اگر بیکار شوم برایت مشق می نویسم و دیکته می گویم تو مداد هایت را میان دستهایت جا به جا می کنی. با با و بعد با مداد قرمز خط فا صله و بعد با مداد سیا ه .. خانم می شوی به اندازه ی ان و قتهای ما مان  شا ید با چا در بگردی و شاید هم مانتو و شاید سلیقه و حر فهای من برایت مهم نبا شند  تو باید فقط درس بخوانی. حتا چند دقیقه تا پارک رفتن برای یک قدم زدن خشک  و خالی انهم بی من و با من نمی شود
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 مسا فر از مینا
مسا فر

زمستان در بسترسرد و سپیدش خفته بود

واز نطفه سبز درو نش خبر نداشت

طوفان به شا خه های با غ تا خته بود

واز خواب عمیق ریشه ها خبر نداشت

ابر  از دلتنگی در انتظار بهارمی نگریست

وازنیاز دانه های تشنه درون خاک خبر نداشت

اسمان از برق یک شهاب در خشید

وازشتاب یک لحظه برای عبور از نگاه عشق خبر نداشت

مسا فر بهار از راه رسید

صدای قلب بهار دردشت پیچیدو زمستان خبر نداشت

"سپید مشکی"من بیا و ببین

بوی سا قه های سبز می اید

بوی بوسه های وصل می اید

مینا  ۳۰/۵/۸۷

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سوم شهریور 1387  |
 تورج نگهبان ترانه سرای ایرانی در گذشت

تو رج نگهبان ترانه سرای ایرانی در گذشت            

با تهایت تا سف و تالم اگاه شدم روز چهار شنبه ۲۰ اگست ۲۰۰۸ دوست نازنین و مهربانم تورج نگهبان در بیما رستان تا رزانا  لس انجلس با زندگی و داع گفت بدین وسیله در گذشت اورا به همسر گرامی و فرزندان برو مند ان زنده یاد و همچنین خانواده محترم نگهبان تسلیت می گویم.                              او که هنگام مرگ ۷۶ سال داشت مدتی بود که از بیماری ریوی و کیسه صفرا رنج می برد.تورج نگهبان در کنار ترانه سرا هائی چون بیژن ترقی-نواب صفا  ورحیمی معینی کر ما نشاهی به نسلی تعلق داشت که اثا رشان مو ج جدیدیدر موسیقی و تصنیف ایرانی به راه انداخت.این نسل اثاری خلق کردکه همراه با اهنگهای کسانی چون هما یو ن خرم-علی تجویدی-مهدی خا لدی-و پرویز یا حقی    تبدیل به ماند گار ترین تصنیف ها در دهه های ۳۰ و ۴۰ خورشیدی شد.ترانه بسیاری از این تصنیف ها را که بهترین خوانند گان ان زمان اجرا کردند  تو رج نگهبان سرو ده بود.از جمله این خوانندگان می توان به دلکش- مر ضیه-بنان- داریوش رفیعی -محمد نوری و پوران و در میان نسل بعد از انهابه هایده-     مهستی- داریوش-گو گوش وستاراشاره کرد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه یکم شهریور 1387  |
 
 
بالا