روی تنه خشکیده درخت کنار رود خانه نشسته بودند.ز ن با نوک کفشش شن های ریز پایش را به بازی گرفت . <<گاهی فکر می کنم اشتباه کردم>> -<<یعنی چی؟>>
<< این چیزی نبود که تو قول داده بودی.>>
<< نگران نباش همه چیز درست میشه به من فرصت بده>>
<<چقدر صبر کنم دیگه از این دربدری خسته شدم>>
یکباره باران شدت گرفت دانه های درشت باران روی برگ هابر می خوردند ودر روی زمین در هم می امیختند خاک ها را می شستند ودر شیب به طرف رودخانه پا ئین می رفتند . زن ومرد جوان از روی تنه خشکیده درخت بلند شدندودر زیر ذرختی دران نزدیکی پناه گرفتند. مرد اطرا ف را نگاه کرد لا بلای شاخ و برگهای وتنه درختان سیا هی کانالی زیر جاده دید دست زن را گرفت و اورا به دنبال خود دواند جلو دها نه کانال ایستادند مرد دولا شد و داخل کانال را نگاه کرد
کنار دیوار سنگی دو دختر جوان نشسته بودند خزه ها روی سنگ های کف کانال را پوشا نده بودند. دا خل کانال رفتند بوی تعفن وهوای نم کرده بینی زن را پر کرد. موش مرده ای روی سنگ های خزه بسته ته دل زن را چنگ انداخت کنار دیوار سرش را بر زانو ها خم کرد و عق زد
مرد نگاهی به دو دختر انداخت خم شد و با دستمال کا غذی گل های روی شلوارش را پاک کرد.
<<بهت گفتم نریم هوا با رو نیه>>
زن سرش را بالا اورد دور دهان و بینی اش را با دستمال کا غذی پاک کرد.
<<مگه جای دیگه ای هم داشتیم که بریم؟>>
مرد دخترها را نگاه کرد و دسمال کا غذی را به شلوارش کشید دانه های باران از لبه بالائی کانال می چکید.اب درزهای بین سنگها را پر می کردلاشه موش روی اب بالا امد زن سرش را بین زانو ها خم کرد. مرد زل زد به یکی از دخترها . زن سرش را بالا اورد و دستمال خواست مرد دستمال در دستش را به او داد : << دیگه ندارم همینه .>> زن دستمال مچا له شده را گرفت و باز سرش را بین زا نو ها خم کرد. یکی از دختر ها گفت : << اه - حالم بدشد.>> زن از جا بلند شد و از کانال بیرون رفت چند قدم دور تر از دهانه کانال ایستاد و سرش را بالا گرفت دانه های باران روی صورتش می لغزیدند وپا ئین می رفتند دهنش را باز کرد و چند دانه باران را روی زبا نش حس کرد به طرف کانال برگشت دولا شد وداخل را نگاه کرد . هیچکس نبود اب لا شه موش را در شیب پا ئین برد و به رودخانه اندا خت
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در شنبه هجدهم آبان 1387
|