ای ابر سیاه
مرا با خود به اسمان تهران ببر
کف خزر را به دهان دارم
ومویه موج را در گوش
می خواهم بر فراز "تو جال غمگین"
همراه با باد زخمی بگریم
زتخت خالی"شاه نشین" بگذرم
وهمراه با جویبار خشمگین
از دامن "اسپید کمر" فرو ریزم
وبی اعتنا به سیم های خونین
که زندان اوین را در بر گرفته اند
از میان کوت والان خواب الود بگذرم
ودر برابر پنجره ای کو چک با یستم
که او سالها از درون ان
به اسمان ابی خیره مانده بود:
چرا تو را به بند کشیدند
واز افتاب و باران جدا کردند؟
وچون شورشیان این در ها را گشودند
چرا دستار بندان گر یبانت را گر فتند
وبه کنج همان قفس کشا ندند؟
می خواهم یک بار دیگر
همراه تو از این بند رها شوم
وبا دستی رخت زندان
و انبوهی باد سوزان
از کوچه های اشنای شهر بگذرم
و خود را در پشت دری بیابم
که کلیدش تنها در جیب تو بود
و در چشم های نمناک زنی بنگرم
که به جهره تو خو کرده بود:
اولین بار کی اورا دیدی
ودر زیر کدام الا چیق
دستها یتان به شکوفه نشست؟
ایا چهره او را به نقش اوردی؟
و گذاشتی با سبکباری بی رنگش
چون روح شهر "مارک شا گال"۱
بر پرده کار تو بنشیند
وتو را در کنار او
به پرواز بر فراز شهر بکشاند؟
ایا او پدری مهربان بود
و پسرش را بر پاهای خود می نشاند
و چون قطاری هردم جنبان
اورا تا ایستگاه شهر مشهد می برد
تا مادر بزرگ نوه اش را ببیند
و چون کودک غش غش کنان
از پای او به پا ئین می افتاد
ایا دستش را در دست نمی گرفت
و بر کف ان حوضکی نمی ساخت
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
|