تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 روح شهر مجید نفیسی- بخش دوم

اما انروز او بر نگشت

وان کلید در جیب او ماند

ودر کدام خیابان راه بر او بستند

ور خلوت کدام خود رو

بر دیدگانش چشم بند زدند؟

در کدام سا خلو او را  به تخت بستند

ودست با وضوی کدام نا پاک

بر جای جای تنش اتش نشاند؟

کدامین رسمان گلوی اورا فشرد

و کدام پرنده اخرین فریاد اورا شنید؟

انگاه در خالی کدام خیا بان

پیکر بی جانش را رها کردند

وبز دلانه در تاریکی گم شدند

بی انکه پرنده ای را در یا بند

که بر پلک های بسته او خیره بود

وبر شقاوت انسان گواهی می داد

ای ابر سیاه

مرا با خود به اسمان تهران ببر

می خواهم امشب

بر سو گواران شهر ببارم

می خواهم همراه یارانم

از کنار این خانه های پست

واین قلب های تاریک بگذرم

وهمراه دانه های باران

به دل گرم زمین راه یابم

وبر بستر ابهای پاک

تا  عمق ریگزار های دور برانم

و در انجا گون نورسی است

که بی اعتنا به غوغای شهر

سر از خاک رسته است

و روح شهر در زیر ان خانه دارد

۱۳- دسا مبر ۱۹۹۸

۱- مارک شا گال marc chagall(1887-1985نقاش فرانسوی بلا روس. او چند تا بلو دارد به نام روح شهر که در انها همراه همسرش چون تکه ابری  در اسمانندو از ان بالا به شهر می نگرند - مریم همسر زنده یاد مختاری است

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  |
 روح شهر مجید نفیسی

ای ابر سیاه

مرا با خود به اسمان تهران ببر

کف خزر را به دهان دارم

ومویه موج را در گوش

می خواهم بر فراز "تو جال غمگین"

همراه با باد  زخمی بگریم

زتخت خالی"شاه نشین" بگذرم

وهمراه با جویبار خشمگین

از دامن "اسپید کمر" فرو ریزم

وبی اعتنا به سیم های خونین

که زندان اوین را در بر گرفته اند

از میان کوت والان خواب الود بگذرم

ودر برابر پنجره ای کو چک با یستم

که او سالها از درون ان

به اسمان ابی خیره مانده بود:

چرا  تو را به  بند کشیدند

واز افتاب و  باران جدا کردند؟

وچون شورشیان این در ها را گشودند

چرا دستار بندان گر یبانت را گر فتند

وبه کنج همان قفس کشا ندند؟

می خواهم یک بار دیگر

همراه تو از این بند رها شوم

وبا دستی رخت زندان

و انبوهی باد سوزان

از کوچه های اشنای شهر بگذرم

و خود را در پشت دری بیابم

که کلیدش تنها در جیب تو بود

و در چشم های نمناک زنی بنگرم

که به جهره تو خو کرده بود:

اولین بار کی اورا دیدی

ودر زیر کدام الا چیق

دستها یتان به شکوفه نشست؟

ایا چهره او را به نقش اوردی؟

و گذاشتی با سبکباری بی رنگش

چون روح شهر "مارک شا گال"۱

بر پرده کار تو بنشیند

وتو را در کنار او

به پرواز بر فراز شهر بکشاند؟

ایا او پدری مهربان بود

و پسرش را بر پاهای خود می نشاند

و چون قطاری هردم جنبان

اورا تا ایستگاه شهر مشهد می برد

تا مادر بزرگ نوه اش را ببیند

و چون کودک غش غش کنان

از پای او به پا ئین می افتاد

ایا دستش را در دست نمی گرفت

و بر کف ان حوضکی نمی ساخت


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  |
 دروازه بهشت از مارگارت ات وود(نویسنده کانا دائی- ترجمه شیده پژمان - بخش 2

-بالا خره به اینجا رسیدی( پاسبان مکثی کرد و ادامه داد) اینها مال تو هستند-من برایت نگهشان داشته بودم" و تو می پرسی " اموال من" به کو له پشتی نگاه می کنی-- تا به حال ندیده بودیش منظور او از وسایل تو چه بود؟ مسواک -شورت؟ او پا سخ می دهد:چیز هائی که برای چنین روزی ذخیره کردی!تو کوله پشتی را از زمین بالا می کنی- بسیار سبک به نظر می رسد. ایا داخلش یک سا ندویچ می توان یا فت ؟تو احساس گرسنگی نمی کنی ولی شاید بعدا گشنه شوی!به دروازه به دقت نگاه می کنی .هیچ پنجره ای در ان نمی بینیحتی قفلی هم وجود ندارداز دروازه بان می پرسی " من باید داخل اینجا شوم ؟" او به تندی پاسخ می دهد : " البته من باید اول از تو چند سوال بپرسم خوب فکر کن قبل از اینکه جواب دهی"!                                                       تو با خود حدس می زنی که چگونه سوالاتی از تو پرسیده خواهد شد مثلا باید به گنا هت اعتراف کنی و از اینگونه چیزها. اماده جواب دادن هستی. شاید تو یک شخص کامل و ایده ال - نبا شی  ولی اینجا اگر به دنبال ادمهای ایده ال بودند هیچکس مستحق شنا خته نمی شد  پس به حوادث اطمینان کامل  پیدا می  کنی!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم آذر 1387  |
 دروازه بهشت از مارگارت ات وود(نویسنده کانا دائی- ترجمه شیده پژمان- بخش 1

دروازه بهشت

تو انتظاریک جاده را داشتی-یا یک رودخانه- قایق- دروازه

ویا یک نگهبانرا- همه چیز مهیا بود-اما هیچکدام انطورکه تو

تصور می کردی از اب در نیامد.جاده یا پیا ده روهائی که

همیشه در ان قدم می زدی فرقی نداشت.هردو اسفالت

شان همسان بود. کثیف-همراه با ساجق های خاک خورده

و چسبنده به تن شان -اب دهان تازه و مدفوع یک سگ


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم آذر 1387  |
 خروشی دیگر-ی- صفائی- 20 نوامبر 2008

خروشی دیگر

نور چشمان پر اعتما دت را

به سیا هی هایش هدیه کردی

و........

با ورت را به دست های خالی اش!

موج در موج

دریائی از یقین خروشیدن گرفت.

اما - دریغ

امید همچون خسی

بر روی اب روان شدو رفت!

زمان فراموش شد!

بر گلبرگ های تابوت"پدر"

شعر "مادر" را سرودی

تابوتی از عشق

در اوج بی اعتمادی

زیر شانه های کودکان خیا بانی تشییع شد!

در یا دلان در چشم شب گم شدند.

گم شدند

تا در دل اسمان

از پس این همه ابر سیاه

اشک عشق شان رابر ما دریا ئی کنند

شاید دگر بار خروشیدن بگیریم

با موجی از خقیقت

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه پانزدهم آذر 1387  |
 چراغ من نمی سوزد- از نیما یوشیج

درشب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم -چون کوره گرم چراغ من نمی سوزذ

و بمانند چراغ من

نه می افروزد چراغی

نه فروبسته به یخ ماهی که دربالا می افروزد

من چراغم را در امد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک

وشب سرد زمستانی بود

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده با ریک

وهنوزم قصه در یا داست

وین سخن اویزه لب:

- <<که می افروزد؟ که می سوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم چون کورهی گرم چراغ من نمی سوزد.>>

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه نهم آذر 1387  |
 مهتاب از نیما یوشیج

میتراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نبیست یکدم شکنج خواب بچشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح - می خواهد از من

کز مبارک دم او اورم این قوم بجان با خته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می شکند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه نهم آذر 1387  |
 شباهت و عشق

ما جرای یک خواستگاری در بو تیک                                                      ----------------------------------------                                                     دختر:به بخشید قیمت این مانتو چنده؟                                                 فروشنده:سلام خانوم قابلی نداره-ای وای!چقدر قیافه شما برام اشناست!من قبلا جا ئی شما رو ندیدم؟!                                             دختر: فکر نمی کنم!                                                                             فروشنده:چرا من مطمئنم که شما رو قبلا  یه جا ئی دیدم شما بازیگر نیستید؟                                                                                               دختر:نخیر من بیست ساله و دانشجو هستم!                                     فروشنده:نمی دونم شاید شما رو با نیکول کید من-یا جنیفر لوپزو انجلینا جولی و یا مهناز افشار اشتبا ه گرفتم!                                      دختر : جدا ؟! البته دوستانم هم بهم می گن که خیلی شبیه اینا ئی که شما گفتید هستم! به نظر من شما هم نیم رختون کپی غلامرضا گلزاره!راستی شما هم مثل من مجردید؟!!!                                          فروشنده :اره- چطور مگه؟!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه هشتم آذر 1387  |
 برنده جایزه نوبل در رشته ادبیات

 

ژان ماری گوستاو لو کلزیو -جایزه نوبل ادبیات امسال را از ان خود کرد.              

نویسنده فرانسوی برنده نوبل ادبیات شد

ژان ماری گوستاو لو کلزیو - نویسنده فرانسوی جایزه ادبیات امسال را از ان خود کرد.این نویسنده ۶۸ ساله به خاطر یک عمر کار ادبی جایزه ۱۰ هزار کرونی   نوبل را دریافت کرد. اکادمی نوبل اورا نویسنده:"بدعت ها- ما جراهای عاشقانه و هیجانات جسمانی خواند اکادمی نوبل همچنین اورا  " کاوشگر" انسانیتی ما ورا و مادون قلمرو تمدن انسانی خواند  جایزه ادبی سال گذشته به دوریس لسینگ نویسنده بریتا نیا ئی رسیده بود .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 
 
بالا