تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 نی لبک از مینا-87/10/28
نی لبک

لحظه ها شاد و روشند مثل قلب افتاب

ودر مرز لبخند به انتظار ایستا ده اند

باران شوق شده ام و بر دل کویر می بارم

صدای صا عقه شده ام وبر دل سکوت می تازم

خنده بهار شده ام و راز زمستان را می شکنم

اینجا لحظه ها تکرار صدای نبض ارام صمیمیت اند

و در ساحل خیال من صدای نی لبک می اید

در لحظه های من عطر اقا قیا جاری است

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و هشتم دی 1387  |
 نا تا شا- مریم سطوت

نا تا شا از مریم سطوت

نا تا شا

.....مو ضوع نا تا شابا عث شد که یک بار دیگربه ترسناک ترین رویا های زندگیم فکر کنم تا زمانی که کودکی بودم از ترس دیدن و شیشه کردن خونم به معاشرت با بچه های کوچه با لاتر نمی رفتم. در حالیکه همان زمان پسر بچه ها همسایه راههای دور تر خانه راهم بدون ترس طی می کردند. نه ترسی داشتند ونه کسی نگران انها می شد. در خرید از دکان ها مواظب بودم تا به پشت دکان به هر دلیلی کشیده نشوم. در معا شرت با فامیل می کوشیدم تا محبت زیادی مردان فا میل را با نگرانی پس زنم. ر وی زانوی انها ننشینم و موقع بوسیدن فرار کنم . همیشه مواظب دامنم با شم تا به حد کا فی روی پا هایم کشیده شده  با شد. در محل غریبه نخوابم . کاری که اغلب بچه ها به راحتی می کنندو در واقع هرجا که احساس خستگی کنند می خوابند......                                    در نو جوانی از کو چه های خلوت  بر حذر بودم- از مردان دو چرخه سوار  دوری    می کردم دستم را همیشه در مو قع حرکت روی سینه هایم نگه می داشتم تا با حمله نا گهانی مواجه نشوم . باید همیشه جلوی پایم را نگاه کنم که نکند    چشم در چشم یک مرد شوم(درست بهمین دلیل بسیاری از دختران خمیدگی پشت شانه دارند)می کو شیدم تا خودم از ایجاد هر تنشی در اطرا فیان بخا طر پیکرم بر حذر باشم چرا که همیشه می شنفتم:دختر باید خودش خوب با شه تادیگران کاری به کارش نداشته با شند.... یا اینکه :تو خودت بطور حتم یک کاری کردیکه طرف مزا حمت شده..همیشه مقصر من بودم  این خودش اغازی برای  پا یان هر گونه درد و دل وباز گو کردن  فشار های اطر ا فیا ن .این خود راه هر گونه تو ضیح را سد می کرد.. کسی نبود که مرا محا فظت کند جز خودمن..      در بزرگسالی برای محا فظت از خودم بهای بسیار پر دا ختم و شنا خت بسیار ازین مو جود  مرد یا فتم  این ترس دوباره با تولد دخترم  دوباره در من زنده شد  

سوال اینکه چگونه می توانم  اورا محفوظ نگهدارم ؟.. با بستن در خانه یا با اعتماد به جا معه؟     تنها تفاوت زندگی من با او اینست که او مقصر انچه پیش     می ایدنیست. هر داستانی مانند نا تا شا برای من داستانی برای دخترم و  ناتوان من از تغییر محیط است   ایا محق نیستند زنا نی که معتقدنداین مر دان هستند  که سر چشمه همه  این درد ها می با شندو حتی با گذشت سالها از زندگی انسان در محیط متمدن و خارج  شدنش از زندگی حیوانی و جنونهای حیوانی-هنوز در میان جنس نراین نیروو این خواستکه با زورو خشونت جنس مخا لف را بدست اورد و تنها بدلیل امیال حیوانی جنسی خود  اورا له و لورد کند . می گویم حیوانی چرا که تنها  برای یک حیوان ارضای جنسی با فشار - اذیت و حتی کشتن جنس مقا بل  می تواند لذت بخش باشداینها- نشانه هائی از با قی ماندن این عنصر حیوانی در انسان عصر مدرن است....      این امیال حیوانی هنوز مهار نشده "نا تا شا"می خواهد  برای مهار این ستم بر زنان  بنیادی پایه گذارد سوالی در ذهنم جای گرفته .. چرا همیشه از طرف زنان این موسسات تا سیس می شود؟..زیرا بیشتر این درد را لمس می کنند؟ایا     مردانی که این خبر ها را در روزنامه ها می خوانند درک و لمس نمی کنند که بر زنان چه می گذرد؟ایا هیچگاه  از زنان خود پرسیده اید:تو چه احساسی در جوانی داشتی؟ایا برای تو هم اتفا قی پیش امده بود ؟ امروز چه احساسی به تو دست می دهد با خواندن این اخبار در روزنامه ها؟.. یا اینکه در زندگی روزمره مطا لب مهم تری مانند سیا ست ایران در عرصه بین المللی و نرژی اتمی وجود دارد که می با یست به انها پردا خت!!!! ایا برای دختر بچه های خود ترس و واهمه ندارید؟چگونه انها را مواظبت می کنید یا اینکه فکرارامش دهندهای مانند اینکه:این اتفاق برای دور تر ها اتفاق می افتد و نه برای من... درسر دارید؟ایا تکمیل رو حیه انسانی در مردا ن از  همین مسیر نمی گذرد؟

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 "غزه" نمی خندد-ی- صفائی 3ژانویه 2009

"غزه "نمی خندد

لبخند تلخ غزه  

زیر دلارهای بیت خدا

به خون نشست!

انجا که

 خشم و اتش و دود

بر سجاده نما زشان

اما

نیا یش بیت حق

دعای هر روزشان است

"غزه"

انجا که

زمین اش دهان باز می کند

پر از شعله خون

و می بلعد

کودکانی که مشق عشق را

تمرین می کنند-

در این انگارکه

دنیا برای زندگی است!

واژه زیتون در کشا کش هر گلو له

بر قلبم می نشیند

به هنگام که

شاهد رقص مرگیم!

بر ازادی چه رفته است

که نشا نه های صلح چنین خونین اند

و چشمان عدالت بر سجده نماز گزاران اش می گرید؟

جهان در سکوت غم

کودکان حقیقت را قربانی می کند

تا وا قعیت ها در خون

در قعر زمین سردش روان شوند!

غزه نمی خندد

اما جهان در خود

سکوتش را با لبخندی تلخ تر

تجربه می کند.....

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 کودکان ما- بیژن نجدی

کو دکان ما

جهان تلخ نمی شودباشمشیر

تلخ نمی شود با شلیک و فریادو مشت

تلخی جهان                                        

گلوی گوزن نیست و دندان پلنگ          

ومرگ ماهی در حلق مرغان ما هی خوار

مصیبت نیست                                       

تلخ عروسک هائی ست                          

باشکم پر از تی-ان -تی                          

که بر ویتنام ریخت                                  

بر کوچه باغ های فلسطین                       

و مصیبت                                                  

شادمانی کو دکان ما ست                         

که دیده اند عروسکی بر خاک                    

دویده اند با هلهله و لبخند                           

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387  |
 در گرمگاه فاجعه- علی رضا جباری(اذرنگ)09/11/1

در گر مگاه فا جعه

به بهانه ی حضور ما دران صلح در سنگر فلسطین

در غزه عجب بین که چه هامی گذرد

از اتش و تو فان بلا می گذرد

نا کرده گناه-مردمی سو خته جان

از مرز فنا تا به بقا می گذرد

********

بی درد ترین ایدو به گفتار- بشر

خیزد زکلام و کارتان موج خطر

دیوان وددان ایدو در اندیشه ی مرگ

ای فوج فریب کار خوکرده به شر

*********

نیرنگ شما خلق جهان داده به باد

ائین وره و رسم بشر برده زیاد

گویندهمه مردم بیدار جهان

ای دشمن خونریز بشر ننگت باد!

*******

در کار فریب از همه چا لاک ترید

در سنجش دل از همه نا پاک ترید

در دا و دریغا که شما مدعیان

در شر و کژی از همه بی باک ترید

******

ائین خرد  رفته هم از  یاد شما

بی داد بسی رفت هم از داد شما

مردم همه فریاد و شما نا شنوا

ای داد و دو صد داد زبیداد شما

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387  |
 بنویس - سروده مینا
بنویس

سطر های ساکت دفتر من سال ها ست که منتظرند

تا پیرهن خستگی از تن به در کنند

بنویس تا انعکاس بلورهای الماس نگاهت را ذخیره کنم

و حاشیه سبز دستانت را به افکارم هدیه کنم

بنویس تا کلمات را بنوشم و مست شوم

ودر بستر نرم حروف در اغوش گرم کلمات

خواب های طلا ئیم تعبیر شوند

بنویس تا کلمات را ببوسم و یگانه شوم

بنویس تا در اسمان ابی حروف

پرواز با بال های صمیمیت را دوباره تجربه کنم

بنویس تا .........۸۷/۱۰/۱۹

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 به یاد عزت

inmemory of EZZatTabiyan

by Majid Naficy06-jan--2009

Eightpaces from the gate.

Sixteenpaces to ward the wall

Whichscrollspeaksof thistreasure

On the earth

if only Icould feel your pulse

Ormake ajug out of your body

Alas!I amnota physician

Im nota potter

Iamonlyan heir-deprived

Wandering in searchof a marked treasure

Oh-hand that will buryme-

This isthe mark of my tomb:

Eight paces to ward the  gate

Sixteenpaces to ward the wall

In thecemeteryof the Infidels.

november13-1986

*When27years ago- my late wife- EzzatTabaiyan- wasexecuted-on january 7- 1982- her bodyand those of others were buried with out grave stone in the cemeteryof the Infidels- nearTehran.Families were obliged to the burial  locationss by measuringpaces

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 دلتنگی- اوا کوهبر

دلتنگی

تارهای دلتنگی ام را

بر در غار دوستی می تنم

با ور هایم چه عمیق

با اصحاب کهف به خواب رفته اند

روءیا هایم را بر فراز کوه طور پرواز می دهم

وبه احسا سم می گویم: اقراء

و کلمات در گلویم به صلیب کشیده می شوند

معجزه ای نیست

تا کبوتر دستهایم را زنده کند

و جا نشین عشق من بی غدیر خواهد ماند

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 عز ازادی و ازادگی ازنورالدین عبد الرحمان بن احمد جامی

خارکش پیری با دلق درشت

پشته ای خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی بر می داشت

هر قدم دانه شکری می کا شت

کای فرازنده این چرخ بلند

وی نوازنده دلهای نژند

کنم از جیب نظر تا دامن

چه عزیزی که نکردی با من

در دو لت به رخم بگشا دی

تاج عزت به سرم بنهادی

حدمن نیست ثنا یت گفتن

گوهر شکر عطایت سفتن

نو جوانی به جوانی مغرور

رخش پندار همی راند ز دور

امد ان شکر گزاریش به گوش

گفت :کای پیر خرف گشته خموش

خار بر پشت زنی زینسان گام

دولتت چیست ؟ عزیزیت کدام؟

عمر در خار کشی با خته ای

عزت از خار شدن نشنا خته ای

پیر گفتا: که چه عزت زین به

که نیم بر در تو بالین نه

کای فلان چا شت بده یا شامم

نان وابی که خورم و اشا مم

شکر گویم که مرا خار نسا خت

به خسی چون تو گر فتار نسا خت

به ره حرص شتا بنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتا دگیم

عز ازادی و ازادگیم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 حد ائین فتوت- از نورالدین عبد الرحمان بن احمد جامی

ان جوانمرد زنی زیبا خواست

خانه دل به خیا لش اراست

لیک از ان بیش که بیند به هم

وز پی وصل نشیند به هم

ان صنم عا رضه ای پیدا کرد

برسر بستر و بالین جا کرد

زاتش تب به رخش تاب نماند

زابله در گل او اب نماند

اختر منتخف افزون زشمار

ماند برماه رخش ثابت وار

قرص خورشید رخش پر زده شد

خوان خوبیش بهم بر زده شد

مرد دلدار چو ان قصه شنید

دیده بر بست و به رخ پرده کشید

هردم از درد فغانی می کرد

دردمندانه بیا نی می کرد

که ازین درد که امد به سرم

مانده از نور سواد بصرم

بعد یکچند بر اورد نفیر

که فغان از اثر چرخ اثیر

کز دلم نقد شکیبائی برد

وز کفم گو هر بینا ئی برد

پس از ان هردو به هم پیو ستند

شاد و ناشاد به هم بنشستند

مرد کورانه معاشی می کرد

زن زکوریش دریغی می خورد

ان نکو زن چو پس از سالی بیست

که درین دیر پر افات بزیست

خیمه در عالم تنها ئی زد

مرد حالی دم بینا ئی زد

لب گشا دند حریفان به سئوال

شرح جستند ز کیفیت حال

گفت ان روز که ان غیرت حور

ماند از ابله در عین قصور

نطر از جمله جهان در بستم

فارغ از دیدن او بنشستم

تا نداند که من ان می بینم

دامن خاطر ازو می چینم

در دلش ناید از ان اندوهی

به ضمیرش نرسد مکروهی

چون از این دیر فنا رخت ببست

به سرا پرده جاوید نشست

فارغ ازوهم غم افزائی خویش

کردم اقرار به بینا ئی خویش

همه گفتند که احسنت ای مرد

وز حریفان به جوانمردی فرد

غایت دین مروت این است

حد ائین فتوت این است

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 ماه محرم - از مهر نوش کیانی شاد

مطلبی را که در اینجا می خوانید از دوست نادیده و مهربان و عزیزی است که از سبک نگارش خوبی بر خور داراست برای انکه نمونه ای از ان را به دست دهم اخرین مطلب ایشان را که ازبلا گشان (فرهنگ و ادب)  بر گرفته ام می اورم و امید موفقیت روز افزون نویسنده را ارزو  می کنم

ماه محرم

ماه محرم امدو دل یاد او کرد ای خدا

سینه ام بشکا فته است و قلب می سوزد خدا

این حسین است که با من حرف می زند

من که نیستم این حسین است ای خدا

فرا رسیدن ماه محرم ماه عزای مو لا یمان امام حسین را به عموم 

عا شقان تسلیت عرض می کنم

دوستان اگر چه این ماه ماه عزای حسین است اما نه او و خدای او این تاریخ را نسا خته اندکه انسا نها بگریند و بر سر و صورت خود بزنند برای این است که بدانیم هدف از این قیام زنده نگه داشتن حق بود و باز گرداندن انسا نیت به انسانهای از خود دور شده و غالب شدن عشق بر نفرت قلوبی که سیاه بودند وان سیاهی را به قلوب دیگر انسا نها منتقل می کردند حسین علیه السلام نجنگیدکه اورا جنگجو یا قهر مان بدانند .خون نریخت و خون خود و یا رانش را فدا نکردکه امروز عزا دار با شیم هدف بازگشت به سوی حق و حقا نیت بود. هدف شناخت پرور دگار یکتا بود هدف پاکی و پر هیز گاری بود هدف ایمان به اخرت بود و تهدید به قیا متی که بی خبر از راه می رسدو فرصتی که تمام می شود و پلی که ویران می شود و راهی که باز گشت ندارد هدف بندگی خداوند بود نه بندگی نفس. هدف دستگیری نیازمند بوداینکه نذر می کنیم و غذا می پزیم برای این است که بگو ئیم حسین علیه السلام  سخاوتمند بود و تقسیم می کرد انچه را که خدا بر او به رحمت نازل کرده بود و بخل نمی ورزید و هدف داشت تا  یاد بگیر یم که    شکم خود را سیر و بزرگ نکنیم زمانی که شکم دیگری از گرسنگی به کمر چسبیده. امام حسین  علیه السلام و یا رانش جنگیدند- اسیر دادند تنها به خاطر خدا و بندگان خدا- تا خداوند را به شایستگی بندگی و سپاس داریم تا هیچ چیز  و هیچکس قلوب ما را که متعلق به خداوند است مالک یا شریک نشود                                                                                     

اگر گریه می کنیم اگر بر سر و صورت می زنیم برای خودمان است نه برای انها که انها انسا نهائی بتمام معنا بودند ولایق اشرف مخلوق بودن-برای خود  می نالیم که چقدر از راه دور افتاده  ایم      و چقدر دل خود و خانه خدا را الوده کرده ایم . در این روزها و شبهااز خدا بخواهیم دلمان بشکند طوری که هر چه در درون دارد برون بریزدو تهی شود و انوقت بخواهیم قلبی به ما ببخشدکه تهی از هر چیز و سر شار از خودش با شد. گاهی لا زمه دل بشکندتا بفهمیم چه چیزی درو نش را پر کرده بود و نمی گذاشت خدا را بشنا سیم خداوندی که هر کاری می کند تا بنده اش از در خانه او نا امید نگردد و تاکید وتهدید می کندکه اگر نا امید شویم کا فریم درست مثل وقتی که ما به کسی خیلی دوستش  داریم می گوئیم اگر از پیشم بری تا ابد با هات حرف نمی زنم و قهر می کنم در حا لی که این را میگوئیم تا اورا از دست ندهیم و خداوند این را می گوید تا ما را از دست ندهد و ما خدا را از دست ندهیم چرا که بدون وجود خدا وجودی نداریم که با ان ابراز وجود کنیم                                                                               

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 داستان زیبا - بخش سوم و پا یان داستان

Idid not shed a single tear

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handedme a letter that she had wanted me to have

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود به من بدن

 My dearst son  Ithinkof you all the time Iam sorry that I came to Singaporeand scared  your children

ای عزیز ترین پسر من - همیشه به فکر تو بو ده ام منو به بخش که به خونت تو سنگا پور امدم و بچه ها تو تر سو ندم

Iwas so glad when i heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم و قتی شنیدم داری میای اینجا

but Imay not be able to even get out of bed to see you

ولی ممکنه  که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو به بینم

Iam sorrythat i wasa constantembarrssment to you when you were growing up

وقتی داشتی برزگ می شدی از اینکه با عث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see .. when you werevery little- you got into accident.& lost your eye

اخه میدونی ... وقتی تو خیلی کو چک بودی تو یه تصا دف یک چشمت را از دست دادی

ASamother. I could not stand watching you having to grow up with one eye

به عنوان یک ما در نمی تو نستم تحمل کنم و به بینم تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine

بنا بر این چشم خودم را  دادم بتو

Iwas nso proud of my son who  was seeing a whole new world for me- in my place. with that eye

برای من افتخار بود که پسرم می تو نست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my loveto you

با همه عشق و علاقه من به تو       (پا یان )

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 داستان زیبا - بخش دوم

Idonoteven stopto thinkfor asecondabout what i had said because Iwas fullof anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفیکه زدم فکر نکرد م چون خیلی عصبانی بودم

Iwas oblivious to her feeling

احسا سات او هیچ اهمیتی برای من نداشت

Iwanted out of thathouse. and have nothing to do with her

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

SoIstudied real had - got a chanceto go to Singapore

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیلبه سنگا پور برم

I got married. Ibought a gouse of myown. Ihad kidsof my own

اونجا ازدواج کردم - واسه خودم خونه خریدم - زن و بچه و زندگی..

Iwas happy with my life-my kids and the comfort

از زندگی- بچه هاو اسا یشی که داشتم خوشحال بودم

Thenone day my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز ما درم اومد به دیدن من

She  had not seen me in yearsand she did not even meet grand children

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door. my children laughedat her.- &Iyelled at herfor coming overun invited

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا- اونم بی خبر

Isceamedat her - "Howdare you come to my house and scaremy children " GETOUT HERE! NOW!!!"

سرش داد زدم  " چطور جرات کردی بیای به خونه منو بچه ها رو بترسونی؟!گمشو از اینجا ! همین حالا

Andto this-my mother quietly answered" oh Iam sorry.. Imay have gotten the wrong address"and she dis appearedout of sight

او به ارامی جواب داد"اوه خیلی معذرت می خواهم مثل اینکه ادرس رو عو ضی اومدم و بعد فورا رفت و ازنظر نا پدید شد

One day. aletter regardingaschoolreunion came to my house in S ingapore.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شر کت در جشن تجدید دیدار دانش اموزان مدرسه

So lied to my wife Iwas going  on business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری می روم

Afterthe reunion- Iwent to shack just out of curiosity

 بعد از مراسم - رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون - البته فقط از روی کنجکاوی

My neighbors said that she is died

همسایه ها گفتن که اون مرده( اخرین قسمت  این داستان را در بخش سوم به خوانید)

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 داستان زیبا

mymomonly had one eye. Ihated her..shewas suchan   embarrasment

مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم . اون همیشه مایه خجالت من بود

she cooked for student&teachersto support the family

او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one dayduring elementaryshoolwheremy mom cameto say hello to me

یک روز امده بود دم مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود ببره

Iwas so embarrassed. Howcould she do this to me

خیلی خجا لت کشیدم . اخه اون چطور تو نست این کا رو با من بکنه؟

Iingored her-threwher ahate fullook and runout

به روی خود نیا وردم - فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فورا از انجا دور شدم

Thenext day at school one of my classmatessaid:EEE.your mom only has one eye

روز بعد یکی از هم کلاسی ها منو مسخره کرد و گفت: هووو.. مامان تو فقط یک چشم داره

Iwantedto bury my self. Ialsowanted my mom to just disappear

فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد ومنو -- کاش مادرم یک جوری گم و گور می شد

so Iconfrontedher that day aand said:"if you areonlygona make mealaughingstock- why donot you justdie?...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

MYmomdid not respond

اون هیچ جوابی نداد.( ادامه دارد)

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 زبال سرخ قناری..از ا-ه- سایه تهران اذر 1358

زبال سرخ قنا ری

برای:

مصطفی بزرگ نیا

احمد قند چی

ومهدی شریعت رضوی

هجوم غارت شب بود و-خون گرم شفق

هنوز می جوشید

هنوز پیکر گلگون افتاب شهید

بران کرانه دشت کبود می جنیبد

هنوز برکه غمگین بیاد می اورد

پریده رنگی روزی که دمبدم می کاست

تو با چراغ دل خویش امدی بر بام

ستا ره ها به سلام تو امدند

سلام!

سلام بر تو که چشم تو گاهواره روز

سلام بر تو که دشت تو اشیانه مهر

سلام بر تو که روی  تو رو شنا ئی ما ست!

سلام که از نور داشتی پیغام !

تو چون شهاب گذشتی بر ان سکوت سیاه

تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خویش

که صبح تازه زخون شهید خواهد خاست

زبال سرخ تو خواندم در ان غروب قفس

که افتاب- رها گشتن قنا ری هاست

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه یکم دی 1387  |
 
 
بالا