سهراب و گرد افرید
به نام خداوند جان و خرد
کز ان بر تر اندیشه بر نگذرد
خداوند کیوان و گر دان سپهر
فروزنده ماه وناهید و مهر
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
دژی بود کش خواندندی سپید
بدان دژ بد ایرانیان را امید
نگهبان دژ رزم دیده هژ یر
که با زور و دل بود و با تیغ تیر
چو سهراب نزدیک ان دژ رسید
هژیر دلاور مر او را بدید
نشست از بر باد پای چو گرد
ز دژ رفت و پو یان بدشت نبرد
چوسهراب جنگا ور اورا بدید
بر اشفت و شمشیر کین بر کشید
یکی نیزه زد بر میا نش هژیر
نیا مد سنان اند راو جایگیر
سنان باز پس کرد سهراب شیر
بن نیزه زد بر میا نش دلیر
هنوز ان زمان کژ دهم خرد بود
به خردی گراینده و گرد بود
یکی خواهرش بود گرد و سوار
عنان پیچ و مرد افکن و نامدار
زنی بود بکردار گردی سوار
همیشه بجنگ اندرون نا مدار
کجا نام او بود گرد افرید
که چون او بجنگ اندرون کس ندید
بپوشید درع سواران جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو بزیر زره
بزد بر سر ترک رومی گره
فرود امد از دژ بکر دار شیر
کمر بر میان باد پا ئی به زیر
به پیش سپاه اندر امد چو گرد
چو رعد خرو شان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ اوران
دلیران و کار ازموده سران
که بر من یکی ازمون را بجنگ
بگردد بسان دلاور نهنگ
چو سهراب شیر او ژن او را بدید
بخندید و لب را بدندان گزید
چنین گفت کامد د گر با ره گور
بدام خداوند و شمشیر و زور
بپو شید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترک رومی بکردار باد
بیا مد دمان پیش گرد افرید
چو دخت کمند افکن او را بد ید
کمان را بزه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش تیرش گذر
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد
بر اشفت سهراب و شدچون پلنگ
چو بد خواه او کرد چاره به جنگ
عنان بر گرائید و بر داشت اسب
بیا مد بکردار اذر گشسب
چوامد خروشان بتنگ اندرش
به جنبید و بر داشت خود از سرش
رها شد زبند زره موی او
در افشان چو خورشید شد روی او
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در جمعه نهم اسفند 1387
|