تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 بر خیز! رضا بی شتاب

بر خیز!

فریاد بزن ایران

در خویش نمان حیران

این خون که همی جوشد

در مشت تو دارد جان

دریا و تلاطم شو

فریاد رهائی خوان

بگذار که مرگ اید

بر ظلم تگرگ اید

باید که نفس بگشاد

یکدست کنید عصیان

این روح رها اینک

بانگ دل محرو مان

اشفته کند بیداد

بر هم زند این دوران

بگذار که مرگ اید

بر ظلم تگرگ اید

ای جان من ای جا نان

یاران به مدد یاران

این خواب گران بشکن

بیداری ات این فرمان

مگذار سکوت اید

بنیان ستم  لرزان

بگذار که مرگ اید

بر ظلم تگرگ اید

این نقش و نشان تو

پا شیده بر این کیهان

پیچیده صدای تو

در کو چه و در میدان

ویران کن و در هم ریز

دیوار و درو زندان

بگذار که مرگ اید

بر ظلم تگرگ اید

خاموش نمی گردی

ای شعله تو ای انسان

در چشم جهان امد

هان قامت تو رخشان

ازاد کن این خانه

بر خیز تو ای تو فان!

بگذار که مرگ اید

بر ظلم تگرگ اید

۱۵- ۰۶- ۲۰۰۹

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  |
 به ازادگی-پر زنان- شادمانه- از زبیده جهانگیری- "شبنم"

به ازادگی-پر زنان-شادمانه!

بسوزان زمین و بگردان زمان را

که برهم زنی گردش اسمان را

زمینی ستمگر- زمانی سیه دل

که حیران کند ظلمشان دید گان را

وان دیگری خادم این ستمگر

که بنما یدش جاده کهکشان را

زمین و زمانی که از فتنه ان

نمانده امان مردم این جهان را

من اما به سان تو ای مرد دانا

بر انم که ویران کنم این گمان را

وبا همت و سعی انسانی خود

بریزیم درهم زمین و زمان را

از این هیات تیره روزی تباهی

برون اوریم یکسره جسم و جا ن را

به ازادگی- پر زنان- شادمانه!

گشا ئیم در وازه کهکشان را

فساد و تباهی چو پا یان بگیرد

تو بینی دراین خاک خط امان را

نه از خشم بینی نشان و نه عصیان

زبنیان چو اسوده کردی روان را

ومن "شبنم" ان روز گر شد فراهم

ببوسم رخ غنچه های جوان را

واز فرط سر مستی و شا دمانی

به می تر کنم دامن اسمان را

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 ترسم انچه که با فته ای -بر گردنت کمند شود - شعر تازه ای از سیمین بهبهانی

گر شعله های خشم وطن          زین بیشتر بلند شود

ترسم به روی سنگ لحد            نامت عجین به گند شود

پر گوی و یا وه ساز شدی            بی حد زبان دراز شدی

ابرام ژاژ خائی تو                اسباب ریشخند شود

هر جا دروغ با فته ای               درهم چو رشته با فته ای

ترسم که انچه با فته ای             بر گردنت کمند شود 

                                

باد غرور  در سر تو                 کوراست چشم باورتو

پیلی که او فتد به زمین            حاشادگر بلند شود

برسر کله گشاد منه              خاک مرا به باد مده

ابر عبوس اوج- طلب             پا بوس ابکند شود

بس کن خروش و همهمه را         در خاک و خون مکش همه را 

کاری مکن که خلق خدا           گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را                   زان رو که در مقام رضا

دشمن چو دردمند شود               خاطر مرا نژند شود

خواهی گر اتشم بزنی              یا قصد سنگسار کنی

کبریت و سنگ در کف تو             خاموش و بی گزند شود

سیمین بهبهانی-۲۵ خرداد ۱۳۸۸                                

                          

                              

                            

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 موجی که زندگی است - از پرویز مو یدی- به رزمندگان راه ازادی

مو جی که زندگی است

ایران سر افراز

ایران زخمگین

ایران پا یدار

ایران تشنه ازادی

ایران سر بلند

ایران نه به ظلمت و استبداد

ایران نه به خموشی وبندگی

ایران نه به خفت و خواری

ایران نه به مردگی و مرگ پروری

ایران موج موج بها ران.

موج سپید و سبز

موج بهار و سرخ

موج شکو فه اتش

مو جی بسان شعر

بر خاسته ز ژرفای ژرف ها

مو جی پر از ترانه و فریاد و دست ها

فریاد خشم فرو مانده در گلو

فریاد اعتراض

فریاد نه به سر افکندگی و ترس

فریاد نه به دروغ و دروج و مکر

فریاد موج وار

مو جی زدست ها

هزاران هزار ها

دستان سبز

پر برگ

شاخه شاخه رها گشته در زمان

در اوج اسمان

دستان سا ده

بهم بسته- پر توان

دستان سیمگون

از بازتاب نور

در رود پر خروش و شتا بان

دستان سرخ

گلگون زخون تازه جوش جوانان

موجی ز دست ها

مو جی نوید بخش رهایش:

اری به رها ئی و رستگی

اری به شاد مانی و ازادی

اری به شور و مهر و جوانی

اری به پا یداری و دلدادگی و عشق

اری به زندگی

پرویز مویدی

۲۵ خرداد ۱۳۸۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 انجیل به روایت درد - شکو فه تقی

انجیلبه روایت درد

خوشا به حال غارت گران و خود فروشان

از ان رو که نا سوت زمین

از ایشان بو ده و خواهد بود

خوشا به حال نیرنگ بازان و جنگ افروزان

از ان روکه در خانه های خود ارمیده

گستره ی بی وطن کردن دیگران

خوشا به حال روبهان

از ان رو که انها را سو را خ هاست

خوشا به حال ما ران زنگی

که لا نه هاشان در کنار گنج هاست

خوشا به حال کر کس ها

که اشیان شان در کو ه هاست انگاه که فرزند انسا ن را

اوارگی وطن-بیگانگی- ما ء واست

اوبسالا ژوئن ۲۰۰۹ sun/6/7/23:30

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 شعری از جانب کشیش المانی مارتین نیو مولر

نخست کمو نیست ها را گرفتند

هیچ نگفتم

جه- کمو نیست نبودم

سپس سو سیا لیست دمو کرات ها را در بند کردند

هیچ نگفتم

سو سیا لیست دمو کرات نبو دم

ان گاه که اعضای سند یکا را گر فتند

اعترا ضی نکردم

عضو سندیکا نبو دم

یهودیان را گر فتند

ومن خاموش ماندم

که یهودی نبودم

سرانجام به سراغ من امدند

دیگر کسی نمانده بود که اعترا ض کند

بر تو لت برشت

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 نمی شود-از سپیده جدیری

می خواهی از تو شعر بگویم؟ نمی شود

بر دل مگیر-گفتم و رویم نمی نمی شود

دلجوی من!گذشتی و نوبت به من رسید

دل را چگونه از تو بجویم؟نمی شود

غمگین ترین ترانه به رقصت می اورد

مرگ تورا چگونه بمویم؟نمی شود

می گوئی عاشقی بکنم بعد مرگ تو ؟

من جفت باز مانده قویم-نمی شود!

با هرچه  هست و نیست تو در گور می شوی

با انچه مانده شعر بگویم؟ نمی شود

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 تنکای تنها ئی- از عباس صفاری

تنکای تنها ئی

برای یو میکو یو سودا

هرجا که هست

اسمان

و هرچه ابی دیگر

اگر چشمان تو نبست

رنگ هدر رفته است

بربوم روز های حرام شده

چه رنگها که هدر رفتند

وتو نشدند

 

 Tanka for Lonelines  

ForYumikoUsoda

wherever she is

any other blue

even the sky

is a color wasted

if isnot your eyes

on the canvas ofwithered days

what colors were wasted

not becoming you  

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388  |
 شرح حالی کوتاه از سارا تیس دیل
چندی پیش دو شعر   کوتاه  از ساراتیس د یل  به  همراه برگردان ان از نسترن وثوقی اوردیم دراینجا شرحی کوتاه از زندگی  این شاعر  بزرگ امریکائی می اوریم :                                                                    

سارا تس دیل در هشت اکتبر ۱۸۸۴ در سنت لوئیس امریکا متولد شد. او کو چکترین فرزند ماری الیزابت ویلارد و جان وارن تس دیل بود در زمان تولدش ماری ۴۰ ساله و جان چهل و پنج ساله بود  تیس دل سه فرزند دیگر هم داشت دو پسر و یک دختر. خواهر سارا اورا خیلی دوست می داشت وبه خوبی از او        مرا قبت می کرد نخستین کلمه تیس دیل"زیبائی"بود طبق گفته مادر وی شعرش از عشق او به اشیا      الهام می گرفت  سارا تیس دیل همیشه ضعیف بود  و به را حتی مریض می شد در بیشتر از موا قع زندگیش پرستاری همراه از او مرا قبت می کرد تیس دل در فضای بسته بزرگ شد او کو چکترین فرزند بودبه همین دلیل لوس شده بود و مثل یک پرنسس به او خدمت می شد او هیچوقت کار های روزمره مثل مرتب کردن تختش و شستن ظرف را انجام نداده بود او به دلیل بیماری شدیدش تا نه سالگی در خانه تحصیل می کرد  و هر گز با همسا لانش ارتباط نداشت. تیس دل در کنار ادم بزر گ ها- بزرگ شداو مجبور بود با داستان ها و چیز هائی که در دنیا ی تنهائی خود می سا خت  سر گرم شود زمانی که ده ساله بودنخستین ارتباط با همسا لانش بر قرار کرد  والدینش اورا برای تحصیل به مدرسه مختلط میس الن لاک وود فرستادند. زمانی که چهارده ساله بود به موسس ماری رفت و نتوانست از انجا فارغ التحصیل شوداما در پانزده سالگی به هاسمر هال رفت و در انجا نوشتن افکار و رویا هایش را که در جایگاه یک دختر او را سرگرم می کرد شرو ع کرد و نخستین شعرش را نوشت نخستین شعر منشر شده او "انعکاس نیزار" بودکه در یک رو زنامه محلی چاپ شد  نخستین مجموعه وی در سال ۱۹۰۷ منتشر شدو در سال ۱۹۱۱دومین مجموعه او به چاپ رسید او مجمو عه ی دیگر بسیاری به چاپ زساند که از جمله ی انها :            "رود خانه های رو به دریا" " ترانه ها ی عا شقانه" "شعله و سایه" تیرگی ها" "ستارگان در برابر شب"ودرنهایت"پیروزی عجیب" سارا با محبوب خود فیل سین جر درسال ۱۹۱۴ ازدواج کرد انها ازدواج        سعا دتمندی داشتند ولی در سال ۱۹۲۹ جدا شدند و سارا تیس دیل بقیه عمر خود رادر تنهائی باشعر سر کرد سارا اغلب نحیف و بیمار بود در سال ۱۹۳۳ به ذات الریه مزمن دچار شد و بیماری نه تنها جسم او بلکه ذهن و روانش را نیز ضعیف کرد مدت نه چندان زیادی قادر به دیدن زیبائی در ساده ترین چیزها بوداو درسن ۴۸ سالگی در ۲۹ ژوئن ۱۹۳۳ در نیو یورک خود کشی کرد اخرین کتابش هم همان سال منتشر شد کار های تیس دیل توسط شا عران در همه جا تحسین می شود کار های او نشان دهنده این هستندکه او بسیار شخص دوست داشتنی بود و چقدر به زیبا ئی های زندگی ارزش می گذاشت عشق او به زیبائی در اشعارش نما یان است. او شاعر با استعدای  بود .

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 اعجاز محبت - فریدون مشیری

اعجاز محبت

من نمی دانم

-وهمین مرا سخت می ازارد

که چرا انسان

این دانا

این پیغمبر

در تکا پو هایش

-چیزی از معجزه ان سوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشنا خته است؟

ونمی داند در یک لبخند

چه شگفتی ها پنهان است

من بر انم که در این دنیا

خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

ونمی دانم

که چرا انسان

تااین حد

با خوبی

بیگانه است

وهمین درد مرا سخت می ازارد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 دوشعر از سارا تیس دل

 

سا را تیس دل در هشت اگوست ۱۸۸۴ در سنت لوئیز امریکا  متولد شد در اینجا دوشعر از او را با  بر گردان فارسی می اوریم و در اینده نزدیکی شرح زندگی اورا نیز در باران خواهیم اورد . اندیشه های این شاعر بسیار نردیک به فروغ فرخزاد است                                                                                                                                                                

چیزی عوض نمی شود

چیزی عوض نمیشود

بعد از  این همه سال

زندگی ان را نا بود نکر ده است

بواسطه ی جدا ئی و اشک ها

مرگ ان را تغییر نخواهد داد

زنده خواهد ماند            

در تمام ترانه هایم که برای تو اند

 وقتی که مر ده با شم ............

"Itwil not change"

It will not change now

After so many years

Life has not brokenit

with parting or tears

Death will not alter it

It willlive on

In all my songs for you

When Iam gone

SaraTeasdale

تردید

روح من در خانه جسمم سکو نت دارد

و تو هردو را در خانه داری  و او را..

اما گاهی او کمتر از یک ما جرا جوی خوشحال و حشی از ان

توست

یک روح مشتا ق بی قرار

چگونه می توانم بگویم چه خواهد کرد

از و فا داری جسمم مطمئنم

اما چقدر روحم وفا داری به تورا زیر پا گذاشته؟

سارا تیس دل - بر گردان نسترن و ثو قی

Doubt

My soul lives in my body s house

And you have both the house and her

But some times she is less your own

Thana wild gay adventurer

Arestless and eager wraith

How can I tell what she will do

Oh/Iam sure of my body s faith

?But what if my soul broke faith with you

Sara Teasedale

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 من می فهمم- دکتر علی شریعتی

من می فهمم

به من بگو : نگوـنمی گو یم

ولی به من نگو نفهم.

من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 همراه تو ده ها

همراه توده ها

این شعر مال یک ربع قرن پیش است. اما در این روزهامعنای دیگری دارد. معنا ئی که بعضی با ان اشنا هستند- بعضی ها با ان اشنا نیستند-و بعضی ها از ان خوششان نمی اید !              محمد علی اصفهانی                                                                   دهم خرداد ۱۳۸۸                                                                 

بر ا متداد این ادامه ی مشحون

فریاد های زمزمه جا ریست

فریاد های زمزمه را ایا

هر گز شنیده ای؟

فریاد های زمزمه کا ریست

* 

من در فرود روشن باران دیدم

خورشید را که زمزمه می کرد

شر شر

فریاد های منفجرش را.

خورشید خیس بود که می بارید

خورشید خیس بود انچه شنیدی

بر امتداد رو شن باران- طلوع منتظرش را

*

در دشت های عابر ساکن

با ساکنان صابر عابر

حر کت نکر ده ای که ببینی:

روزی هزار بار میوه ی فر دا را

از دانه ی نهفته ی امروز  -می شود که بچینی!

*

ارام نیست

نه!

ارام نیست این ادامه مشحون.

فریاد زمزمه ست-زمزمه ی فریاد

جنبش

در جنبش است -این تحرک مسکون!

تا بستان ۱۳۶۳

www.ghoghnoos.org

ارشیو: محمد علی اصفهانی

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  |
 بال فرشتگان سحر - از هوشنگ ابتهاج

بال فرشتگان سحر را شکسته اند

خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند

اما تو هیچگاه نپرسیده ای که:

مرد!

خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟

بال فرشتگان سحر را شکسته اند-

خورشید را گر فته به زنجیر بسته اند-

اما تو هیچگاه نپر سیده ای که:

مرد!

خورشید را چگونه  به زنجیر می کشند؟

گاهی چنان درین شب تب کرده عبوس-

پای زمان به قیر فرو می رودکه مرد.

اندیشه می کند:شب را گذار نیست!

اما به چشم های تو ای چشمه ی امید

شب پایدار نیست!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 درنگ - سروده مینا

                                                                                                        درنگ

برای من صدای فا صله سرد و سا کت نیست-

برایم خواب پنجره مبهم و تاریک نیست-

این بار میان شبنم های پاک

رنگ اندوه اسمان شکست-

یاس های سپید سلام-

عطر رویای باغچه را بو سیدند-

نگاه من کلمات را نشانه رفت و او ج گر فت-

من از میان طو فان و موج های بلند تر دید امده ام-

فا صله دست ها بهانه ای است برای پنهان ماندن تب-

برای تکرار شب-

برای انکار یک اغاز درنگ کن-

"سپید مشکی " من

مینا با یک انکار اغاز شد

مینا

۸/۳/۹

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 اقا سفره خالی می خرید؟

اقا سفره خالی می خرید؟

یا د دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد- کهنه قالی می خرم

کا سه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت اهی کشید بغضش شکست

گفت ما را نا نی اندر سفره نیست

ای خدا شکرت - ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفا قا ما درم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دو ید

گفت اقا سفره خالی می خرید؟

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 داد خواست - از ژان تا ر دیو- شاعر فرانسوی

داد خواست  jean Tardieu

این شخص تنها بود

مثل دیوانه ها راه می رفت

با سنگ فرش پیا ده رو ها حرف می زد

به پنجره ها می خندید

در دلش گریه می کرد

وی به پرسش ها جواب نمی داد

به مردم تنه می زد-انگار انها را نمی دید

ما دستگیرش کردیم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 سیاهی_سپیدی از محمود کیا نوش- اول اوریل 2009

سیا هی- سپیدی

از دیر باز

همواره گفته اند

که در زیر اسمان

رنگی

با لا تر از سیا هی نیست-

اما اگر دزست به بینیم

رنگ نه-

چیزی مگر خیال واهی

نیست!

این دیو رنگ خوار

هر لحظه رو شنا ئی عالم را

در خود به نیستی

تهدید می کند-

با هیبت سکون و سکو تش

انسا ن را

از عشق-

از خدا

نومید می کند

شاید

باید همیشه گفتکه رنگی

زیبا تر از سپیدی

نبست-

این رنگ مهربان

در جلو ه اش نشانی

از ترس و نا امیدی

نیست.

رفتار او

با رنگهای دیگر

رفتار ما دری ست

که پنداری

انها همه

زا ییدگان اویند-

نور برون دمیده

از دیدگان اویند.

شاید

باید بگو ئیم:

<<سیاهی

بی رنگ است!

اما

بالاتر از سپیدی

زیباتر از سپیدی

رنگی نیست!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 با من چه کرده ای - از علی رضا جباری(اذرنگ) اوریل 2006

با من چه کر ده ای

                                        عشق را در پستو ی خانه نهان با ید کرد    

 جانا مرا به مو ج نگا هت نشا  نده ای                                                  

وان گه مرا به بحر خرو شان توف  ناک                                         بی زورق نجات که تا سا حل ام برد با موج رانده ای                                                                                          

عیبم چه بود جانا؟                          

گفتن زسر عشق

با هر کسی بجز تو

دل ارام من؟ 

مگو

(این از گناه تو  ست که رازم گشو ده ای) 

رازت گشود  

چشم شررخیز مست تو

نی من که غرق بحر نگاه تو بو ده ام

با هر نگاه اتش دل را فزو ده ای

بیگانه بو ده ام من

اری

بیگانه بو ده ام

با خویشتن

به راه شر ر خیز عشق تو

چون با تو بو ده ام

بی خویشتن زخویش

راز نگا هت گشو ده ام

من راز ها گشو ده ام

اما نه راز تو

راز  دل  سپرده به تو فان خویش را

در خلوت نگاه چو دریا یت

ای عزیز!

خواندم چه بی کلام

رفتی و با من ات

یک دم سخن نر فت

ان گه که سوختم من

از حرم عشق تو

ان دم که دل زیاد تو پرشد

ان لحظه ای که چشم هایم

بنشست تا به عمق نگاه ات

لولی و ش و رمان

بی تاب و بی پیام

بیگانه بو ده ام من

اری

بیگانه بو ده ام

با خویشتن

به راه شرر خیز عشق تو

چون با تو بو ده ام

بی خویشتن زخویش

در وادی پریشی و بی خویشی ام به دل

انک تو بذر مهر

بس خوش نشا ند ه ای

زان اتش هماره فرو زانت ای  شگفت

بر جان شراره ها

زیبا فشانده ای

بامن چه کرده ای تو؟

کین مهر نا گزیر

به انسان

بی خویشتن زخویش

در جان من بماند

با من چه کرده ای تو؟

با من چه کر ده ای تو؟

 

  

                                                            

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه ششم خرداد 1388  |
 در ستا یش تیما ران-در ستایش فراموش شدگان خدا و انسان - مهندس سهراب مژده

من در اینه می نگرم

من در تو می نگرم

و تمامی رنج های ذلال تو

در من می چکند

با قطره های تلخ

من با تو یگانه می شوم

من اینه می شوم

من اشک می شوم

اه مذاب و سرد

من فریاد می شوم!

تو در من می ریزی

من حس می شوم

اری منم چون تو انسان می شوم

دانی چه می شوم ؟

مجنون می شوم!

مجنون می شوم

سو دا و بی قرار

عاری زقدرت و جاه و منال و مال

مجنون می شوم

مجنون می شوم!

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 کمی هم به خندید - قسمت دوم




کمی هم به خندید

زمانی که یک زن با مردی از دواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگو نه نمی شود زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است ان زن تغییر نمی کند و اینگونه می شو د


یک زن در بحث حرف اخر را  می زند  بعد از ان هر  حرفی که مرد می زند شروع یک بحث جدید است


 و خداوند زن را افرید تا هیچ مردی به مر گ طبیعی نمیرد (سوره سکته ایات حرص تا دق )
قوانین طلا ئی همسر داری (  برای مر دان )  قانون اول:با ید زنی داشته با شید که در کارهای خانه مثل اشپزی - تمیز کاری- گرد گیری و... خوب باشد . قانون دوم : با ید زنی داشته با شید  که مو جبات  سر گرمی و خنده و شا دی شما را فراهم نما ید  قانون سوم : با ید زنی داشته با شید مورد اعتماد و اطمینان و راستگو  قانون چهارم  باید زنی داشته با شید  که از بودن با او لذت ببرید  قانون پنجم : خیلی خیلی اهمیت دارد  که این چهار زن !!!!  از وجود یکدیگر بی خبر با شند
  زن به شو هرش میگه : شوهر همسایه هر روز صبح که میخواد بره سر کار زنش را می بوسه ! تو چرا اینکار را نمی کنی؟ شو هر میگه : اخه من که زنه رو خوب نمی شنا  سم !!!!؟؟؟؟
بچه از با باش می پرسه : بابا تو بهشت زنها از شو هراشون جدا زندگی می کنند  یا با هم هستن ؟ باباهه می گه : بچه جون - اگه زنها با شو هراشون یکجا با شن که انجا دیگر بهشت نمیشه !!!!؟؟؟؟
  مرد احساس را کشف کرد  و زن عشق را - مرد کار را کشف کرد  و زن خانه داری را مرد پول را خترا غ کرد و زن خریذ را  از ان زمان مرد چیز های بسیار کشف و اختراع کرد و زن همچنان در حال خرید است .                                                   


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 کمی هم به خندید

کمی هم به خندید

پیش از اغاز این شوخی ها بگویم که تمام انها جنبه شوخی و تفریح دا رد بنا بر این بر این با ورم که هیچ خانم و دختر خانمی از این شو خی ها نخواهد رنجید                 


تحقیقات نشا ن داده که فقط ٪۲۰ مردهاعقل دارند . بقیه زن دارند.!!!!!؟؟؟؟؟؟٪۸۰


 مرد ها بر اثر کمبود عا طفه ازدواج می کنند. بر اثر  کمبود حوصله طلا ق می دن.ولی نکته جالب اینه که بر اثر کمبود حا فظه دو باره از دو اج می کنند
مرد ها سه تا ارزو دارند. او نقدر که ما ما نشون می گن خوش تیپ با شن.او نقدر که بچه شون می گن پولدار      با شن. ومهمتر از همه اینکه او نقدر که زنشون شک داره زن داشته با شن!!!!؟؟؟؟؟؟
بیشتر مردان مو فقیت شون رو مدیون زن اولشون هستندوزن دومشون را مدیون مو فقیت شون !!!!؟؟؟؟
مرد اولی: امان از دست این زنها!؟ زنم تمام دا را ئیمو بر داشت و رفت. مرد دومی:خوش به حالت زن من تمام دارائیمو بر داشت و نرفت!!!!؟؟؟
زن به شو هر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم.       مرد:عزیزم چرا عصبانی می شی!خب من هم عا شقت بودم اینو نفهمیدم!!!!؟؟؟؟
فرق پیر دختر با پیر پسر- اولی موفق نشده ازدواج کنه- ولی دومی موفق شده از دواج نکنه!!!!؟؟؟؟
  یه ضرب المثل اموزنده هست که می گه- مردن برای زنی که  عا شقشی از زندگی با هاش اسون تره!!!!؟؟؟؟
مرد به زن: عزیزم ممنونم ازت !تو اعتقاد به دین رو به زندگیم اوردی چون من قبل از از دواج معتقد بودم جهنم اصلا و جود نداره !!!!؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 در ستا یش با ربران میهنم - از مهندس سهراب مژده

در ستا یش بار بران میهنم

من شرم می شوم

زهزا ران کلام خویش!

****

دانم که کودکان تو-

امشب به خانه ات در انتظار نان

در را بروی تو 

چه عا شقانه باز می کنند!

دانم چگونه این کو دکان مهر

خویش را به اغوش گرم تو

به اغوش عشق

پرتاب می کنند!

دانم که خفته است

در بو سه های تو

درس بزرگ عشق

صدها سخن زمهر

دانم- دستان پینه ات

چو پیکر تراش عشق

بر گونه های کودک رنج

چگونه حک می کند

عشق و پا کی و ایمان زندگی!

دانم که تو-با چند اب نبات عشق

در گوش جیب خویش بلوا می کنی

دانم که تو- با شنیدن نام پدر

پرواز می کنی!

دانم که قلقل سماور

که می سراید سرود عشق

در انتطار تو

با استکان چای

از دست همسرت

باز استکان چای

اری

بار استکان چای

از دست همسرت

تانجا که

بشوید به پیکرت- این خستگی و رنج

اری اینجاست سخن

زعشق پاک

که غو غا می کند!

اما مر ا نیز سخنی با تو باد هوش

سرا پا چشم و گوش:

من قطب نمای دقیقم بسوی -توست

هر جا تو ئی و رنج تو - سهراب

فریاد می کنم

اما کافی نبا شد این!

بی شک

دستان رنج تو پیچیده بدستان همرهت

اری فسا نه ایست و

چه غو غا می کند!

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه چهارم خرداد 1388  |
 وطن وطن شعر از سیا وش کسرا ئی

وطن - وطن

نظر فکن به من که من

 به هر کجا غریب وار

که زیر اسمان دیگری غنو ده ام

همیشه با تو بو ده ام

همیشه با تو بو ده ام

اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شنا سیم

من از درون قصه ها و غصه ها بر امدم

حکایت هزار شا ه با گدا

حدیث عشق ناتمام ان شبان

به دختر سیه چشم کد خدا

زپشت دود کشتهای سو خته

درون کومه ی سیاه

زپیش شعله های کو ره ها و کارگاه

تنم زرنج عطر وبو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گر فته است

اگرچه در نگاه اعتنای کس نبو ده ام

یکی زچهره های بی شمار تو ده ام

چه غمگنانه سال ها

که بال ها

زدم زروی بحر بی کنا ره ات

که در خروش امدی

به جنب و جوش امدی

به اوج رفت مو ج های تو

که یاد باد اوج های تو

در ان میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پا ره ها نظر نبود

نبودم از  کسان که رنگ و اب

دل ربو دشان به گود های هول

بسی صدف گشو ده ام

گهر زکام مرگ در ربو ده ام

بدین امید که تو

دهان و دست را رها کنی

دری زعشق

بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند ما نده ام

شکنجه دید ه ام

سپیده هر سپیده جان سپر ده ام

هزار تهمت و دروغ ناروا شنو ده ام

اگر تو پو ششی پلید  یا فتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه -جان پاک انقلاب را ستو ده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام

اگر که ایستا ده ام

ویا زپا فتا ده ام

برای تو  به راه تو شکسته ام

اگر میان سنگ های اسیا

چو دانه های سو ده ام

ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم

همانم ان یگانه ای که بو ده ام

سپاه عشق در پی است

 شرار  و شور کار ساز  با وی است     

دریچه های قلب باز کن

سرود شب شکاف ان

زچهارسوی این جهان

کنون به گو ش می رسد

من این سرود نا شنیده را

به خون خود سرو ده ام

نبودو بود برزگر  را چه باک

اگر بر اید از زمین

هرانچ به سالیان

قشانده یا نشا نده است

وطن ! و طن !

تو سبز جا ودان بمان که من

پرنده مها جرم

که از فروغ  باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشو ده ام

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه سوم خرداد 1388  |
 
 
بالا