تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 خس و خا شاک - برای ندا کریم سهرابی

خون پا ک ات هر کجا بر خاک ریخت

خون غیرت در (خس و خا شاک)ریخت

عاشقان را درس عشقی تازه داد

شورشی در عالم ادراک ریخت

در نگاهت عشق عصمت هرچه بود

ابرو از مردم نا پاک ریخت

سرخی خون تو در متن غروب

رنگ ماتم بر رخ افلاک ریخت

تا تنت افتاد خونین روی خا ک

در غمت این خاک بر سرخاک ریخت

ای خوش ان دلداده کاندر پای دوست

خون  خود را اینچنین بی باک ریخت

در گریبان سحر اویخت شب

خون معصومی گریبان چاک ریخت

خا رگل در پنجه ی گلچین خلید

تیغ غیرت خون  این سفاک ریخت

شعله از خون ندا چون بر گرفت

اتشی در مسند ضحاک ریخت

سطر اخر در کتاب عشق بود

نا سخی بر ایه ی امسا کریخت

جان به جا نان خنده ای جا نانه زد

اشک یاغی را ولی غمناک ریخت

فرزنو ۱۸ ژو ئیه ۲۰۰۹

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 خون شقایق منیر طه

خون شقایق

ان شقا یق کز سر چاک گریبانت دمید

بوستان را ای گل اتش دراتش در کشید

گردباد هرزه در گلبر گ هایت در فتاد

وه تو را از ساقه سبزت چه بی رحمانه چید

از حریر نرم مژگان فرو افتا ده ات

تا لب و دندان درهم مانده ات خون می چکید

هر نفس می خواستی با هم نفس سو دا کنی

افت اهریمنی راه نفس را می برید

گوش منگش ان همه اه و فغان را بر نتا فت

چشم تنگش این همه عصیان و طغیان را ندید

قیمت بالای قد و قامتت را کم گرفت

در قد و بالات افتاد و جگر گاهت درید

تا دگر سر بر نیفرازی به خوناب چگر

نیش دندان در سرت افراخت خونت را مکید

غرش مسموم  هم راه خس و خا شاک راه

در میان خون  و خا کستر به گورستان وزید

دست ها بر خاست خشم چشم ها فریاد شد

لعنت و نفرین در خون خفته  در رگ ها دوید

اتش افسرده در خاکسترخون وجنون

عاقبت از سینه گرم شقایق سر کشید

طعمه خون در دهان را نعره خونخوا ر را

هرچه ادم بود دیدو هم همه عالم شنید

سفله در غرقاب خون افتاده جان می کند

بخت پیروزی از ان توست ای گرد افرید

روزی از ان روزها - ان روزگاران - ان زمان

کز سر بیداد باز از سر شاخ گل- خون می چکید

بانگ و فریاد رهائی هر کجا  پیچیده بود

ارزو در سینه می جوشید و دل ها می تپید

شوربختی بر سریر شوق ازادی نشست

دیو از این در رفت و از ان در هیو لا در رسید

ونکور- تیر ۱۳۸۸-جون ۲۰۰۹

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 تسلیم میل مردمان شو- اخرین سروده بانوی مبارز سیمین بهبها نی

تسلیم مر دمان شو

گر "پاسدار" و گر بسیجی

از ما دران خود حیا کن

گر خواهر است و گر برادر

حلقش زچنگ خود رها کن

اینان که جز درون دل ها

دستی به اتشی ندارند

بگذارشان صدا بر ارند

با همصدا توهم صدا کن

دیری ست لال ماند گا نند

در بند ظلم ظا لما نند

در فرصتی که می توانی

بندی جدا زدست و پا کن

دیدی چه رفت با جوانان

یا سر "ندا" چه امد

همچون توئی چنین خطا کرد

خود را زهمچو خود جدا کن

با سرورت بگو که دیگر

طاقت نمانده با برادر

بر این بلا تو دل نها دی

هم خود علاج این بلا کن

بیگانه را اجیر کر دی

تا خون اشنا بریزد

ای بی خبر زنعمت عشق

جان را فدای اشنا کن

از انچه هست بیش خواهی

خلقی فدای خویش خواهی

حاجت تو را به جان-فدائیست

خشم و عناد را فدا کن

بند و شکنجه بود و ازار

با سنگسار و دار و کشتار

سی سال رنج خلق دیدی

یاد ازصبوری خدا کن

خون را به خون نمی توان شست

باید زاب روشنی جست

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388  |
 اخر واژگونه ی شا هنامه - علیر ضا زرین

دیروز اخر واژگونه ی شا هنامه بود

اشک های شور و خشک

بر چشمان سو خته ی سو گوار..

دیروز اخر واژگونه ی شا هنامه بود

اشک های شور و خشک

بر چشمان سو خته سو گوار

مویه و شیون مادر سهراب

و ضجه ما دران و پدران

برادران و خواهران

دیروز- کشتار سهراب بود

به دست نا بکا رانی

سنگدل تر از سنگ خا را

ونا درستانی

که قصاب های حرفه ای جان ادمیزاد بودند

قمه به دستان و چا قو کشان

که بر خی شان به زبا نی بیگانه

سخن می گفتند

مزدوران خود کا مگان و خدا پزنا پرستان

×

اما خدای را

مگر نه انکه همواره عقوبتی هست

بر هر کار پلید-بر هر دروغ

بر کشتار معصو مان جوان؟

خدا ی را

مگر نه نیز پا داشی هست بر هر راستی

بر گرامیداشت عدالت

و پاسداری صلح؟

اری - خدای را

بر مادران و پدران

و خواهران و برادران سو گوار

عطوفت بسیار- عنایت دار

تا اندک اندک-شاید ارام بگیرند!

تا فردا- که امروز ماست

از نو- رو در روی جلا دان

بایستیم و فریاد بر اوریم:

در برابر بیداد خامو ش نمی مانیم!

هر گز خاموش نمی مانیم!

دوشنبه - ۲۲ تیر ۱۳۸۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 یا دا شت امروز من- از محمود نفیسی

رویداد های پیش امده در ایران  برای من دو حالت مختلف  بوجود اورده - هنگامی که دلاوری و شهامت جوانان دلاور این سرزمین را می بینم دلم از خوشحالی و شعف پر می شود و از اینکه میهنم صاحب چنین فرزندان با شهامت و دلیر است به خود می بالم و از طرف دیگر چون شهادت جوانانی مانند ندا اقا سلطان و سهراب اعرابی و ترانه مو سوی و بسیاری دیگر را مشاهده می کنم درونم از غم و اندوه ماتم لبریز می شود و بی اختیا ر سرشک خونین از دیده  می بارم و چه کسی است که نام انسان داشته باشد و دراین ماتم بامن شریک نشود در هرحال از انجا که نشریه باران یک نسریه ادبی و ویژه فرهنگ و ادب امروز است نمی توانستم مکنو نات قبلی خودرا انگونه که دلم گواهی می داد و انگونه که احساسم حکم می کرد به رشته تحریر در اورم لذا به حکم انجا که لب خاموش می شود - موسیقی و شعر سر بر می اورد  سعی کردم با اوردن شعر هائی در همین زمینه  رویداد ها و مرثیه ها و سرو د ه هائی که برای شهادت جوانان میهنم سرو ده شده بود اندکی خود را تسکین دهم و در ضمن خوانند گان را که خود خبر ها را از جای دیگر داشتند با اشعاری که در این زمینه سروده شده بود اگا هی دهم و لی از انجا که پاره ای از دوستان و بعضی از  خوانندگان تشویقم کردند و از من خواستند که در باره این جنبش  تحیر انگیز جوانان مطلبی بنویسم و از طرفی خود می خواستم  خاطر خود را تشفا بخشم لذا بر ان شدم که سلسله مقالاتی در باره جوانان از کودتای ۱۲۹۹ رضا خان و پس ازان وقایع دانشجوئی ۱۶ اذر و سپس کو دتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ووقایع پس از ان تا انقلاب و وقایع بعد از انقلاب تا به امروز بنویسم لذا بزودی این سلسله مقالات اغاز خواهد شد ولی این مانع ان نخواهد بود که سایر مطالب ادبی باران تعطیل شود بدین معنا که هر از گاهی که مطلبی در باره  تاریخ گذشته ورویداد های ان می نویسم در خلال ان سایر مطالب باران هم منتشر خواهد شد و یاد داشت های من مانع استفاده خوانند گان عزیز از سایر مطالب با ران نخواهد بود

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 از خون جوانان وطن لاله دمیده- جنبش جوانان از کو دتای 1299 تا امروز

از خون جوانان وطن لاله دمیده

جنبش جوانان از کو دتای ۱۲۹۹

تا

به امروز سلسله مقالاتی که بزودی درباران اغاز می شود شما را به خواندن ان دعوت می کنیم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 ویرانه های حاکم- مرثیه ای برای ندا اقا سلطان- زرتشت خاکریز

ستاره ای افتاده بر خاک

وباز چشمهایش

حجمی است از اسمان

که اتشی گم شده را در خویش

پنهان دارد

ایا خواب و خنیا بدون من چگونه به زندگی شان ادامه خواهند داد؟

چگونه درختان  در خیابان ها راه خواهند رفت

بدون اینکه دست شان در دست عطرین من باشد؟

چرا ابر ندانست

که کلمات گرم من

به اشکال هندسی گرمی می بخشد؟

خاک افتاده در ستاره ای

و چشمهای بازش

سرچشمه ی همه ی گنج های جهان است

تو دیگر ای نسیم سرخ

خواهی توانست کنجی ابی

یا جانبی سر افراز را بیابی

که ازته دا بخندد؟

و گلی بیدار را

که شادمانه بر زمین برقصد؟

گنجشکی تنها و دربه در

در دره ها وبر کو ه ها

بی پناه روان است

گنجشکی که در فقدان معشوق مغموم اش

دیگر نمی  داند خورشید برای چه می تابد

او چشمه دیگر برای که اواز می خواند

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 جنبش جوانان از کو دتای 1299 رصا خان تا به امروز - از محمود نفیسی
از خون جوانان وطن لاله دمیده

جنبش جوانان ایران از کودتای ۱۲۹۹ تا به امروزو شهادت کسانی مانند ندا اقا سلطان و سهراب اعرابی و ترانه مو سوی و دهها شهید دیگر                              سلسله مقالاتی است   ازمحمود نفیسی که  بزودی در باران  انتشا ر می یابد همه خوانند گان خود را به خواندن این سلسله مقالات دعوت می کنیم     

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
  بیداد ظالمان- از سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رو نق  زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی ان تا کند خراب

بر دولت اشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام نا گهان

در باغ و بو ستان شما نیز بگذرد

اب اجل که هست گلو گیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان در جهان بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عو عوسگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تا ثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما نا کسان رسید

نوبت ز نا کسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از ان دگر کسان

بعد از دو روز از ان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دو لت دگران بود مدتی

این گل - زگلستان شما نیز بگذرد

ابی است ایستا ده در این خانه مال و جاه

این اب نا روان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چو پان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فناکه شاه بقا مات حکم او ست

هم بر پیا دگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 ....نیز بگذرد جهان ازاد

ای سفله گان - زمان شما نیز - بگذرد!

بیداد بی امان شما نیز بگذرد

ان اشتری که بر در شاه شهان غنوذ

فردا از استان شما نیز بگذرد....

اخبار روز:www.akhbar- rooz.com

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸

بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد  

(سیف فر غانی)

ای سفله گان - زمان شما نیز بگذرد!

بیداد بی امان شما نیز بگذرد

ان اشتری که بر در شاه شهان غنود

فردا از استان شما نیز بگذرد!

ان کر و فر و کبکبه -نمرود را نماند

بی هیچ شبهه- ان شما نیز بگذرد!

ان تندری که سو خت بنا های ظلم را

بر بام اشیان شما نیز بگذرد!

ابعاد ان چماق که بر پای خلق خورد

از ثقبه ی فلان شما نیز بگذرد

ما قصه ی هجوم ابا بیل خوانده ایم

ان مرغ از اسمان شما نیز بگذرد!

زخم گلو له ای که " ندا"را بدل خلید

از مغز استخوان شما نیز بگذرد!

وان تیر کین که سینه ی "سهراب" را شکا فت

از جسم ناتوان شما نیز بگذرد!

زخم است از تپا نچه ی بیداد- چهر خلق

این زخم از روان شما نیز بگذرد!

در این دیار ارتش چنگیز هم نماند

یعنی که پا دگان شما نیز -بگذرد!

افسانه شد سپاه سکندر در این دیار

این بینوا یکان شما نیز-بگذرد!

کشتید و سو ختید و شکستید خلق ا

این هرسه از میان شما نیز بگذرد!

"تبت یدا" حکایت یکدست رهبر است

این قصه بر زبا ن شما نیز بگذرد!

یعنی بریده باد زبان پلید تان

دردش زعمق جان شما نیز بگذرد!

این ما جرا که خون جوانان به خاک ریخت

بر پیر و بر جوان شما نیز بگذرد!

رنجی که از حضور شما خلق می کشد

بر خرد و بر کلان شما نیز بگذرد!

بسیار پهلوان که زپیکار ما گریخت

این - پنبه پهلوان شما نیز بگذرد!

اندیشه ی سقوط حکو مت که رای ما ست

هر لحظه در گمان شما نیز- بگذرد!

افاق را حلاوت شعر "جهان" گرفت

تلخیش از جهان شما نیز -بگذرد!

جهان ازاد- ۱۴ جولای

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 اسما عیل فصیح نویسنده معرف ایران در گذشت

با کمال تاسف اگاهی یافتیم اسماعیل فصیح نویسنده معروف در سن ۷۵ سالگی  در بیما رستان شرکت نفت در تهران در گذشت

فرح عدالت همسر این نویسنده ی پیش کسوت با تائید این خبر به خبر نگار بخش ادب خبر گزاری دانشجویان ایران (ایسنا) تو ضیح داد: اسما عیل فصیح عصر روز گدشته(پنجشنبه ۲۵ تیر ماه) به دلیل مشکل عروق مغزی به بخش icu بیمارستان منتقل شد  که پس از انجام سی اسکن و سپری کردن شش روز در این بخش-سه روز راهم در بخش عمومی بیمارستان سپری کرد- اما از ساعت ده صبح روز گذشته وضعیت او رو به وخامت گذاشت و ساعت دو بعد از ظهر دوباره به icu منتقل شد ولی ساعت شش بعد ازظهر دار فانی را وداع گفت. به گفته ی همسر نویسنده بنا به خواسته ی خود فصیح که همواره تا کید داشت مراسم  تشریفاتی بر گزار نخواهد شد.

اسما عیل فصیح رمان نویس و متر جم در دوم اسفند ماه ۱۳۱۳ در محله در خونگاه تهران (شهید اکبر نژاد فعلی- نزذیک بازار تهران) متولد شد به گفته ی خودش بچه چهاردهمی یا شانزدهمی یک کاسب چها ر راه گلو بندک است دوران تحصیلات ابتدائی را در دیستان عنصری که  تا حدود پایان جنگ جهانی دوم طول می کشدو سپس در دبیرستان رهنما به انجام رساند.

فصیح در سال ۱۳۵۹ با سمت استاد یار دانشکده نفت ابا دان باز نشسته شد. این نویسنده در سه حوزه رمان مجمو عه داستان و تر جمه دست به قلم زده بود

رمان هایش عبارتند از: شراب خام(۱۳۲۷) دل کور(۱۳۵۱) داستان جاوید (۱۳۵۹)

ثریا در اغما (۱۳۶۳) ترجمه انگلیسی ان در لندن (۱۹۸۵) تر جمه عربی در قاهره (۱۹۹۷) درد سیاوش (۱۳۶۴) زمستان ۶۲(۱۳۶۶) تر جمه المانی ان (۱۹۸۸)شهباز و جغد ان(۱۳۶۹) فرار فرو هر(۱۳۷۲)باده کهن (۱۳۷۳) اسیر زمان (۱۳۷۳)پناه بر حا فظ(۱۳۷۵)کشته عشق (۱۳۷۶) طشت خون (۱۳۷۶) باز گشت به درخونگاه(۱۳۷۷)کمدی تراژدی پارس(۱۳۷۷)لاله بر افرو خت(۱۳۷۷)نامه ای به دنیا (۱۳۷۹)در انتظار (۱۳۷۹)وگردابی چنین حا یل (۱۳۸۱)

مجموعه داستان های خاک اشنا (۱۳۶۹)دیدار در هند(۱۳۵۳) عقد و داستان های دیگر(۱۳۵۷) بر گزیده داستا نها (۱۳۶۶) ونماد های مشوش (۱۳۶۹)

وتر جمه ها:وضعیت اخر-بازی ها- ماندن در و ضعیت اخر-استا دان داستان-رستم نامه-خودشناسی به روش یونگ-تحلیل رفتار متقابل در روان درمانی- شکسپیر

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 مراسم تحلیف از مینا

مراسم تحلیف

بوی کافورو-غسا لخانه می اید

بوی جشن تحلیف دژخیمان می اید

از خیابان بوی اشک و خون می اید

در خیابان صفیر گلوله می اید

صدای گلوله بر گلوی ندا می اید

صدای گریه مادر سهرا ب می اید

از چشمان ندا بوی خون می اید

در هزاران سینه

صدای قلب سهراب می اید

از هزاران حنجره

فریاد ندا بر می اید

شب از بام های شهر

بانگ الله اکبر می اید

روز در میان سکوت

صدای نفرت و انزجار می اید

صدای گریه زینب

پشت در های اوین می اید

بوی جشن تحلیف در مجلس دژخیمان می اید

...........................                                    

................................

صدای خروش از رودی سبز می اید

مینا   ۲۵/۴/۸۸

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  |
 با کدام زنجیر؟شیرین رضویان

بسوزانیدم اه

بسوزانیدم

از خاکسترم ترانه خواهد زیست

دستهایم را با میخ بکو بید

پا هایم را زنجیر کنید

بند از بندم بگسلید

از اعماقم پرنده خواهد خواند

و هزاران پرنده دیگر

اوایش را خواهند شنید

از پای دیوارتان چو می گذرم

بر سرم خاکستر بریزید

چون حلاج بر دارم کشید

با خونم شعری خواهم نوشت

که از هر واژه اش

گل سرخی خواهد زیست

تنم را مثله کنید

اندیشه ام را

با کدام زنجیر خواهید بست!

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  |
  پایان بیداد- شیرین رضویان

(ندا)مرگ تو شعری بود

از واژه ازا ده

مرگ تو شعری بود

از خون خود زاده

دریای پر موجی

پویان و کوبنده

رگبار هوشیاری

کوبان و بارنده

مرگ تو پژواکی

از مرگ(پروانه)

از قتل (مختاری)

از خون (پوینده)

مرگ تو اغاز

پا یان بیداد است

لب های خامو شت

خود روح فریاد است

مرگ تو شعری بود

بی واژه و پر بار

جسمت تهی از جان

روحت ولی سر شار

در وصف پروازت

هر واژه بی معنا ست

هر شعر ویران است

هر گفته ای بی جاست

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  |
 دار- از پوران فرخزاد

ای وای چرا جهان چنین زار شده

در چنگه اهرمن گرفتار شده

در پنجه قهر ریشه هامان افسرد

افسوس درخت زندگی دارشده

------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  |
 هوای چشمانم-رضا قاسمی

نیستی

اما به هوایت

پرستو های مها جر امده اند

در رواق چشمانم

لانه می سازند

بی انکه بدانند

هوای چشمانم تو فانی است

------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388  |
 که ننگش به نام باد- اتو سا میر اسکندری

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود (بیتی از حکیم توس)

گفتی پلنگ و شیر؟

حیف از کلاغ و کرکس و کفتار ایدم

بر خیز پیر توس و ببین میهن تورا

ویرانه کر ده است

ان مرده خوار شوم-

که ننگش به نام باد!

ابلیس در برابر او سجده می کند

عفریتگان فدائی و دیوان غلام او

تشنه به اشک مادرو خون دلاورش-

سی سال کشته است-

شرنگش به جام باد

با تیشه کنده ریشه ی ایمان ملتی

تندیس زشت کینه و خشم و دسیسه است

افکنده سایه ی سیه مرگ بر وطن

میغ مصیبت است

روزش چو شام باد!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 بزن باران از سعید

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گو ن است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران و شا دی بخش جا ن را

بباران شو ق و شیرین کن زمان را

بزن باران که بی صبرند یا را ن

نمان خاموش!گریان شو! بباران

بزن باران بشوی الودگی را

ز دامان بلند روزگا ران

===============

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 به بهانه انچه در خیابان ها می گذرد-از سعید

سو ختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

اه باران من سرا پای وجودم اتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 بگو رایم کجا رفت؟ از هادی خرسندی

بگو رایم کجا رفت؟

دوباره احمدی تا دسته جا رفت

بگو رایم کجا رفت؟

به امر رهبری در خیک ما رفت

بگو رایم کجا رفت؟

پرزیدنت با یک قل هوالا

زده زیر اب ارا

گمانم پیش اقا مجتبا رفت

بگو رایم کجا رفت؟

تقلب در تقلب در تقلب

نزن جیک و بگو خب

که باتوم های بر قیشان هوا رفت

بگو رایم کجا رفت؟

لباس شخصی ببین با دشنه امد

به خونم تشنه امد

به هر کس ضربه ای زد در کما رفت

بگو رایم کجا رفت؟

مهندس مو سوی با رای بسیار

به منزل شد گرفتار

ملا قاتش پزشکی با دوا رفت

بگو رایم کجا رفت؟

ببین کروبی افتاده به ناله

شده طفلک مچاله

همی گوید ببین بر ما چه رفت

بگو رایم کجا رفت؟

وقاحت خیمه زد در بیت رهبر

بگو الله اکبر

که راه جعل تا انتها رفت

بگو رایم کجا رفت؟

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 چه کسی بود صدازد سهراب- ن-دریا-10 ژوئیه 2009

چه کسی بود صدا زد سهراب!

این روز ها تنم بوی هراس می دهد با خشم امیخته شده و خفه ام می کند

بختک سینه ام جا خوش کرده و گلویم به بغض عادت-عادت

عرق بهت که چنین سور و سوگ ما به هم امیخت و تگرگ شکو فه ها را بر خاک ریخت چه چیز تو صیف می کند داغ درونم را                                     

تنم بوی اضطراب می دهد

هنوز هم

ندا به من نگاه می کند و مصطفی تیری که به گردنش نشست را باور نکرده کیانوش امتحان اخرش مانده است                                          

مهدی نو جوان است و بهمن مظلوم

اشکان باید کنکور بدهد و هنوز هم کارت ورودیش را نگر فته است

و.....

اینک سهراب سهراب

جوانیت اتشم می زند

چه کسی بود صدا زد سهراب!

چه زود کفشهایت را یا فتی

تا به سمتی بروی

که در ختان حماسی پیداست

سهراب با ورم کن

انکه تو را به خاک انداخت رستم نیست

بل فرو مایه ایست در تاریکی

که نشان پهلوانیت را  پیش از این دیده بود نه پس از به خاک افتا دنت

سهراب

اگر شاهنامه روز گار ما ضحاک کم ندارد

سر شار از کاوه و تهمینه هم هست

لبریز ارش و رو دابه های جوان است که نه چندان دیر

داد تو را از ضحاک و مارش می ستا نند

سهراب باورم کن

تنم بوی امید می دهد

که با رفتنت اموختی:

چیز هائی هم هست- لحظه هائی پر اوج

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
  حرف اخر- حمید مصدق

اخرین حرف این است

زندگی شیرین است

خود از این روست اگر می گویم

پایمردی بکنیم

پیش از انکه سر ما بر سر دار ارد خصم

ما بکوبیم سر خصم به سنگ

وین تبهکا را ن را

بر سر دار بسازیم اونگ

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
  خانه اش ویران باد- حمید مصدق

تو اگر بنشینی

من اگر بنشینم

چه کسی بر خیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه ی ستم اویزذ؟

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

--------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
  صبح - از نیما یوشیج

صبح

وقتی که هوا روشن شد

همگی خواهند دانست

و بجا خواهند اورد مرا

به چه رفتم و

از بهر چه ام بود

عذاب!

===========================================

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 فا جعه- غریبه

بخواب ای مهربان یار

بخواب ای کشته ی بیدار

بخواب ای خفته ی گلگون

سکوت سرخ خاک تو

صدای نینوا دارد

در این دم کرده گو رستان

تگرگ مرگ می بارد

به سوگ تو در این مقتل

کدامین مویه و شیون

سکوت یاس در خانه

هجوم مرگ در برزن

تمام سینه ها عریان

تمام چهره ها خونین

تمام د ست ها  خالی

تمام چشمها غمگین

به خاک مسلخ افتادند

در این صحرای خونبا ران

برادرها جدا از هم

پدر ها بی پسر هاشان

تو ای تن خفته گمنام

بخواب اکنون که بسیاری

لا لا لا لا- لا لا لا لا

بخواب اری که بیداری

در این ویرانه خاک تو

که شد یکباره چون صحرا

به یادت باغ می سا زند

برا در های فر دا ها

که سوگ تو در این مقتل

کدامین مویه و شیون

سکوت خشم در خانه

هجوم مرگ در برزن

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 خاک خسته - ایرج جنتی عطا ئی

نعره کن ای سر زمین جان سپردن

نعره کن

نعره کن- ای خاک خسته- حال مردن

نعره کن

شب پرپر زدن چلجله هاست

از غزل گربه برم

خانه هم غصه کجا ست؟

این همه جوخه-این همه دار

این همه مرگ

این همه عاشق خفته در خون

این همه زندان- این همه درد

این همه اشک

نعره هایت کو خاک گلگون؟

خاک گل مردگی و قحطی و افت زدگی

شب باران- شب زندان

شب  ویرا نی ها

شب اعدام رفیقان گل و نور و صدا ...

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 نگاه خدا-کتایون اذرلی

پا از خانه که بیرون میگذراری

دیگر تنها نیستم

خود خودم هستم

که نه سر اشتی می گیرم با شب

نه سر سازش دارم با روز

پا از خانه که بیرون می گذاری

مقابل چشمان مهتاب می نشینم عریان

شمع را روشن می کنم

و نگاه می کنم به تنها ئی خودم

در اینه ایی به بلندای زمان

نه نمی خواهم نگاهم کنی دمی

من چنان از برهنگی سرشارم

که چشمان تو کور میشود اگر نگاهم کنی دمی

نگاه تو

سنگ مزار منست گوئی

ومن از تنهائی با تو بودن پرم

و خوب است که می روی

و خوب است که نمی مانی

و خوب تر از ان این که

نگاهم نمی کنی دمی

نگاهی به دلی- همیشه بهاران را جستجو گر

نگاهی به رو حی- پرواز را همیشه بهانه

نه نمی خواهم نگاهم کنی

چشمان من پر اند از شیون ما دران گم کرده کو دکان

و در اندیشه ام عزیز ترین مصلوب به میعاد گاه اندوه رفته است

و کسی که در من تلخ می گرید و سخت می سوزد

چون ققنوسی در من نشسته است خموش

در این عصر بی گریز و نا گریز

انجماد جهل دلم را به درد می اورد

چون نگاه خدا

سنگسار می کند مرا

همواره و همیشه

 

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 ندا (شما از مردم نمی برید) ترانه جانی مادلن تر جمه ازاد: زیبا کرباسی - همراه با برگردان ان

از اهالی رو سری نبود

ندا دختر جوانی که

در خیا بان های تهران راه افتاد

به جمع دیوانه ها پیوست

تا داغی اتش را بر سینه حس کند

تا خونش بجهد بریزد ریخت

شما از مردم نمی برید

وقتی ازادی در ان ها قد کشیده تا

مجسمه های سیمانی را بکشید پائین به زیر

سربازان بی صفت و صورت را در فرار ببین

شما از مردم نمی برید

وقتی شادی ازادی را بچشند

ندا دختر جوان

چشم هاش سیاه تر از ذغال

با خیابان های تهران به راه افتاد

تا زندگیش را در مشت بگیرد

پدرش را ببین

صورتش زیر دست ها پنهان

فریادش بلند تر از اسمان

شما از مردم نمی برید

وقتی راه پرواز را بیا بند

از اهالی تو سری نبود

ندا دختر جوانی که

در خیا بان های تهران راه افتاد

به جمع دیوانه ها پیوست

تا داغی اتش را درسینه حس کند

تا خونش بجهد  بریزد ریخت

شما از مردم نمی برید

وقتی معشو قشان ازادی است

شما از مردم نمی برید

ندای گریان در خیا بان ها

-

بر گردان انگلیسی ان را در ادامه مطلب می خوانید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیستم تیر 1388  |
 برای ندا و ندا هائی که فریاد شدند-از محسن عظیمی

برای ندا و ندا هائی که فریاد شدند

سینه به سینه سو ختیم

روسینه اسمون

از خط تعارف گذشت

سرخی بو سه هامون

دستای خونی من

رو سینه های سرخت

شده پرای نازت

خط کشی خیابون

حالا فرقی نداره

بسوزیم یا بسازیم

دیگه چیزی نمونده

تا که کنن بارمون

تاتر و شعر قصه

اگه راهی نداره

بیا تا خاک بریزیم

تو گلدون گلامون

قول و قرار فردا

عین دروغ سیزدس

کلاغای درو غگو

دروغه غار غار شون

غار غار این کلاعا

تموم میشه به خدا

بازم خدا - خدا کن

جدا نشد دلا مون

هق هق گریه ها تو

ولش کن و دو باره

بخون تا باز بپیچه

کر کر خنده هامون

دون پاشیدن نخوردیم

درسته که نبردیم

کلاغه روش سیاهه

ولی تو قصه هامون

بق بق و بق بق بقو

بخون بامن

کلاغ پر

کلاغ باز رو سیاهه

وا میشه دست و پا مون

تو سینه سرخی من

کفتر سینه سوخته

باید دو باره واشه

لبای بی صدامون

جیک جیک و بق بق بقو

یادت نره پرنده

بیا باهم بخونیم

تا وابشه پرامون

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه بیستم تیر 1388  |
 ایران- از فریدون مشیری

ایران

ای خشم به جان تا خته-توفان شرر شو

ای بغض گل انداخته-فریاد خطر شو

ای روی بر افروخته- خود پرچم ره باش

ای مشت بر افروخته- افرا خته تر شو

ای حا فظ جان وطن- از خانه برون ای

از خانه برون چیست که از خویش به درشو

گر شعله فرو ریزد- بشتاب و میندیش

ور تیغ فرو بارد- ای سینه سپر شو

خاک پدران است که دست دگران است

هان ای پسرم- خانه نگهدار پدر شو

دیوار مصیبت کده ی حوصله بشکن

شرم ایدم از این همه صبر تو - ظفر شو

تا خود جگر روبهکان را بدرانی

چون شیر درین بیشه سراپای- جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست

خود بر سران - تن به قضا داده قدر شو

فریاد به فریاد بیفزای -که وقت است

 دریک نفس تازه اثر هاست-اثر شو

ایرانی ازاده!جهان چشم به راه است

ایران کهن در خطر افتاده - خبر شو

مشتی خس و خارند به یک شعله سوزان

بر ظلمت این شام سیه فام- سحر شو

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 در اولین بامداد بی تو

در اولین بامداد بی تو

ندا- ندای من!این قلم خشک می شود اگر هم اکنون از تو ننویسد

اما خودت بگو در این گر گ و میش سحری که پشت به نیمه شبی

تیره - ورو به بامدادی روشن دارد- از تو - ندای من چه بنویسم که

پرندگان صبحگاهی در جبهه غمنا کشان تا حالا سر نداده با شند؟

ندا - ندای من- خدا را خودت بگو از تو چه بگویم که سا قه های اطلسی

تا کنون در اواز سبزشان ان را سروده باشند                                 

خودت بگو کدام سو گواره در شا هنامه از درد تو نگفته است؟          

کدام غزل حافظ رعنائی تو را نسرو ده است- کدام عا شقانه شاملو

از تو نشان ندارد؟                                                                           

ندا- ندای من- در این اولین بامداد بی تو- اندام رعنای بر زمین مانده ات

ورای سو گوگوارها- ورای غزل ها- ورای عاشقانه ها- به ترانه ای

به ماند گاری همه ی ان ها بدل شده است. ندا- ندای من - دانستم تو که

هستی- تو همان دور مانده از تک تک ما -تو عشق- تو ازادی- تو عروس

رعنای وطن منی                                                                                  

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 منم ندا- شعله ولپی به همراه بر گردان ان به زبان انگلیسی

منم ندا

بگذار گلوله بسیجی در قلبم بماند-

بر فرش خونم نماز بگذار

خاموش- پدر!

من نمرده ام

روحم همچو نور

در میانه طغیان می کند-

با چشمهایت نفس میکشم

 کفش هایت را به پا می کنم

  و در پشت بام ها می ایستم                                                                                                                                                                                                    

همراه تو پیش می روم

                                                                                                                                                                                                                     

در خیا بانها-در شهر ها و روستا ها

  • فریاد می زنم                                                                                                          

با تو واز درون تو

منم ندا - رعد بر زبانت


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 سیا وو شان است -ماندانا زندیان

سیا و وشان است

با احترام به خیزش سبز میهنم

صدای سرخ می دهد سبز

و چرخ می زند نگاه جهان

گرد استواری انسان

و سر گیجه ی کو دتا

که گلوله بالا می اورد

در موسیقی سفید  دست ها ئی

که غرور زمین اند

در برابر اسمان

نگاه کن دروغ چگونه خون در خت را

در نگاه نور می پا شد

و سکوت

چگونه حرمت لاله را

از خشم با روت

پس می گیرد

سیا وو شان است

و سر می اویزد درخت گیسوبر سرود دختری

که تیر می خورد و تیر می کشد جوانی اش

در میدان ازادی

ماندانا زندیان

چهار تیر یکهزارو سیصد و هشتاد و هشت

-----------                                                    

سیا وو شان-مراسمی است در سوگ سیاوش که در ان زنهای

جوانی که شو هرا نشان را از دست داده اند هنگام سحر

دسته ای کو چک از مو های بافته شده  شان را به نشانه عزا

به شاخه های در ختی که در خت گیسویش می خوانند اویزان می

کنند و مردان- سوار بر اسب های سیاه - دهل زنان- به باز سازی

صحنه ی کشته شدن سیا وش بر می خیزند                                

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 که زیبا می خواهمت- سحر دلیجا نی

که زیبا می خواهمت

صدایم کن

انچنان که هستی زیبا می خواهمت

صدایم کن

ای درد پر طنین

ای عشق بازی دم غروب پیش از سلام مرگ

ای قصیده مجنون نی نی چشمان و مشتها

ای پیکر دریده بر زمین داغ

صدایم کن

انچنانکه هستی که زلال می خواهمت

انان که مرگ تو را سکوت می کنند

چشم بسته بردگان ننگند

که عشق را طا عون می دانند

و با دروغ هم بسترند

نگاه کن!چگونه بر خود می لرزند!

انگاه که می غرد پشت بام شب

به طغیان خشم تو

عریان و استوار

صدایم کن

انچنان که هستی که بی شمار می خواهمت

ای نازنین اتش نهفته ی روزرگار غریب

انک غریو تو ست

که در سایه ی چشمان گرم من

-که چه  خوش زار می گریست-

پیوند ستاره و افتاب را نوید خواهد داد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388  |
 دست ها مان را بالا گر فته ایم

دست ها مان را بالا گر فته ایم

با لای بالا

نه بدین خاطر که وحشت زده ایم

نه به این خاطر

که لوله تفنگ سینه ها مان را نشانه گر فته

نه بدین خاطر که تسلیم می شویم

دست ها مان را بالا گر فته ایم

تا نشا نه های پیروزی

از دور ترین اقلیم خاک نیز دیده شود

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 قلم

قلم

چیزی نمی نویسم این روزها

نوشته ها درست در زیر قلمم

کهنه می شوند

دیگر نه به قلم می توان اعتماد کرد

ونه به کاغذی که هنگام شمارش ارا

رنگ سیاه به خود می گیرد

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 خدایا کفر نمی گویم- از انا -ش

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زند گی کردی

خداوندا!

اگر روزی زعرش خود به زیر ائی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نا مردان بیا ندازی

و شب اهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه با ز ائی

زمین و اسمان را کفر می گوئی

نمی گو ئی؟

خدا وندا!

اگر در روز گرما خیز تا بستان

تنت بر سایه دیوار بگشا ئی

لبت بر کاسه ی مسین قیر اندود بگذاری

و قدری ان طرف تر

عمارت های مر مرین بینی

و  اعصابت برای سکه ای این سو وان سو در روان باشد  

زمین و اسمان را کفر می گو ئی

نمی گو ئی؟

خدا وندا!

اگر روزی بشر گردی

زحال بند گانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت-از این بودن-از این بدعت

خدا وندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388  |
 اقا سلطان- جهان ازاد- دوم تیر 88

چه داستان عجیبی ست

این داستان نام تو

"اقا سلطان"!..

تاریخ تلخ ما

گوئی

در رمز وراز تو پنهان ست:

عمامه فقاهت اقا

و تاج-

تاج سلطنت شاه!

شاید که سیلت خودت

این هر دو را برای همیشه

از دفتر زمانه بشوید

و در طلوع رو شن فر دا

ما با" ندا" بمانیم

با ندای ازادی!

اخبار روز:www.akhbar-rooz.com

شنبه- ۶تیر ۱۳۸۸-۲۷ ژوئن ۲۰۰۹

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 سرو ده ای در سو گ "ندا"

سرو ده ای در سوگ "ندا"

یکی از خوانند گان  پرس نیوز:این سروده را در سوگ {ندا اقا سلطان} سروده ام. امید وارم روح ندا از این سرو ده شاد شود

ای شما ساحل نشینان غرقه در توفان منم

زخمی تیرم -نشان وحشت عریان منم

مام میهن در عزای دختری امشب گریست

کشته راه وطن ای دختر ایران منم

سینه ام را کرده ام اماج تیر اشقیا

بهر ازادی اگر سنگین ترین تا وان منم

ای که از روی ریا رویت به سوی قبله است

سر بنه بر خاک من ان قبله ایمان منم

دیگرم از افعی دریای ظلمت باک نیست

زانکه از خون جگر خود غوطه در عمان منم

از پس سی سال اسارت در صف ضحا کیان

مژ ده ازادی این قوم بی سا مان منم

ان خدائی که زند ابلیس را با تیر غیب

بنگرد چون زخمی از تیر همان شیطان منم

دامن این سرزمین زان دم که گلگون شد به خون

در عزای ملک ایران روز و شب  گریان منم

گوی ازادی به چو گان شها دت می زنند

وین عجب بین سر به سر هم گوی و هم چوگان منم

یا رب این میهن مگر میدان دشت کر بلا ست؟

که اندر اینجا غرقه در خون با لب عطشان منم

اید ان روزی که تیری سینه شیطان خلد

گرچه در خاکم  ولی ان دم همان پیکان منم

سر مده بی اذن من دیگر ندای شاعری

تا قیا مت (حا فظا)بر هر ندا سلطان منم

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 روزی که به روز های دیگر نمی ماند- ابراهیم هو را مانی

برای ندا اقا سلطان شهید ازادی

امروز تو

به روز های رفته ی تو نمی ماند

ونیز به فردای تو

سپیده بود

که شفق را سلامی سبز گفتی

و سلامی سبز شنیدی

و بر گونه ی خیا با نهای خسته ی تهران

بو سه ای سبز نهادی

و چشمانت

زلال و روشن

درختان

و پرستو های عاشق نشسته بر بوته های پارک را

خیره نگاه می کرد

صبح امروز

دیگر تورا

نه سکوت بود

نه ملال بود

نه تنها ئی

چشمانت

سبز می دید

سپیده ای بود نه چنان چون گذشته ها

که امروز تو را

عطشی پا یان نا پذیر بود

به گفتن سلام

وبه شکستن سکوت

در گرگ و میش این شهر بزرگ

در خیا بان

می خواندی

و می نو شتی

درس اغا زین

ازادی بود

ودرس پا یان نیز

وچهره این سرزمین

تخته سیاه را می مانست

با نگاهی به ان دلداده ات

و نگاهی دیگربه

کو چه های خسته تهران..

امروز تو

به روز های رفته ات نمی مانست

و هر چه بود

در نگاه تو سبز بود

چون پرچمی سبز

بر خیابان خشمگین پا یتخت در امدی

و با خطی از خونابه

واژه ی ازادی را تقریر کردی

درخشان و سرخ

تا همیشه

تا جا ودان!-

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 ندا- ایرج

ندا

رهی به سینه تو چون گلوله باز می کند

دلم سرشک خون نشان زغم نیاز می کند

پیام خون سرخ تو به هر کجا که می رسد

به لحظه های خیزشی دری فراز می کند

به کارزار مردمی ندای لا له گون تو

دم حیات می دمد سرود ساز می کند

شتک چو لاله می زند به بوم رزم اخرین

جهان حکایتی از این گداز می کند

درو ن دود و موج خون نشانه های دست تست

که دست اتحاد را به ما دراز می کند

ندای بی نهایتی- زخیزشی حکایتی

نگاه تو روایتی بدین طراز می کند

گمان مبر که دادها به شهر خامشی رود

که بل به اوج می رسد ره حجاز می کند

ایرج

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 "ندا"ی ازادی

ندا تو در این عصر-ژاندارک سر زمین مان ایران و سمبل ازادی تاریخمان شدی سرزمین ارش- سیاوش ها به تو وهم رزمان ات می بالد                           

"ندا"ی ازادی

وقتی که چشمانت ازادی را فریاد می زنند بغض جهان زیر نگاه تو

شکست و گریست                                                                 

تو با نگاهت زمان را میخکوب کردی و "ازادی"ماتم گرفته در سوگ تو

اشک هایش را بر سنگفرش خیابان ها جاری کرد!                        

همه گلوله خوردند و جان دادند-ولی گلوله تو از جنس دیگری بودکه دنیا

شاهد مرگت شد                                                                          

ندا دخترم- نگاه تو در واپسین لحظه ها- وجدان ما را شرمسار تر کرد- 

شرمسار تو-معصومیت تو-جوانی و شجاعت تو-شرمسار قلب توکه اماج

گلوله های (خدا)برای منا دیان رسولش"محمد"شد                              

اما فرو خواهد پاشید این کاخ خدا یان- به هنگام که نا یبان امام زمان 

دروغین اش قلب جوانان وطنم را نشانه می گیرند                               

مرگ تو- مرگ خدایان سر زمین مان را زود رس کرد و بدان که تا رسیدن

ان روز-ما از حنجره ی خاموش تو فریاد خواهیم کشید                          

تو در میان ما هستی وبدان که نبض خاموش ات در رگ های تک تک

همراهان تپیدن گرفته است!                                                             

ندا تو در این عصر ژاندارک سرزمین مان ایران و سمبل ازادی تا ریخ مان      

شدی سرزمین ارش و سیاوش ها به تو و هم رز  مان تو می بالد!        

ی - صفائی  یکم تیر ماه ۱۳۸۸                                                  

 

   

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
  قتل

قتل

قتلهای زنجیره ای

قتلهای انبوه

ودر این پنهانی

این یک پرونده شفاف است

قتلهای قانو نی

خدایان شاد شدند

و سنگ دوباره سیراب می شود

من خوابم

و تو بیداری

پلک ها یم را مکش

من این کابوس را دیده ام

بارها

من از چشمانم می ترسم

میان دود و گاز و اشک

مردان مور چه ای با کاسکت و ماسک و با توم

وچراغهای روشن

یکبار دیگر اشغال شدیم

فقط شیشه نیست که  می شکند

من این کابوس را می بینم

که تو بیدار ائی

من از چشمهایم می ترسم که دیده اند

چشمی بر اسفالت

ندای ان چشم در همه گرفت

در ختی از ان نگاه بر امد

سایه تیره اش بر همه خاک لرزان

پلکهایم را مکش

من از این کابوس می ترسم

که چشم مرده یک قتل بمانم

درست میان خیابان

هر چند قانو نی

ومن از خاموشی این ندا می ترسم

من از ان فراموشی

من از این وحشت می ترسم

فقط شیشه نیست که می شکند

هوای اینه باید داشت.

بیت سوم  JUNدوهزار و نه

ا- ما هان

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 ریشه در خاک

ریشه در خاک

گیرم که در با ورتان به خاک نشسته ام

وسا قه های جوانم از ضربه های تبر هاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام نشسته

در کمین پرنده ای -پرواز را علامت ممنوع می کنید

با جو جه های نشسته در اشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید- گیرم که می برید-گیرم که می کشید

با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید؟

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه ششم تیر 1388  |
 ندا با ماست ندا از ماست از ر.پدرام

ندا با ماست

ندا از ماست

ندا نماد همه شهیدان جنبش

دادخواهی مردم ایران است

تا ما را خاموش کنند

تورا به اتش کشیدند

فریاد ما تندر شد

و خاموشی تو ولوله در جهان اندا خت

تورا زدند تا اهی به لب نیا ید

و اه ها عصیان شد

تورا زدند

تا دست های به اسمان رفته بی رمق

شوند

ودست ها مشت شدند

تورا زدند

تا ما سخن از حق نرانیم

وجهان دادخواه تو گشت

پرنده را نشانه رفتند تا پرواز را

بشکنند

ولی پرواز

بیکران

چون زمین و چون زمان

همچنان

پرتوان است و بی زوال

از تهران تا تو کیو

از کا مچاتکا تا کالیفرنیا

بر بیداد شوریده اند

بیدادی که بر تو رفت

وامروز از سیدنی تا سوئد

دست در دست ما نهاده اند

که ندا- ندای ماست

ندا از ماست

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه ششم تیر 1388  |
 از انقلاب تا ازادی- از ایرج

از انقلاب تا ازادی

دریا خروشید

خلقی به لب اوای گلرنگ رهائی

با مشت پولادین و عزم اهنین

ازسینه ی این موج جوشید

خیزابه هائی کز دل دریا بر امد

سیلی گران شد                

این سیل شور انگیز سرشار از تهور

ازانقلاب امد به ازادی گرایید         

این خیزش-این پیوستگی-این پایداری

رنگ لهیب سرکش اتشفشا نست     

گفتی که در انبوه این امید واران      

خورشید عالمتاب تابید                  

وز سینه هاشان                         

گلبانگ ازادی تراوید                     

میشد دراین مردم دل خورشید را جست

میشد زباغ روشن این شرزه شیران        

بی هیچ تردید گل امید را چید                

اینان به رزم مردمی - دریا دلانند            

اینان سراپا اتشند اتشفشا نند                

دردانه فرز ندان ایرانند اینان                     

خیل دلیرانند اینان                                   

۲۸ خرداد ماه ۱۳۸۸                                 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه پنجم تیر 1388  |
 در خشم-باران باش -مریم هوله

زیادی بس است   گرسنگی و غذای مردم

در انهدام خدا روی شیروانی روی شهر ها

رقص مردگان بین میهمانی بین قبرها

چقدر سر هدر می شود..

چه سر ها چه سر ها چه سرها

روی قاتلان درختها می افتند و از دهان قاتلان چه تیرها..

عکس ها و خبر ها واقعی نشد...

دیدی چطور بود روح اخبار.. دست و پا زنان می شد امار..

کشور لطیفه ای خونین است..امروز را می گویم لین جوک بیمار

با ما به خیابان بیا!ای مقصر این ثمرها!

وگرنه قهقهه حضرت شیطان می کند شهر را سمپاشی..

زیر پا هامان چه پاها.. چه دلها..چه سرها

من اینجا وزن ندارم

مژه مصنوعی و تاج و تزئینات دیگر هم!

روی هوا راه می روم..

توی قبر بیدار می شوم.. هرلحظه..

کدام یک کمی کمتر ترسناک است؟ خواب یا بیداری؟!

ببین چطور مرده چشم و گوشهای روزنامه!

باران خدا کند با چشم بباری! کم اورده ایم!

روی سنگ قبرها..یک لحظه ای بخاری...با چشم دو خته ...

باید بخوانی میان شهر های عیب..

تا قعر اقیانوس های نا شنا خته اواری..

بیکاری؟!

چرا اعتماد می کنی به پله ها؟!

بالا نمی روید ها!

پا ئین رفتن شان را پا هام- چشم هام ضبط کرده اند

که بر نگشته اند

تا دوباره دیده اند

دوباره دوباره دوباره بار...

که بببینید این شایعه را با چشم ها ...

سوار سیل هیچ به اسمان می برد ملت غیور من..

درد می کشد تبعید صبور من..

می نالد دیوار  از صدای رشد مردم در خیابان ها   می زند زیر این اواز..

این پله ها را درست تر ببین

درست تر درست تر دوباره بار...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در پنجشنبه چهارم تیر 1388  |
 صدا می اید ف.خاور

صدا می اید

این صداست که می اید

ان نداست که می رود

اینک                            

شریان های شهر پر می شوداز

گام های بلند رها ئی             

این صدا ی کیست که این چنین

اشفته است خواب مرا            

فریاد می کشد   دژخیم

خیمه می زند به عبث در تو فان

این صدای من است کر گلوبر

می خیزد خون الو د

مرغ حق پر می کشد در شب به

صد امید             

اه این خدای گور زاد 

غافل است  یک دست بی صداست 

این صداست که می اید

ان نداست که می ماند

اول تیر ۱۳۸۸                     

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه سوم تیر 1388  |
 برای کشتن پروانه ها دیره- از ماندانا

اگر چه پیله های ظلم و تاریکی

همه از اهن و با توم و زنجیره

میون این تب بی وقفه پر واز

برای کشتن پروانه ها دیره

-------------------------------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 ربا عی که برای سنگ مزار ندا سا خته شده است

دخترم را کشت اخر ان حرامی ای خدا

کو عدالت؟کو دیا نت؟بربگو اخر چرا؟

او چه گفتش غیر ازادی زدنیااو چه خواست؟

دخترم!دلبند من!اخر بگو رفتی چرا؟

------------------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 
 
 
بالا