گفتند ابر درهم و انبوه چون شود
در اسمان بجای نماند ستا ره ای
چشمان باز زهره و لبخند مشتری
میمیرد انچنان که نماند شرا ره ای
*
اما چو پیر ده دار فلک پرده را گشود
دیدم اختران همه بر جای مانده اند
چشمک زنان و ناز کنان و شراره بار
منجوق های نقره به گردون نشا نده اند
*
گفتند:خواب رستم ورستم فسا نه ایست
از هفتخوان دیو کسی را گذار نیست
دیو است و تا به حشر نفیر تنوره اش
جز دیو دیو خواه کسی را قرار نیست
*
اما چو خون سیا وش به کوه و دشت
پیچید و بر دمید و بیا ورد گل به بار
دیدیم رستم امدو ودر خون نشاندو شست
بنیاد دیو خواهی و ان رسم و ان مدار
*
گفتند: موج دریا تند است و پر نهیب
گفتند:سنگ خا را سخت است و بی شکست
گفتند:شب دراز و سیا هی است سر مدی
گفتند: ریخت انچه نباشد زپای بست
گفتند...............
*
اما به پایمردی مردان بی هراس
ارام می گذارد در بستر زمان
ان اتش نهفته به یلدای دل سیاه
تا سر کشد-زبانه کشد گرم و جا ودان
*
افسون کنید فتنه بسازید روز و شب
جا دو گران پیر به سرداب تار درد
هر گز به جا دو ئی نشود رام اهرمن
مزادی پا کزاد و سبکپای رهنورد
|
+| نوشته شده توسط
محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
|