تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 خانه از ژیلا مساعد

 در شکاف یخ

در شکاف شکاف دیوار

در شکاف گوشت تن جنگل

درشکاف مهیب قلب خودم

خانه کرده ام                       


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 زنده باد ازادی از دکتر ماندانا زندیان

گفتیم زنده باد ازادی

زنده باد اگاهی

زنده باد زندگی

ودست هایمان را در نور کاشتیم

گیسوانمان را پو شاندند

و دست هایمان را بستند

و گلو یمان را سو راخ کردند

و تفنگ هایشان که دست هایشان بود

ارامش اب را شکست

بهار شد ما زنده ماندیم و سبز شدیم

انها برای تفنگ هایشان سیاه پو شیدند

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 وطن چیست ؟از زنده یاد دکتر شایگان استاد دانشگاه و هم رزم دکتر محمد مصدق

شبی ایرج به دامانم نشسته

دوچشم از ضعف خوابش نیم بسته

مرا گفت ان نکو گفتار فرزند

پدر جان از تو دارم پرسشی چند

بگو امشب برایم این وطن چیست

که انذ خانه غیر از ان سخن نیست

گهی مادر بود صحبت از انش

گهی خواهر بیارد بر زبا نش

اثر کرد ان چنان این حرف در گوش

که نلخی های دوران شد فرامو ش

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه سی ام آبان 1388  |
 من به دیدار خدا رفتم و شد

من به دیدار خدا رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

برخلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خودرا زادب صاف نمودم با تیغ

هم چنان  اینه با صدق و صفا رفتم و شد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 صدای بهار

گونه های بهار

میان انگار تشنه کویر

و دیوار هائی که درسکوت  به عزا نشسته اند

داغ حسرت یک بارش بر پیشانی ابر نشست

عهد بار  یا نسیم

عهد شکفتن باغچه شکست

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 یادی از سهراب سپهری

سهراب سپهری در ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ ذر شهرسان کا شان به دنیا امد پدرش

اسدلله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود . هنگامی که سهراب نو جون بود

پدرش فلج شد بااین حال به هنر و ادب علاقه  وافر داشت. نقاشی می کرد و تار

می  ساخت  خط خوبی هم داشت. سهراب در سال های نو جوانی پدرش را از

دست داد و دریکی از شعر های نو جوانی از پدرش یا د کر ده است                      


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 رباعی کوتاهی از رهی معیری

رهی هنگامی که ۱۶ یا ۱۷ ساله بود بر این باور بود که راهی دشوار و طی

نشده در انتظا ر اوست و افریدن شعر زایش و دردی را می طلبد که هنوز به

بلوغ ان نرسیده است و از این رو بود که رغبتی به چاپ شعر خود نمی دید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 زند گی از هوشنگ ابتهاج

چه فکر می کنی؟

که با دبان شکسته زورق به گل نشسته ایست

زندگی؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 مصدق در لاهه از مجید نفیسی

اگر به هلند می روی

از دادگاه لاهه دیدن کن

دریک شب بارانی

در پشت در بسته اش با یست


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
  در گذشت مهدی سحابی

با کما ل تاسف اگاه شدیم مهدی سحابی مترجم - نقاش مجسمه ساز و عکاس روز یکشنبه شب ۷ابان ۱۳۸۸ بر اثر ایست قلبی در سن  ۶۶ سالکی در شهر پا ریس در گذشت                                         وی با ترجمه (در جستجوی زمان از دست رفته) اثر مارسل پروست نویسنده بزرگ فرانسه در ایران به شهرت رسید سحابی برای ترجمه این اثر ۱۱ سال وقت صرف کرد این مجوعه در ۸ جلد از سوی نشر مرکز به چاپ رسیده است بزودی در باران خلاصه ای از زندگی و کارهای اورا بدست خواهیم داد                                                         

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 زلال است اسمان امشب - ویدا فرهودی-پاریس- ابان ماه 1388
مخواب ای گل به خاموشی:مکن باغم هم اغوشی

که بعد از فصل پژمردن شود گیتی جوان امشب

کسی که اهل دانش را:سیا وشان سر کش را

خس و خا شاک نامیده شود مکرش عیان امشب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 واژه ها از یوسف صدیق(گیلراد)

کبوتر کو چک من! 

کنار سفره ی بامداد

از دستهایم دانه بر چین


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 تنهائی - سیما فرزان

به شب گفتم:

<< بر سفره تنها ئی من

که پر از اسرار است - بیا !>>

امد                                  

با ماه و ستا رگانش هر ستاره را

رازی دادم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 خود کار قرمز

شنیدم در زمان خسرو پرویز    

گرفتند ادمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

ولی ان مرد دور اندیش از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر امد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 چهار سوار سبز - از پیرایه یغما ئی

 

چها ر سوار سبز

از سالی می گویم که هر چهار فصلش بهار است

پیرایه یغما ئی

چهار چهار - سوار سبز

خورا ک شان امید به کوله بارسبز

جوان و بی غمند به تاخت می رسند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 دلخوش

دلخوش از انیم که به حج می رویم

غافل از انیم که  کج می رویم 

کعبه به دیدار خدا می رویم

او که همینجاست کجا می رویم؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه وامن یجیب 

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 سکوتم مشتت را خرد می کند- ماندانا زندیان

با احترام به ارمان های سربلند جنبش مشروطه ایران

سکوتم مشتت را خرد می کند

"من درد مشترکم مرا فریاد کن"

احمد شاملو

باور نکردی سکوتم مشتت را خرد می کند

وبخش می کند قهر سرخت را

بر گناه سبزم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 شعری از دختر غمها

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خود مانیم...زمین این همه نا مرد نداشت

با سپاس از دختر غمها

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 سراسر خاک

سراسر خاک را

چشمه ی خون کرده ای

جنایت و جهل را

زحد برون کرده ای

وقتی مرا می زنی

وقتی مرا می کشی

چگونه من بگویم

برادر پاسدار

گل به تفنگت بزن

مینا اسدی

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 انان بر افتاب شیفته بودند-- شعری جالب از احمد شا ملو

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم 

چیزی نظیر اتش در جانم پیچید

سرتا سر وجود مرا گوئی چیزی بهم فشرد

تا قطره ای به تفنگی خورشید جوشید از دو چشمم

از قلمی تمامی دریا ها در اشک ناتوانی خود سا غر می زدم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 موضوع انشا’(درباره دوستی با حیوانات بنویسید)

معلم موضوع انشاء را روی تخته چنین نوشت:درباره دوستی با حیوانات بنو یسید و نتیجه بگیرید . احمد که شاگرد اول کلاس بود چنین نوشت :                                                                                                                     


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه دوم آبان 1388  |
 تماشای بهار از محمد زهری

"ای

گل پونه

نعنا پونه..."

با صدائی که شنید

حلزون امد از کاسه خود بیرون

به تما شای بهار

 

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در شنبه دوم آبان 1388  |
 راه اندیشه ازمحمد زهری

از کسی پرسیدم:

ـ<<راه اندیشه کجاست؟>>

با تحیر پرسید:

-<<از کدامین شهری؟>>

گفتم:

-<<ازشهر ببینیدو نپرسیدم>>

گفت:

-<< عافیت در این است

که ندانی ره اندیشه کجاست!>>

|+| نوشته شده توسط محمود نفیسی در جمعه یکم آبان 1388  |
 
 
بالا