تبليغاتX
باران - زندگی من با ما یا کو فسکی
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
روز  بعد نا هار  رادر خانه ژو کوند{ما ریا  دنیسوا که با خواهر و شو هر خواهرش زندگی می کرد} بو دیم و بر نا مه نا هار فوری  به جشنواره  شعر بدل  شدو تقریبا  همه و قتمان  به شعر  خوانی  و بحث های  پر طمطراق  در باره شعر گدشت        ولو دیا{ما یا کو فسکی} روی  دور  بود  و انقدر خوشمزگی می کرد    که  ختی  اگر مجسمه ریشیلیو هم انجا بود از خنده  ریسه می رفت  شا د     بود  و دایم  حر ف می زد می خواست  دل همه حا ضران  و بیش از همه   دل  {ما ریا  دنیسووا} را ببرد       تا  سا عت ها  پس از بر گشتن به مهما نسرا  همه هنوز بیقرار بودیم.  و لو دیا  عصبی  بودو دایم در اتا ق قدم می زد و نمی دانست با هجوم این عشق  چه کند. بو رلیو ک   با نگا ه عا قل اندر سفیه نگا هش می کرد.این او لین بار بو د که لو دیا عا شق می شد پیو سته در حر کت بود  .و همان پر سش های همیشگی را تکرار  می کرد:چه کنم؟نامه بنویسم؟احمقا نه نیست؟دوستت دارم عزیزم و این لپ سخن است؟یک دفعه همه  چیز را به اش  بگویم؟حتما  می ترسد  ........            

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط محمود نفیسی  |