تبليغاتX
باران - ادم زیا دی - قسمت دو م
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
چشم را ست تر کیده و از حد قه بیرو ن ز ده اشاز زیر حدلقه عینک دور چرمی سیا هش پیدا بود. پاهایش از مچ به پا ئین در شبح یک پوتین قزا قیکه جز دشوار کردن راه پیما ئی خا صیتی ندا شتفر رفته بود  این پا ها از فر ط بی حسی و سر ما زدگی تصمیم گر فته بودندکه دیگر متعلق باو نبا شنددیدار این اعجو به ی تو دار خلقت- و افرینشبدون دلیل و نا گهانی طبیعت و نمو نه ی عجیب نفرین و زشتی انسان را به بهت فرو می برد. از کنار دیوار می گذشت و زیر لب های گو شت الود کبود خود چیزی می گفت       از با مها و شیر وا نی ها بر فا به بر سرش می ریخت و سو زی که از رو برو می زد  بجا مه ژندهاش راه می یا فت چهره اش از دردو رنج در هم کشیده  شده بود بدستهای کبود و سر ما زده خود می دمید ان ها را با بخار بی رنگ و حرا رت دها نی که مت ها بود {جویدن}را در رو ئیا های هوسناک"نان"تمرین می کرد گرم کندقبل از ان نام {زن}لبان خشکش را سو زا نده بود اما حالا می رفتیک گوشه بیفتد و دیگر فکر نکندکه نان را از کجا پیدا می شود کر د- رو ز های پیش که کا ر گیرش امد ه بود  رگی زیر نبضش می زد نام زن را در همه اعضایش تکرار می کرد:  زن   !   زن!      زن!    اما حا لا دیگر عنکبوت گر سنگی  خونی در رگ او با قی نگذاشته بودکه نبضش را به حر کت در اوردو نبضی که داشت در اخرین ضربه هایخود از کا ر می ایستاد اگر زمز مه ای می کرد را جع به نان بود  نا ن....نان     نا - ن نا...حا لا در این دم اخر به چه فکر می کردشاید بعمله های دیگر که هنوز روی کاری سا ختمانشا ن تمام نشده و هنوز دو سه روز دیگر دارند که مز د بگیرند اما ان رو زها ی پیش بمر دمی که به رختخوابهای نرم فرو میروند و زنان گرما غوش را تنگ سینهی خود می فشارندو لبان گس و شراب الودشان را می بو سندو پستا نهای سفید و سفتشان را می مکند فکر کرده بود به شبیکه بجنده خا نه رفته بود  فکر کر ده بود                               ان اولین بار بود که خواهش سو زانی او را بدانسو کشید اما جنده ها ریشخند ش کردندو با کج و پیچ و سر و صدا باین شو خی بی مز ه طبیعت خندیدندو خا نم رئیس - که های هوی شا گرد ها  مست عشق و عرق از بغل متر سش بیرو نش کشیده بود  با اخم روئی و عصبا نیت داد زد{مر تیکه جلمبری مگه اینجا با غ وحشه  ؟اگه صد تومنم بدی بدی نمیزارم یه نگا ه چپ تو روی دخترای من بکنی!}اما او نتوا نست با گوشهای تو پر و سنگینش کلمات او را تشخیص دهد فقط سرش را مثل تو ده گچی که مجسمه ساز با عجله طرا حی کرده باشد جنبا ندوتنها مو قعی متو جه معنا ی حر فهای او شد که خا نه دار با یک تیپا از جنده خا نه بیرو نش اندا خته بود . اما چرا؟ همه اش از خود می پرسید اما چرا؟                       باد مهیب - قدرتمند و خشمگین بد رختا نیکه شب نقاب سیاهی بر انها افکنده بود تا زیا نه می زدو بر گهای زر دشان را بزمین می ریخت  سگ سیاه در بدری زو زه ملتمسا نه می کشیدو به جستجوی چیز نا یا بی برگهای پوسیده و بو ینا ک را با پا ها یش بر هم می زد و او می رفت ....می رفت یک گوشه بیفتد و زیر نبضی که داشت از حر کت می ایستاداخرین تمنای متضرع خون مرده خود را بشنود{نان...ن-ن...نا}و برای همیشه در جواب او سا کت بما ند زیرا او یک ادم زیا دی بود   همه جا او یک ادم زیادی بود { {پا یا ن}
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:50  توسط محمود نفیسی  |