|
|
|
|
|
قصه ادم : .. ان گه - چو ن خدای خواست که ادم را بیا فریند جبریل را فرمودکه:{به زمین رو و قبضه ای خا ک از جمله رو ی زمین بر دار- که من از ان خلیفتی خوا هم افرید. و اگر زمین از تو زنها ر خواهد- زنها ر ده.} جبریل امد و قصد کرد که خا ک بر گیرد زمین با وی سخن امدکه:زنها ر از من چیزی بر نگیر یکه دوزخ را از ان نصیب بود. جبریل وی را زنها ر داد و با ز گشت. خدای میکا ئیل بفرستاد زمین همچنا ن اما ن خواست.باز گشت ان گاه همچنین اسرا فیل. ان گا ه عز را ئیل را فر ما ن امدکه: برو قبضه ای خا ک از همه رو ی زمین بر گیر. و وی را نگفت که اگر زمین زنها ر خوا هد - زنها ر ده عز را ئیل امد و قصد کر د به بر گرفتن خا ک . زمین از وی زنها ر خواست. عز را ئیل گفت:مرا فر ما ن خدای نگاه با ید داشت نه مرا د تو. ان گا ه از همه روی زمین - یک قبضه خا ک بر گرفتچهل ارش غلظ و ستبری ان- و میان مکه و طا یف فر و ریخت . خدای عز رائیل را گفت :اکنون که سبب افریدن این خلق به دست توست - سا خته با ش که مر گ وی و فر زندا ن وی هم بر دست تو خوا هد بود. عز را ئیل گفت:یا رب - ان گا ه ایشا ن از من اند و هگین با شند. خدای گفت:غم مدا ر که مر گ ایشا ن را سبب ها سا زم چون غرق و حر ق و هدم قتل و اسقام و او جا ع و دیگر اسبا ب مرگ.}تا ایشان پندارند که مر گ ایشا ن از ان بود نه از تو." ان گا ه - خدای بران خا ک ادم چهل روز با ران اندو هان ببا را نید تا اغشته گشت. ان گه یک سا عت با را ن شا دی بر ان با را نید و ان شا دی یک سا عته ان با شدکه به در مرگ به گو ش بنده فر و گو یند {لا تخفو لا تحزن-مترس و اندوهگین مباش} ان گا ه - ان گل ادم بپا لا ئید و به کما ل قدرت خود . از ان چه صا فیتر بود- ادم را بیا فرید و از با قی در خت خر ما را بیا فرید از انجا ست که رسو ل گفت:که در خت خر ما را نیکو دارید که ان عمت{عمه - خواهر پدر} شما ست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||