|
|
|
|
|
نا اشنا پرست: در سنگلا خ تیره و تاریک زندگی در این درشتناک بیا بان پر هراس میایدم هماره زسو ئی نهان بگوش اوای اشنا ی یکی یار نا شناش اوای دلربای زنی -چون طنین جام کز ژرفنا ی شام میخواهدم مدام میخواندم بنام میجو یدم بکام و نمییابمش بکام بیچاره من -بهر که دل اویختم بمهر رو زی دو سو خت جا نم و پنداشتم که او ست دردا که نا سپرده دو گا می به نیمراه دیدم سراب چشمه جو شان ارزوست! اوای کیست این-که گرا نبار و خسته گام میخواندم بخویش و نمی ماند از خروش؟ ایا کسیست در پس این پرده امید؟ یا با نگ نیستیست که میا یدم بگوش؟ گمراه و بی پناه در کور سو ی اختر لرزان بخت خویش سر گشته در سیا هی شب میروم براه راه دیار مرگ راه جهان راز راهی که هیچ رفته از ان ره نگشته باز! با ز از درون تیره ان جا ودانه شام ان اشنا سروش ان شا دمانه با نگ دلا ویز شب نورد می پیچدم بگوش لیکن دگر ازین دل نا اشنا پرست یا دی بجز غبا ر با قی نما نده بر رخ شا داب رو زگار ! شو ش- ۱۶-۱۰-۲۶ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:57 توسط محمود نفیسی
|
|
||