|
|
|
|
|
اینه به تا بناکی نقره ام ودرست همان بی هیچ انگاره انچه را که می بینی می بلعم درجا هما مگونه که هست بی هیچ بخار الو دگی مهر یا بیزاری سنگ دل نیستم راست گویم به چشمان چهار گوش خدائی کو چک ما نم بسا هنگام به دیوار رو برو چشم دو خته ام که به رنگ صو رتی خا لدار است انقدر در ان خیره ما نده ام که گمان می کنم پا ره ای از قلب من شده است اما پیدا و نا پیدا ست چهره ها و تا ریکی ها ما را هر بار و هر بار از هم جدا می کنند اکنون یک بر که ام زنی خم شده است به رویم در کرا نه ها یم به دنبال خود راستینش می گردد سپس به ان درو غها رومی کند به شمع ها یا به ماه از پشت می بینم اورا و بی کم وکاست باز تا بش می دهم واو پا داشم را با اشک ها و دست تکان دادنها می دهد برای او مهمم برای همین می اید ومی رود {روشنائی}چهره اوست که هر با مداد جای تا ریکی را میگبرد او در من یک دختر جوان را غرق کرده است وذر من هر روز پیر زنی به جانب او بر می خیزد هم چون ماهی ای تر سناک. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||