تبليغاتX
باران - داستان هائی از ملا نصرالدین
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
 امروز   می خواهم   چند داستا ن   از ملا  نصرالدین  برای شما تعریف کنم  که{باران} از طنز  هم  خالی  نباشد:یک روز  ملا نصف شب زنش را  از خواب بیدارمی کند ومیگوید زود  زود   عینک  مرا بده     زن می گوید   نصف  شبی عینک  برای چه می خواهی؟ ملا   جواب می دهد داشتم  یک خواب بسیار  شیرین و خوب می دیدم بعضی قسمت های  ان  تاریک   بود حالا  می خواهم عینک  بزنم وان قسمت ها ی  تا ری را به  بینم{داستان دوم}  یک  روز یکنفر  می رود در  منزل ملا  و می گوید:  ملا  امدم   خرت   را قرض   کنم. ملا  که نمی خواسته خر را به او بد هد  میگوید خر را  یکنفر دیگر برده     در همین حال   خر از داخل   منزل   شروع   به عر عر  می کند    ان شحص  میگوید  خر که داخل منزل است و دارد   عر عر  می کند   ملا  میگو ید  مرد حسابی  تو  حرف مرا با   این ریش و سبیل   سفید  قبول نمیکنی  و ان وقت  عر عر  یک   خر را  باور میکنی{داستان   سوم} ملا   زن می گیرد   پس از سه ماه   زنش می زا ید  و بچه  ای به دنیا میا ورد ملا  می گوید این  چگو نه است که  بچه   باید   پس از ۹ماه  بیا ید   حا لا  این بچه  پس از سه ما ه به دنیا   امده است    زن ملا  میگوید مرد مگر تو حساب   سرت نمیشه   ملا می گوید چطور؟  زن می گوید    مگر نه اینکه  تو سه ماه   است  مرا   گرفته ای     ملا تصدیق می کند  زن میگوید سه ماه هم است که من  زن شده ام  این میشود ۶ ماه      سه  ماهم  که  بچه  در شکم من بوده است   روی هم میشود ۹ماه   حا لا  دیگر چه میگوئی؟   ملا  میگوید: افرین بر تو که خوب  حساب   ساختی.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:49  توسط محمود نفیسی  |