تبليغاتX
باران - خواهرم حما م گرفته است ار بوتا نیا النصیری ترجمه محمو د نفیسی
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
خو ا هرم حما م گر فته است!ان رو ز صبح ساماه samahکه بیدا ر شد-خو اهر بز رگش را دید که چای را اما ده کرده و بچه برادر را در بر گرفته و با دست دیگر برادر خو ابیده اش را تکان می دهد   سا ما ه نان را در چا ی فرو برد و دهانش را با ان پر کرد . قطره ها ی داغ چا ی رو ی با زو ان کو چکش ریخت.وقتی که خو ردن نان و چا ی به پا یا ن رسیددهان و دما غش را با استین پیرا هن پا ک کرد.مدت کمی جلو ی در اتا ق توقف کردو با مو های اشفته و در هم ریخته -سر خو درا خا راند  اما ده رفتن به پا ئین سا ختمان شد وقتی از دور پدر ش را دید که با کیسه های پر می اید با شتا ب خو د را به پدر رساند و سعی کرد یکی از کیسه ها را از او بگیرد . پدر که وارد  راه ورودی سا ختما ن شده بو د اطرا ف خو د را نگا ه کرد بعد یکmurdمورداز کیسه در او رد که به دختر بدهد. میو ه را از او قاپید و گا ز زدو بعد هیچکس تا ظهر دیگر او را ندیدو هیچکس تا پیش از ان زمان  ذر جستجو ی او نبو د(بقیه این داستا ن را در قسمت بعد خواهید خواند}
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:56  توسط محمود نفیسی  |