تبليغاتX
باران - خواهرم حما م گرفته است ار بوتا نیا النصیری ترجمه محمو د نفیسی- قسمت سوم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
در حالیکه زن دیگر پیش زن دا غ دیده رفت و از او که در گو شه کز کرده و شیو ن و زا ری می کرد در با ره مقداری اب دا غ سوال کرد- زن داغ دیده از میان اشکها یش بادست علا مت داد و تشت بزرگ و قو طی کبریت  را نشان داد  وقتی که در خو است صا بو ن کرد ما در دستش را به دا خل پیش بند سینه اش کرد. چند سکه در اورد و به دختر بز گش داد و گفت:میری موءسسه تعا ونی و چند تا صا بو ن عطری    میخری! دختر تلو تلو خو ران بیرو ن رفت . ما در تا کید کرد یا ذت نره -صابو ن عطری بعد ما در به ماتم و گریه و زاری خو د بر گشت . در همان زما ن بچه هایش اطرا ف او بو دند  بعضی گریه میکردندو بعضی از اینکه امرو زبهsamahسا ماه تو جه نشا ن دا ده شده بود بر او رشک و حسد می بردند . دو زن لباس چرکین و کثیف samahرادر اوردندو او را برهنه کردند یکی از انها مقدا ری اب دا غ رو ی او ریخت و دیگری بدن کو چک او را بالیف گیاهی زبر و خشنی که کا ملا خیس شده بود به همراه صابو ن عطری شستشو داد. از صو رتش شرو ع کرد که سفید مایل به صو رتی شده بود
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:6  توسط محمود نفیسی  |