|
|
|
|
|
گفنمش :شیرین ترین او از چیست؟ چشم غمگینش به رو یم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتا دش به گیسو ی بلند زیر لب غمنا ک خواند: نا له زنجیر ها بر دست من گفتمش:ان گه که از هم بگسلد خنده تلخی به لب او رد و گفت: ارزو ئی دلکش است اما دریغ بخت شو رم ره بر این امید بست و ان طلائی زو رق خو رشید را صخره های سا حل مغرب شکست من به خو د لرزیدم از دردی که تلخ دردل من با دل او می گریست گفتمش:بنگر در این دریا ی کو ر چشم هر اختر چرا غ زو رقی است سر به سو ی اسمان بر داشت- گفت :چشم هر اختر چراغ زورقی ست لیکن این شب نیز دریائی است ژرف ای در یغا شبرو ان کز نیمه راه می کشد افسو ن شب در خو ابشان..گفتمش:فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان گفت:اما در شبی این گونه گنگ هیچ اوائی نمی اید بگو ش گفتمش:اما دل من می تپد گو ش کن اینک صدای پای دو ست! گفت:ای افسو س!در این دام مرگ باز صید تا زه ای را می برند این صدای پای او ست !.. گریه ای افتا د در من بی امان در میا ن اشکها پرسیدمش:خو شترین لبخند چیست؟ شعله ای در چشم تا ریکش شکفت جو ش خون درگو نه اش اتش فشا ند گفت:لبخندی که عشق سر بلند و قت مردن بر لب مر دان نشاند من زجا بز خاستم بو سیدمش تهران-۱۳۳۴ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||