تبليغاتX
باران - یک طرح جا لب برای داستا ن
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
این طرح را انتخا ب کرده ام تا ان را به صو رت یک داستان کو تا ه  در بیا و رم حتی میشو د ان را یک رمان کرد  :گفتگو با یک مردمحتضر.مرد در حال احتضا ر بو د و زن در کنا رش نشسته و دست او را در دست داشت مرد گفت:در این لحظات اخر  اخر با ید اعترا ف کنم . زن گفت : ارا م بگیر - به خو دت فشار نیا و ر ... مرد گفت : اخر من به تو خیا نت کرد ه ام . زن گفت : دیگر هیچ چیز مهم نیست .  مر د گفت : نه تو با ید همه چیز را به دانی... من با نز دیکترین  دو ست تو ارتبا ط  دا شتم ... زن گفت : می دانم  برای همین هم به تو سم خو را ندم البته  در این طرخ می تو ان جا ی زن و مرد را هم عو ض کرد به این معنی که زن در حال احتضا ر با شد   و سر انجام مر د بگو ید : برای همین به تو سم خو راندم .
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:6  توسط محمود نفیسی  |