تبليغاتX
باران - داستان سگ اثر :با جین بر گردان :محمود نفیسی قسمت دوم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

یک رو ز که درست به یا د ندا رم چه رو زی بو د یک پیر مرد چرو کیده قد بلند جلو یم ایستا و و صمیمانه   گفت:پسری به سن و سال تو با ید در مد رسه با شد.داشتن دانش و تحصیلات عا لی مهمترین قسمت زندگی    است .پس از ان سر ما و گر سنگی را فرا مو ش کردم  و جستجو را شرو ع نمو دم .بهر سو نگریستم . بطو  ر سا ده و اتفا قی یک سا ختمان بلند و با شکو ه و عظیم پیدا کردم . مردم به من گفتند تمام انها مدرسه   هستند.سرم را بلند کردم و به سو ی در ورو دی سا ختما ن به راه افتا دم . زیرا به خا طر او ردم داشتن دانش و تحصیلات عالی  مهمترین قسمت زند گی است . ایا دا خل این سا ختمان  با شکوه و پر زرق و برق است یاسا ده - رفتا ر کسی که با او رو برو می شوم چگو نه است؟ دو ستا نه  یا با تهدید و دشمنی -در این بین صدائی به گو شم رسید و با این کلمات به من خو ش امد گفته شد.: برو گمشو !جای تو اینجا نیست .               این کلمات مثل شلا ق مرا زیر ضربات خو د گر فت  و تمام بدن مرا سو زا ند . سرم را پا ئین اندا ختم و انجا را تر ک کردم . اما هنو ز  صدای خنده بچه ها  در گو شم زنگ می زد.بهر رو ی برای او لین بار شک کردم از اینکه به را ستی انسا ن با شم . شکم هر رو ز بیشتر می شد .نمی خو استم در باره ان فکر کنم .   ولی       صدا ئی در سرم  می پیچید و پیو سته سئوال می کرد :ایا به راستی تو یک بشر هستی؟(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:17  توسط محمود نفیسی  |