|
|
|
|
|
در کنا ر معبد مترو که ای - مجسمه ای از خدای معبد قرار دا شت . خدا یا ن می تو انند هر کا ری انجام دهند با خو دم فکر کردم با انکه هیچ پرده حفاظی این معبد را نپو شا نده است و مظهر خداوند بزرگ در معرض دید قر داده شده است و با و جو د انکه طلا ئی که در بدن این خداوند حک شده کنده شده و یک دست او مفقو د شده است او هنو ز یک خدا وند است . در جلو ی محراب خراب زانو زدم و دعا کردم : ای خدا وند مقدس - تقا ضا دا رم نشا نه ای به من بنما تا بدانم که انسا نم . او به دعای من پا سخی نداد . حتی در خوا ب هایم هم نشانه ای به من نشا ن نداد و لی سر انجام خو دم مشکل را حل کردم. با خو د فکر کردم اینگو نه که زند گی کر ده ام چگو نه می تو انم که انسا ن با شم ؟ ایا این تو هبنی به خو د کلمه مقدس انسان نیست بعد از ان فهمیدم که امکان ندا رد که انسا ن باشم .ان قسم که من زندگی کر ده بو دم نا گهان احسا س و ادراک مرا بیدا ر کرد من مانند سگ به دنبال ات و اشغال و غذا های مانده بو دم . زیرا انسان نبو دم . سگ بو دم یا حیو انی شبیه ان و یک رو ز فکری به نظرم رسید . از انجا که من یک شیء هستم با ید قا در باشم که خو د را به فرو شم چون نمی تو انم زدگی شا یسته و مطلو بی دا شته با شم . منهم با یستی به خو بی قا در باشم خو دم را به کسی به فرو شم کسی که بتو اند ار من مر ا قبت کنداگر او مرا جزو خانوا ده خو د به نما ید من حیو ان با ر کش او خوا هم بو د . بعد از انکه تصمیم خو د را گر فتم . اعلا نی به پشت خو د چسبا ندم که نشا ن بدهد من برای فرو شم . به اهستگی از و سط با زا ر رو ز عبو ر کردم . در حالی که سرم را بالا گر فته و در جستجو ی خریدا ر احتما لی بو دم نمی خو استم بها ئی بابت قیمت خو د بگیرم من صمیما نه حا ضر بو دم مانند یک سگ به هر کسی که مر ا با خو د ببرد به من چند تکه استخو ان برای جو یدن بدهد خدمت کنم .از طلو ع افتادب تا غرو ب افتا ب انجا بو دم اما هیچکس علا قه ای به من نشا ن نداد و جز قیا فه های اخمو و در هم و خنده های شرارت بلر شیطا نی چیزی ندیدم . وچند بچه هم بو دند که با اعلا ن پشت من بازی می کردند. خسته و کو فته و گر سنه بو دم و هیچ را هی نداشتم جز اینکه به معبد مترو که بر گردم .( ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:12 توسط محمود نفیسی
|
|
||