تبليغاتX
باران - داستان سگ اثر :با جین بر گردان :محمود نفیسی قسمت چها رم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
از اطرا ف جا ده  یک تکه کیک خشک  و سفت و ما نده بر داشتم  سفت و خشک  و پو شیده از گرد وغبا ر و خا ک بو د  ان را با زو ر پا ئین  دادم و این مرا خو شحا ل سا خت برای اینکه  به من ثا بت کرد  که معده من  ما نند معده سگ   می تو اند هر چیزی را تحمل کند و بپذیرد. معبد مترو ک بو د با اتفا قی که برایم پیش امد  فهمیدم که تو انا ئی فرو ش خو د را ندا رم  رو ی هم رفته بیفا یده بو دم  بد تر انکه انسا ن نبو دم .         شرو ع به گر یه کردم  بعد پی بردم  در حا لیکه اشک ها ی انسا ن گر ا نبها  هستند -اشک ها ی یک شیءبیفایده  مثل من بی ار زشند.  در جلو ی محرا ب زا نو زدم . می خو استم با شدت تما م گر یه کنم . نه زیا د به خا طر انکه هنو ز اشکها ئی دا شتم که بایستی  فرو به ریزم  . بلکه اشکها تمام چیزی بو دند که من داشتم  پس از انکه گر یه و زا ریم در معبد به پا یا ن رسید. از معبد خا رج شدم  به جلو ی یک خا نه اعیا نی   شخصی متکبر و مغرو ر رفتم  در حالیکه سردم بو د و گر سنه بو دم در گو شه ای از دیوا ر جلو ی در       ورودی  خو درا مخفی کردم  و شیون و نا له و زا ری را سر دا دم . در این هنگام  صدای فرو ریختن  اشک هایم  پا ئین تر از صدا ی قرقر کردن شکم خا لی و گر سنه ام بو د . مرد جوانی با لبا س زیبای غربی  بیرون امد او هیچ تو جهی به من نشا ن ندا د  پس از ان مرد میا ن سا لی با ردای  بسیار شیک و بلندی  وا رد شد او حتی نگا هی هم به سو ی من نکرد.تعدا دی اشخا ص از کنا رم گدشتند بدو ن انکه تو جه کنند من انجا هستم
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط محمود نفیسی  |