|
|
|
|
|
از اطرا ف جا ده یک تکه کیک خشک و سفت و ما نده بر داشتم سفت و خشک و پو شیده از گرد وغبا ر و خا ک بو د ان را با زو ر پا ئین دادم و این مرا خو شحا ل سا خت برای اینکه به من ثا بت کرد که معده من ما نند معده سگ می تو اند هر چیزی را تحمل کند و بپذیرد. معبد مترو ک بو د با اتفا قی که برایم پیش امد فهمیدم که تو انا ئی فرو ش خو د را ندا رم رو ی هم رفته بیفا یده بو دم بد تر انکه انسا ن نبو دم . شرو ع به گر یه کردم بعد پی بردم در حا لیکه اشک ها ی انسا ن گر ا نبها هستند -اشک ها ی یک شیءبیفایده مثل من بی ار زشند. در جلو ی محرا ب زا نو زدم . می خو استم با شدت تما م گر یه کنم . نه زیا د به خا طر انکه هنو ز اشکها ئی دا شتم که بایستی فرو به ریزم . بلکه اشکها تمام چیزی بو دند که من داشتم پس از انکه گر یه و زا ریم در معبد به پا یا ن رسید. از معبد خا رج شدم به جلو ی یک خا نه اعیا نی شخصی متکبر و مغرو ر رفتم در حالیکه سردم بو د و گر سنه بو دم در گو شه ای از دیوا ر جلو ی در ورودی خو درا مخفی کردم و شیون و نا له و زا ری را سر دا دم . در این هنگام صدای فرو ریختن اشک هایم پا ئین تر از صدا ی قرقر کردن شکم خا لی و گر سنه ام بو د . مرد جوانی با لبا س زیبای غربی بیرون امد او هیچ تو جهی به من نشا ن ندا د پس از ان مرد میا ن سا لی با ردای بسیار شیک و بلندی وا رد شد او حتی نگا هی هم به سو ی من نکرد.تعدا دی اشخا ص از کنا رم گدشتند بدو ن انکه تو جه کنند من انجا هستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35 توسط محمود نفیسی
|
|
||