تبليغاتX
باران - سگ اثر باجین - برگردان محمو د نفیسی بخش پنجم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
سر انجام مرد جوان قوی بنیه    قد  بلندی   بیرو ن امد و به من نزدیک شد و با لحنی خشن گفت:لعنتی -به زن  به چا ک اینجا جا ئی نیست که تو بیا ئی  و زا ری و گریه کنی. صدای کلما تش مانند ضربه ای از رعد و برق در سرم پیچید و ذهنم را کر خت م بی حس کرد . او ما نند لینکه می خو اهد به سگی لگد به زند به من لگد زد گریه را تما م کردم . سرم را در دست ها یم  پنها ن کردم  اهسته از انجا دو ر شدم  بدو ن اینکه کلمه ای بگو یم  زیرا حرفی ندا شتم که به زنم . وقتی که به معبد برگشتم  خسته و کو فته به رو ی زمین درا ز کشیدم و مانند یک سگ زخمی   زو زه کشیدم . خدا وند معبد  چشما نش را پا ئین اندا خته  و بدن درب و دا غو ن مرا با نگا ه ثا بتش  نو ازش می کرد. برای سپاس و حق شنا سی  اشکها یم به راه افتا ده بو دند در جلو ی محراب زانو  زدم  و تقا ضا کردم:من یک انسان نیستم . اما از لحظه ای که دست تقد یر   و سر نو شت مرا مجبو ر به زندگی  کرده است- تنها یم  - در خواست می کنم  ای خدا ی مقدس - تو پدر خو انده من با شی-هیچکس ذیگر در این  دنیا به شخصی  ما نند من اهمیت نمی دهد. اگر چه خدا ی مقدس جو اب نداد  و لی در خو است مرا هم رد نکرد به این دلیل   بر این با و رم که پدر عا دل و منصفی دا رم که همان خدا ی بطو ر قا ئم ایستا ده و یک دست  معبد است. (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط محمود نفیسی  |