|
|
|
|
|
ما نند همیشه برای به دست او ردن تکه استخو انی بیرو ن رفتم . ولی به زو دی به معبد برگشتم . زیراچیز کمی دا شتم که با ان شکم خو د را پر کنم حالا من مثل دیگرا ن پدری در خا نه دا رم .این درست است که خا نه ام خرابه ای بیش نبو د. و پدرم خدا ئی بو د که هر گز کلمه ای برای تسلی و دلدا ریم نمی گفت و لی او تنها کسی بو د که مرا ترک نمی کرد . او تنها فرد خا نو اده ام بو د زمان به سرعت میا ن سر ما و گر سنگی می گذشت . یک اشتیا ق و انگیزه عجیبی در من ریشه دو انده بو د انقدر و تا ان اندا زه که می دا نستم من انسا ن نبو دم . اما ارزو ها و امیا ل بشری در من رشد کرده بو د میل شدیدی دا شتم که مانند دیگران زندگی کنم . غذای خو ب بخو رم -لبا سهای قشنگ دا شته بپو شم .. در خانه مجللی زندگی کنم و از پو شش های گرم لذت ببرم اینها ارزو های بشری هستند . تو که انسا ن نیستی .چه سبب می شو د که تو به این چیز ها فکر کنی؟ وقتی احسا س کردم که این هو س ها ی بیهو ده که کا ملا به وجو د انها اگا هی دا رم در من طغیان کرده است خو د را سر زنش کردم اما هو س های بشری در بدن(سگ مانند)یو رش او رده اند خو ب میدانم که این مرا به سو ی فا جعه و مصیبت می برد ولی هنو ز هیچ راهی برای تر ک ان پیدا نکرده ام.کا لا هائی که در پشت و یترین مغا زه ها ی خیابا نها گذا شته اند عجیب برایم افسو نگر وجذاب هستند (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 توسط محمود نفیسی
|
|
||