|
|
|
|
|
یک رو ز یک جفت ساق پای زیبا مشا هده کردم که در طو ل پیا ده رو قدم می زد نه در وا قع قدم نمی زدبه نظرم می امد که ا نها در حا ل رقص در پیا ده رو خیا با ن هستند . کا هی وقت ها انها در یک درشکه مسا فر کشی ظا هر می شدند در حا لیکه بر رو ی هم پیچ و تا ب می خو ردند. هر وقت ان دو ساق پا را از مسا فت بسیا ر دو ر می دیدم متو جه می شدم که بطرف انها به را ه افتا ده ام ولی بمحض اینکه نگا ه ثا بتم به انها می افتا د ذهن و شعو رم به من هشدا ر می داد- مو ا ظب باش - تو انسا ن نیستی . ودر ان هنگام جرئت و شها مت خو د را از دست می دا دم . یک رو ز (puppy)پا پی سفیدی را دیدم که در کنا ر ان جفت ساق پا ارمیده است . صو رتش بسیار نزذیک به انها بو د وحتی از جا ی پا شد و به بالای انها پرید این مو ضو ع برایم نو یدی بو د زیرا نشا ن می داد که نزدیک شدن به سا ق ها فقط مخصو ص انسا ن نیست حتی سگها اجا زه دا شتند به این دو ستی و نز دیکی دست یا بند . با این اندیشه بی درنگ به سو ی ان پا های قشنگ دو یدم . اما پیش از اینکه بتو انم به انها نز دیک شو م دستی از جا ئی دراز شد و مرا چنگ اندا خت. (این سبب می شو د که رو شنا ئی را به بینی) این ها کلما تی بو د که بعد از پر تا ب شدن به رو ی زمین شنیدم . دچا ر سر گیجه بو دم از خشم به جو ش و خرو ش امدم . ستا ره ها را دیدم و بیهو ش شدم چها ر چنگو لی افتا ده بو دم .تمام اطراف من صو رتها ئی درحال مسخره کردن بو دند و سا ق ها نا پدید شده بو دند. خنده های تمسخر امیز گو شم را می ازرد.خو درا از انظار پنهان کردم و پا به فرار گذا شتم فقط پس از این ما جرابطو ر کا مل شرایطم را فهمیدم. در گذشته خرسند و خشنو د بو ده ام که ما نندیک سگ زندگی کنم و یا یک چیزی شبیه ان - حا ل اگا ه شده ام که بیش از اندا زه رو ی خو د حساب کر ده بو دم با قلبی شکسته به معبد بر گشتم . زیر محراب نشستم و غرق در دریا ی فکر شدم puppyسفید کو چولو را دیده بو دم که چگونه در کنا ر ان ساق ها ی قشنگ ار میده است . زندگی را حتش را در ان خانه دیدم با ان غذا های خو ب که می خو رد و پو شش ها ی گرم که داشت و ان نو ازش ها ی عا شقانه و ظریفا نه که نثار او می شد (ادامه دا رد) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:0 توسط محمود نفیسی
|
|
||