|
|
|
|
|
حسادت در قلبم راه یدا کرد. کو ن خیز ه رو ی زمین خزیدم .سرم را به اطراف چر خا ندم .بالا و پائین پریدم-پا هایم را رو به هوا کردم-پارس کردم به بهترین راه کو شش می کردم که بتو انم سگ باشم .صدای پا رس من خیلی نزدیک به صدای حقیقی سگ بود . در این زمان فکر کردم می تو انم یک سگ باشم. خیلی خو شحال و شاد و شنگو ل شدم . خزیدن را گردا گرد و اطراف دور و نز دیک زمین ادامه دادم . اما پس از مدتی پا ها ی من به راست و صا ف شدن احتیا ج دا شتند و دست های من دیگر نمی تو ا نستند حر کت کنند . نو میدی و یاس درد نا ک و تا ثر انگیزی مرا مجبو ر کرد که با این حقیقت رو برو شو م که من حتی به قدر کا فی خو ب نیستم که سگ باشم دو باره رو ی زمین دراز کشیدم و از یاس و نو میدی نا له را سر دادم. با اشک ها ئی در چشمانم جلو ی محراب زا نو زدم و تقا ضا کردم:ای خدای مقدس از تو که بمنزله پدرم هستی خو اهش دارم که مرا به صو رت یک سگ بر گر دانی مانند ان puppy سفید کو چولو . اما هیچ جو ابی نیا مد . هر رو ز خزیدم و پارس کردم اما با ندا زه کا فی خو شبخت نبو دم که به صو رت یک سگ بر گردانده شوم . " قسمت سو م " پو ستم زرد بو د . مو ها و چشم هایم سیا ه - دما غم پهن - خپله -قو زی و کو تا ه و نحیف و ضعیف و استخو انی بو دم . اما بسیاری از مردم در این دنیا بو دند با پو ستی خو ب و رو شن و صا ف -مو های بلو ند-چشم های سبز- دما غ های خو ش تر کیب و منا سب-قد های بلند بدنهای قو ی (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط محمود نفیسی
|
|
||