تبليغاتX
باران - سگ اثر باجین - برگردان محمو د نفیسی - فسمت نهم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

یکنفر-دو یا سه نفر با هم به سرعت در خیابان و پیا ده رو قدم می زنند و مغرو رانه  سرشان را بالا نگا ه دا شته اند و در حال نگاه کردن به       اطرافند.انه با سر و صدا و با شو ق و ذو ق او ا ز می خو انند - فریا د می زنند و می خندند و مردم دیگر محجو با نه از کنا رشا ن رد می شو ند و یا راه خو دشا ن را از انها کنا ر می کشند . کشفی کرده ام  انچه ما به نام مردم می نا میم به دو دسته تقسیم شده اند . کمی سبب حیرت و تعجب است .که یک دسته   دیگر از مردم هم بو دند . شریف تر و ابرو مندانه تر از نو ع طبیعی که من دیده ام .انها کلاه کپ سفید  بر سر گذاشته و     لباس های متحد الشکل  با حا شیه ابی پو شیده بو دند  و یقه های پهن اشان  باز و مو های  سینه اشان نما یا ن بو د . یکی یکی-دو تا دو تا - سه     تا چها ر تا با هم می امدند  اغلب به خیابان  این مردم زیا د ابر و مند امده بو دم  اگر انها نمی خندیدند  می خو اندند و فر  یا د می کشیدند  یا         عابران پیا ده را  با بطری ها ی مشرو ب  کتک می زدند  یا در معا بر عمو می با زنا ن  عشق با زی می کردند . گا هی وقت ها انها را در    در شکه مسا فری می دیدم در حا لی که ان سا ق های قشنگ  را رو ی زانو ها ی خو د نشا نده بو دند . انها با زبا نی صحبت می کردند که من نمی فهمیدم  مردم از دو ر با انها رفتا ر موء دبا نه ای دا شتند . جرات نمی کردم به انها نز دیک شو م . زیرا انها ابرو مند تر و شریفتر  از      سا یر مردم بو دند . فقط می تو انستم انها را از را ه دو ر نگا ه کنم  و مخقیا نه انها را ستا یش کنم . ارزو ی خو بی برای انها دا شتم . دعای خیرم را بد رقه راه اینگو نه مردم شریف و ابرو مند که در دنیا وجو د دارند - کرده بو دم  زیرا به خا طر انها درد و بد بختی  و سیه رو زی خو یشرا از یاد بردم . انها را پنهانی  ستا یش کر دم  و دعای خیر خو درا عر ضه انها دا شتم . اغلب به خو د یا د او ری  می کردم که نبا ید زیا د به انها نز دیک شو ی و انها را کثیف و الو ده کنی . ولی یک بار  زیا د به انها نز دیک شدم . یک رو ز طرف ها ی عصر -خیلی خسته و گر سنه بو دم بطو ریکه نتو انستم  راه رفتن را ادامه دهم کنا ر دیو اری نز دیک  جا ده نشستم و پا ها ی برهنه ام را که اغشته به خاک و خون بودند ما لش      دادم . گر سنگی  درد و فشار طا قت فرسائی بر قلبم وا رد کرده بود . نیرو ی بینا ئیم تیره و تا ر شده بو د - تما م انچه اطرا فم بو د تصو یر و ا ضح و رو شن خو د را از دست دا ده بو د . حتی متو جه نشدم که یکی از اشخا ص شریف و ابرو مند  از کنا رم در حال گذ ر است . سرانجام وقتی او را دیدم کو شش کردم بلند شو م و بگر یز م  اما  دیگر خیلی دیر شذه بو د . نو ک پنجه کفشی به با زو ی چپم لگد زد . از بس به با زو ی چپم  صدمه و اسیب وا رد شد که گمان بردم با زو ی چپم دو نیمه شده است و بدو ن انکه بتو انم خو دم را کنتر ل کنم  غلتیدم و به زمین افتا دم  (سگ) شنیدم شخص شریف و ابرو مند  با این کلمه به من نا سزا می گو ید . در هما ن هنگا م که با زو ی کو فته شده و ضربه دیده خو درا ما لش دادم  کلمه (سگ ) را بار ها و با رها  زیر لب تکرا ر کردم . سرانجا م فرصتی برای  برگشت به معبد یا فتم ( ادامه دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:9  توسط محمود نفیسی  |