|
|
|
|
|
انجائی که باید درد را تحمل کرد.ودر لطراف و دو رتا دو ر زمین خزید. سرم را به اطراف چرخاندم .پا ها یم را رو به هو ا کردم و پا رس کردم به را ستی احسا س سگ بو دن را دا شتم . خیلی خو شحا ل بو دم . خندیدم تا اینکه اشکها یم به رو ی گو نه هایم غلتیدند.. در این هنگام پی بردم که به راستی یک سگ شده ام جلو ی محراب زا نو زدم که تشکر و سپا س خو درا بیان کنم و بگو یم:ای خدای مقدس - ای پدر خوانده من - نمی دانم با چه زبا نی از تو تشکر کنم . حالا من یک سگ هستم زیرا ان شخص شریف و ابرو مند . مردی بالا تر از همه مردان لطف و عنا یت کرده و مرا سگ نا میده است .خدای مقدس اظهار نظری نکرد و حرفی نزد.درست مانند یک سگ من گردا گرد و اطرا ف دو ر نزدیک ان زمین خزیدم و پا رس کردم.(قسمت چها رم} با ان سا ق های پا دو با ره رو برو شدم انها به اهستگی به سو ی من امدند و در کنا رش ان puppy پاپی سفید بو د به سختی تو انستم خو دم را کنترل کنم به مدت کا فی صبر کردم تا خو ب به من نزدیک شو ند . قلبم پر از شعف و شا دمانی بو د زیرا حالا دیگر من نیز سگ شده بو دم صدای چرم کفش ها نز دیکتر شد puppyپا رسی کرد و به رو ی من پرید و لباس پا ره و پو ره مرا تکه تکه کرد او را به زمین زدم و با او در افتا دم . او مرا گا ز گر فت ومن هم پشت او را گا ز گر فتم ":تو سگ او را رها کن - او را ول کن"و بلا فاصله پس از این فر مان خشک و سرد - لگدی از ان سا ق های قشنگ بر سرم فرو امد . سگ را نگاه دا شته و او را به زمین غلتا ندم صدای هیا هو و ولو له از تمام سمت و سو در گو شم پیچید ه بو د دست ها به من زو ر و فشا ر می او ردند و مرا می زدند . اما من ان سگ کو چو لو را با تمام نیرو و تو انم نگا داشته بو دم {قسمت پنجم این داستان را که اخرین قسمت نیز هست در قسمت یا زدهم به خو انید} |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:8 توسط محمود نفیسی
|
|
||