تبليغاتX
باران - باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

غرش رعد سحر گاهی بر اضطراب  شب  های سربی سیلی زدودر زهدان هفت لای ظلمت نفس نوباوه روز پرید .در خاموشی بهت اندودهذیان ساز - برق از دیدگان خدا بر جست سینه اسمان به دندانه صد زخم دریده شدخفقان ترس به انتها رسید  و نا گاه با دلهره سقوط ستون های ابر  سنگینی لواره های  انتظار فرو ریخت .تاب تن  تب گر فنه هستی  نقش طا عونی  مر دارهای قرن - سو سو ی مر گ شعله های تک سو ز - طعم گس عشق های مردابی - عطش جوانه های نهفته در ناف خاک و این شب ..این شب این خیمه ستون      سو خته دود اکند  این کابوس سینه فرسای دیده سو ز - با فواره رگ های اسمان رو فته شد   در وازه های دیده ودل باز می شو د نفس هوا پاک و رخساره زمین شسته است  بیا ای جان سبکبار من بیا تا در  صبح نو دمیده به نظا ره خورشید رو یم  م.ا . به اذین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:52  توسط محمود نفیسی  |