تبليغاتX
باران - کمی هم به خندید.
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
راهبه ای روی نیمکت نشسته بو د . سربازی  نفس زنان از راه رسید و سراسیمه و با اضطراب گفت:میشه منو زیر  دامنتون پنهان کنید  بعد علت ان را میگم. راهبه قبول کرد و سرباز را انجا مخفی کرد . بعد دو افسرپلیس رسیدند و به راهبه گفنتد: سربازی از اینجا رد نشد؟ و را هبه هم گفت چرا  ولی از این طرف رفت و راهی را به انها نشان داد . انها که رفتند  سرباز بیرو ن امد و کلی از را هبه تشکر کرد و گفت : اینها می خواهند مرا به جنگ عراق به فرستند ومن نمی خواهم برو م و فرار کرده ام بعد  اضا فه کرد  اگر نگید من وقیح و پر رو شده ام باید بگم این مدتی که در زیر دامن شما بو دم تو جه کردم شما سا ق های پای بسیار زیبائی دارید. راهبه جواب داد. اگر مدت بیشتری انجا مانده  بودید  علائمی را می دیدید ومتو جه می شدیدکه منم  مردم . اره دوست عزیز منهم مث تو برای اینکه به جنگ عرا ق نرو م  لباس راهبه ها را پو شیده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:2  توسط محمود نفیسی  |