تبليغاتX
باران - سایه از سهراب سپهری
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
نه خواب بودم - نه بیدار    از تو با لا خونه  ٬چشمم افتاد به صحرا:    یه چرا غ بادی داشت می سو خت-      پهلوش یه پسر بچه وایسا ده بود .- به سایه اش نگاه می کرد - سایه اش تا اون صحرا رفته بو د:                 هیچکی نیس بگه - هیچکی     چرا وقتی تو اتا ق پنجدری  - پهلوی چرا غ اویزه دار  وای میسادم - سایه م روی نقشای گلیم که می افتاد - با قیش می رفت رو دیوار - یا تو تا قچه اینه داره - خیلی ام که دراز می شد روی تیرای سقف . پس چرا حا لا اسمون نمی افته ؟  اسمون سنگه؟      ستا ره ها چرا غن؟مث اون چرا غا که به نخ با دبا دک می بستیم ؟ کی رو شن می کنه؟  کی خا مو ش می کنه ؟ خدا را سه ؟ میگن میون ستا ره ها خالیه - هر چی بریم به هیچ جا نمی رسیم  اگه هر چی بریم بازم هس - پس کجا نیس ؟ سایه رفته باشه تو خا لیای اسمون - تنهائی نمی ترسه؟   اخرش رو چی می افته؟چطور تو مهتا با دنبالش می دویدم روسنگفرشا-لای اون علفا که جنگل عرو سکا بو د  یا درخت نا رونه   بعضی وقتا یه شکل دیگه می شد  مث نقشای سر حموما  می خواسم جا بزارمش فرار کنم - پا بپام میو مد   می رفتم تو سایه دیوار - دیگه پیداش نبو د - بیشتر ترس ورم می دا شت  حالا کجاس؟میشه رفته باشه اونجا که یه وقت بو ده ؟ پسر بچه راه افتا د - رفت - رفت ته افق گم شد - رفت دنبال سایه ش              ------نه خواب بو دم نه بیدار :مث اینکه تو صحرا بو دم - یه چیزی تو افق دیدم  رفتم جلو یه تا بو ت شد   سایه پسر بچه تمومش تو تا بو ت بو د   صدای گریه شو شنیدم برگشتم : اون سر صحرا چراغ بادی داشت می سو خت - پهلو ش یه گهواره رو خا کا افتا ده بو د .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط محمود نفیسی  |