|
|
|
|
|
نه خواب بودم - نه بیدار از تو با لا خونه ٬چشمم افتاد به صحرا: یه چرا غ بادی داشت می سو خت- پهلوش یه پسر بچه وایسا ده بود .- به سایه اش نگاه می کرد - سایه اش تا اون صحرا رفته بو د: هیچکی نیس بگه - هیچکی چرا وقتی تو اتا ق پنجدری - پهلوی چرا غ اویزه دار وای میسادم - سایه م روی نقشای گلیم که می افتاد - با قیش می رفت رو دیوار - یا تو تا قچه اینه داره - خیلی ام که دراز می شد روی تیرای سقف . پس چرا حا لا اسمون نمی افته ؟ اسمون سنگه؟ ستا ره ها چرا غن؟مث اون چرا غا که به نخ با دبا دک می بستیم ؟ کی رو شن می کنه؟ کی خا مو ش می کنه ؟ خدا را سه ؟ میگن میون ستا ره ها خالیه - هر چی بریم به هیچ جا نمی رسیم اگه هر چی بریم بازم هس - پس کجا نیس ؟ سایه رفته باشه تو خا لیای اسمون - تنهائی نمی ترسه؟ اخرش رو چی می افته؟چطور تو مهتا با دنبالش می دویدم روسنگفرشا-لای اون علفا که جنگل عرو سکا بو د یا درخت نا رونه بعضی وقتا یه شکل دیگه می شد مث نقشای سر حموما می خواسم جا بزارمش فرار کنم - پا بپام میو مد می رفتم تو سایه دیوار - دیگه پیداش نبو د - بیشتر ترس ورم می دا شت حالا کجاس؟میشه رفته باشه اونجا که یه وقت بو ده ؟ پسر بچه راه افتا د - رفت - رفت ته افق گم شد - رفت دنبال سایه ش ------نه خواب بو دم نه بیدار :مث اینکه تو صحرا بو دم - یه چیزی تو افق دیدم رفتم جلو یه تا بو ت شد سایه پسر بچه تمومش تو تا بو ت بو د صدای گریه شو شنیدم برگشتم : اون سر صحرا چراغ بادی داشت می سو خت - پهلو ش یه گهواره رو خا کا افتا ده بو د . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:24 توسط محمود نفیسی
|
|
||