|
|
|
|
|
چشمه ای نا شناس در درونم جو شید که از گر میش مست شدم . بال کو فتم . اواز نا شناسم را در دهکده ای نا اشنا پخش کردم . انگاه به دختر دهقان گفتم:اما اینم بدون که من مثل خروس تو از روباه شکست نمی خورم . درندگان صحرا از من می گریزند. بر چشم ببرها چنگ می ندازم.برعقابها خشم می گیرم . بر قلب پر نیرنگ ادمیزاد چنگال فرو می کنم . هر سحر از بام کلبه ی جنگلی بانگ بر می کشم و نژاد خفته از دست رفته ام را به بیداری و اتش افروزی باز می خونم . دختر دهقان بر افروخته از شوق و بیم پیش خود می گفت:حیف که خروس قشنگ منو روبا ه خفه کرد . یکباره بر او بانگ زدم :چی میگی دختر؟اصلا من خرو س نیستم و او شگفت زده و مات گفت:پس تو چه هستی؟که هستی؟مال کدوم دنیائی؟ من از حر فات می ترسم نه - نه اینجوری صحبت نکن . از این حرفای تو چیزی نمی فهمم دلم می خواد تو همون خروس باشی من فقط غرور تو را دوست دارم از ان به بعد دختر دهقان درمیان ابادی از همه مغرور تر راه می رفت تنش داغ بود و نگا هش می سوزاند - زیرا خروسی از جنگلهای گمشده با او طرح اشنائی ریخته بو د . خروس غریب هر شب سه بار از بام خانه ی دهقان بانگ بر می داشت و اواز او با صدای تمام خروس های عالم فرق داشت گویای نغمه ای سوزنده بود که کسی رمز ان را در نمی یا فت .دختر دهقان از شنیدن اواز او گرم می شد شعله ور می شد و می پرسید:خروس سخت اشنا !مقصود تو از خواندن این اواز ها چیه ؟چی می خوای بگی؟خروس جنگلها در پا سخش می گفت:روزی دمد مه های صبح - یک اسب سفید اومد پشت جنگل خواب الوده ایستاد و سم به زمین زد . با شیهه اندوهبارش از جنگل کمک خواست . کسی به سرا غش نر فت . اسب سفید مدتها پشت در وازه جنگل بست نشست - همانگونه سم زد و شیهه کشید وقتی هیچکس از خواب بیدار نشد . وقتی هیچ زبونی ازش نپرسید اسب غریب بی سوار چی می خوای؟برای چه شیهه می کشی؟نومید با ز گشت . سمت کو هسار زرد تا خت کرد .کنار چشمه ای ایستاد سرشو تو چشمه کرد وگفت :یک هفته است سوار منو کشتن . فقط به خا طر اینکه بر نمد زینش این شعر و نوشته بود ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:1 توسط محمود نفیسی
|
|
||