|
|
|
|
|
سحر مرغی زدشت اومد هزاران اه وا فغان زد جونمردی گرفتش حلقه بر پای اوزد سه روز اون مرغ اواره نه دون خوردونه اوازد دو قطره خون زمنقارش چکید اونگاه گویا شد که این خون دل یاری که یارش با دو صد خواری زمان رقص صیا دون -زراه کینه قربان شد اسب سفید وقتی دق دلشو خا لی کرد - کنار چشمه به زمین افتاد دست و پا زدو جونش در رفت . حالا اون چشمه سا لی یکبار بجوش میادو این اوازو ومیخونه....>> دختر دهقان مست از غم - پرهای خروس متکبر از اندوه را ستایش کرد چشمان بر افروخته و مهربانش را بوسید و گفت: خروس و حشی! تو بوی بیا بون میدی . حرفات بوی بیابون مید ه اوازت - نگا هت - رنگت - همه بوی بیابون میدن . اما چرامیگن هرکس صدای بیا با نو بشنوه اواره میشه؟ خروس جنگل ها در موج اندوه فرو رفت و پا سخ داد : برای اینکه صدای بیابون خیلی سو زنا که برای اینکه تو این دنیا هرکی دردی داره نا چار باید بره با بیابون درد دل کنه . صدای بیابون صدای گریه اون پیر زن تنگستو نیه که از داغ پسرش با خاک صحرا درد دل می کرد اواز برزگر سو زان خاکه برزگر اواره ای که کنار دره ها - انقدر نی زد و غم انیز خوند تا دق کرد . <<روزی که اون جونک خوش فد و بالای گاو گا لش- در کو هسار سوزان خاک دیونه شد . بستنش رو ما دیون و اوردنش به ابا دی با هیچکس حرف نمی زد به هیچکس نگاه نمی کرد . صبح تا شب کنار راه ها می نشست و برای را هگذ رها می خوند سیا پو شی بلند بالا - تو این سنگ و تو این صحرا چنون نی میزنه غمناک میخونه که کهسار از غمش سر در گریبونه میگن گرگ بیابونه کی میدونه - کی میدونه -که او از مهر نا لونه پلنگ کو هسا رون همدم و غمخوار انسون شد. تو این دو رو ن بی شرمی هر کس که از بد گر یزونه میگن گرگ بیابو نه کی میدونه - کی میدونه که او از مهر نا لونه ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:43 توسط محمود نفیسی
|
|
||