|
|
|
|
|
یک روز که بر می گردد به ان روز های خوب گذشته"وقتی که من ۹ ساله بو دم و دنیاا از هر قسم چیزهای با شکوه و با عظمت که می شد تصور کرد پر بود -و زندگی هنوز شادی بخش و یک روءیای مرموز و اسرار امیز به شمار می امد .مراد پسر عمویم که نزد همه به جز من ما جرا جو و دیوانه شنا خته شده بود ساعت ۴ صبح به خانه من امد و با ضربه زدن به پنجره اتا قم مرا بیدار کرد. او گفت : ARAMارام از تختخواب بیرون پریدم و از پنجره بیرون را نگا ه کردم . نمی تواتستم انچه را که می بینم باور کنم . هنوز صبح نشده بود ولی تا بستان بود و در یسیاری از گوشه و کنارهای دنیا هنوز افتاب طلوع نکرده بود - ولی برای من به قدر کا فی روشنا ئی بود که بدانم خواب نمی بینم . پسر عمویم مراد روی یک اسب سفید قشنگ نشسته بود. سرم را از پنجره بیرون اوردم و چشمهایم را ما لیدم و او به زبان ار منی گفت: این اسبه و تو خواب نیستی اگه می خوای سواری کنی - زود بهم بگرد. می دانستم پسر عمویم مراد از زنده بودن بیش از هر کس دیگر که به اشتباه به این دنیا افتا ده است لذت می برد. اما این علا قه بیش از ان بود که حتی من تصور کرده بودم .نخست انکهنزذیکترین خا طرات من - خا طراتی از اسب ها بوده است و اولین ارزو و اشتیا ق من به اسب سو اری بر می گرده .این قسمت عجیب و شگفتش بو د . دوم انکه ما فقیر بو دیم و این جزو ان قسمتی است که نمی تو ا نستم به خود به قبو لانم و انچه را که دیده ام با ور کنم . ما فقیر بو دیم . ما پول نداشتیم . تمام طایفه ما فقر زده و مفلس بودند هر شا خه ای از فا میل گا رو قالا نیان با فقر حیرت انگیز و تحیر اور عجیب و غریبی در دنیا زند گی می کرد. هیچکس حتی مردان قدیم فامیل نمی توا نستند بفهمند از کجا به قدر کا فی پول برای سیر نگاه داشتن شکم ها یمان داریم . مهمتر از همه انکه ما به شسرا فت و در ستکاری مشهور بوده ایم . ما نزدیک ۱۱ قرن به شهرت وامانت و در ستکاری شهرت دا شته ایم . حتی وقتیکه یک فامیل ما ثر وتمند تر ین شخص در دنیا بوده است دوست ذاشته ایم از این نظر چنین فکر کنیم. اول انکه ما سرافراز و ازاده بوده ایم . دوم انکه ما امین و شرا فتمند بو ده ایم و بعد از همه اینها ما خوب و بد را باورداریم {ادامه دارد} |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||