|
|
|
|
|
هیچکدام ما اگر شرافتمند و درستکار باشیم بر دیگری برتری نداریم . حالا دیگر چه برسد به اینکه کسی دزد باشد!نتیجه اینکه اگر چه می توانستم اسب را با چنان شکوه و جلال ببینم . با وجود انکه می توانستم بوی خیلی خوش ایند انرا بشنوم .با انکه می توانستم صدای نفس ان چنان هیجان انگیز اورا احساس کنم . نمی توانستم باور کنم اسب ار تبا طی با پسر عمو یم مراد و یا بامن و یا با هریک از افراد خواب و بیدار فامیل ما داشته با شد پسر عمویم مراد را می شناسم او نمی تواند چنین اسبی را خریده با شد و اگر او نمی تواند ان را خریده با شد پس باید ان را دزدیده باشد و اینکه او اسب را دزدیده با شد برایم قابل قبول نبو د هیچ یک از افراد خانواده گارو قا لا نیان نمی تو انستند دزد با شند . اول به پسر عمو یم نگاه کردم و پس از ان به اسب.یک ارامش پر هیز گارانه وشو خ طبعی در هر یک از انها بود که از یک طرف سبب خوشحا لی و شادمانی من می شد و از طرف دیگر مرا هراسا ن می سا خت . به مراد گفتم: از کجا این اسب را دزدیده ای؟ او گفت:اگر می خوای سواری کنی-از پنجره به پر پا ئین - پس این راست بود . هیچ شک و تر دیدی دران نبود و او اسب را دزدیده بود .او امده بود مرا به اسب سواری دعوت کند . واگر نمی خواستم این دیگر انتخاب من بود . به نظر می امد دزدیدن اسب برای سواری همانند چیز های دیگر که برای پول می دزدند نبود . با این همه فکر کردم که اینکا ر بطور کلی دزدی نبا شد اگر شما چون من و پسر عمویم شیفته و عاشق اسب ها بودید می دا نستید که این دزدی نبود ه است . این نمی تواند دزدی باشد تا زمانی که ما انرا برای فروش عرضه کنیم که البته می دانستم ما هر گز این کار را نخواهیم کرد. گفتم بزار لباسی بپو شم او گفت: با شه - ولی زود بهم بگرد با شتاب لباسی به تن کردم و از پنجره به حیا ط خلوت جستم و بالای اسب پریدم و پشت پسر عمویم مراد قرار گر فتم . انسا ل ما در حا شیه شهر در خیابان walnut زندگی می کردیم .پشت خانه ما روستا قرار داشت و تا کستانها و با غ های میوه و نهر های ابیاری و راه های روستائی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:10 توسط محمود نفیسی
|
|
||