|
|
|
|
|
ما سوار بودیم و پسر عمویم مراد می خواند و با وجود انکه هرکس می دانست ما هنوز در روستای قدیمی هستیم حداقل بنا بر اینکه بعضی از همسا یگان وا بسته به طایفه ما بو دند . ما گداشتیم اسب تا مدتی که احساس می کند و دوست دارد شتا بان برود. سر انجام پسر عمویم مرا د گفت:به پر پا ئین می خوام تنها سوار شم پرسیدم میذاری منم تنها سوارشم ؟ پسر عمو یم گفت: این دیگه به اسب مر بو ط میشه- به پر پا ئین گفتم اسب می ذاره ! او گفت:معلوم میشه ! فراموش نکن من قلق اسبها دسستمه! گفتم : در هر حال تو همراه اسبی همچنان که من . گفت :به خا طر سلا متی خودت می گم - به این امید که چنین باشه - بپر پا ئین . گفتم : خوب- ولی یا دت باشه که تو به من قول دادی بذاری منهم تنها سوار شم. از اسب پا ئین پریدم و پسر عمویم مراد با پا شنه پا یش به اسب لگد زد و فریاد کرد vazire(وزیر) بدو - اسب روی دو پایش بلند شد و حره کشید و نا گهان و یکهو با هیجان شرو ع به دویدن کرد و این دل پذیر ترین چیزی بو د که در عمرم دیده بودم . پسر عمویم مراد سوار بر اسب با شتاب از روی عرض مرزعه ای با علف خشک و نهر های ابیاری عبور کرد . و پنج دقیقه بعد خیس عرق بر گشت .خور شید داشت بالا می امد گفتم : حالا دیگه نوبت منه که سوار شم - پسر عمویم مراد از اسب پا ئین امد و گفت: سوار شو . برای لحظه ای ترس و حشتنا ک و غیر قابل تصوری را تجربه کردمو اسب حر کت نکرده بود پسر عمویم مراد گفت: منتظر چی هستی؟یه لگد به زن به پهلو ش ما باید پیش از انکه کسی بیدار شه - اسبو بر گردونیم ( ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:58 توسط محمود نفیسی
|
|
||