|
|
|
|
|
لگدی به پهلوی اسب زدم یکبار دیگر روی دو پا یش بلند شد و حره کشید . پس از ان شرو ع به دویدن کرد . بجای دویدنبه عرض مزرعه به سو ی نهر های ابیاری پا ئین راهی دوید که به تا کستان dikran Halabian(دیکران هابلیان) منتهی می شد و از انجا شروع به پریدن از روی درختان کوچک مو کرد اسب از روی هفت درخت مو پرید پیش از انکه من بیفتم . پس از ان همچنان دویدن را ادامه داد پسز عمویم مراد به طرف پائین جاده دویدو فریاد کرد:نگران تو نیستم ما باید اسبو گیر بیاریم . تو ازاین راه برو - من از اون راه میرم .اگر پیش تو امد باش مهربا ن باش تا من بر گردم . به طرف پا ئین جاده راه افتادم و پسر عمویم مراد از عرض مزرعه به سوی نهر ابیاری رفت. حدود یک سا عت و نیم طو ل کشید تا ما اسبو پیدا کردیم و اورا بر گرداندیم. مراد گفت :خوب - تمام دنیا حالا دیگه بیداره - به پر روی اسب گفتم: چه بایدبکنم ؟ او گفت:خوب - ما هردو اونو بر می گر دونیم و مخفی اش می کنیم تا فردا صبح.او صدای تا سف و پشیمانی نداشت . می دانستم اسب را مخفی کردهو ان را هر طور که شده وبهر قیمت که باشد برای مدتی بر نمی گرداند. گفتم :کجا اونو مخفی کنیم ؟ گفت:جا شو من می دونم . گفتم :از کی این اسبو دزدیدی؟ نا گهان به فکرم رسید که او این اسب را مدتی است که برای سواری در صبخ های زو د گر فته است و امروز صبح فقط به خا طر اینکه او می دانست تا چه اندازه به اسب علا قه و اشتیا ق دارم به دنبال من امده است. او گفت:چه کسی در باره دز دیدن اسب حر فی زد؟ گفتم: به هر حال - از کی صبح ها شرو ع به اسب سواری کردی؟ او گفت: هیچ وقت تا امروز صبح گفتم: داری راست میگی؟ او گفت: البته که نه - ولی اگر دیگران فهمیدند این مطلبی است که تو باید بگو ئی . من نمیخوام هر دو ما درو غگو بشیم . انچه تو میدونی اینه که ما از امروز صبح اسب سواری را شرو ع کردیم. گفتم با شه. او به ارامی با لسب به سوی انبار متروکه تاکستان (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:58 توسط محمود نفیسی
|
|
||