|
|
|
|
|
کشاورز حریصانه و مشتا قانه اسب را نگاه کرد و گفت:صبح یه خیر پسران دوستان من. نام اسبت چیه؟ پسر عمویم مراد گفت: قلب من - جان بیرو گفت: چه اسم دوست داشتنی برای یک اسب دو ست داشتنی.- می تونستم قسم بخورم که این اسبی است که چند هفته پیش از من دزدیده شده - میشه به دهانش نگا ه کنم؟ مراد گفت: البته . کشا ورز به دا خل دهان اسب نگاه کرد و گفت دندان در برابر دندان . من می تونستم قسم بخورم که این اسب منه - اگر پدر و مادر شما را نمی شنا ختم - شهرت فا میل شما به دوستی و صدا قت به خوبی برای من شنا خته شده با این حال این جفت و لنگه اسب منه ! مرد مظنون عوض اینکه چشمهایش را باور داشته باشد قلبش را باور داشت. روز به خیر رفقای جوان من - پسر عمویم مراد گفت:روز به خیر جان بیرو . صبح روز بعد اسب را به تا کستان (جان بیرو) Johnbyro بردیمو اسب را در انبار او گذا شتیم . سگها - از اطراف ما را با سر و صدا تعقیب می کردند سر در گوش پسر عمویم مراد گذاشتم و گفتم:فکر می کنم سگها دارند برای ما پارس می کنند. پسر عمویم مراد گفت:من قلق سگها را می دونم انها برای کس دیگری پارس می کنند - پسر عمویم مراد بازوانش را دور تا دور اسب گذاشت و دما غش را به دماغ اسب چسباند و فشار داد و اسب نواز ش کرد و پس از ان از هم جدا شدیم. بعد از ظهر ان روز {جان بیرو} Johnbyroبا در شکه اش به خانه ما امد و اسبی را که دزدیده شده و بر گشت داده شده بود به مادرم نشان داد و گفت:نمی توانم فکرش راهم بکنم اسب از همیشه قویتر است و اخلا قش هم بهتر شده خدا را شکر می کنم . عمو یم Khosroveکه در سا لن نشسته بود عصبانی شده و فریاد کرد : ساکت شو مرد سا کت شو - اسبت بر گشته است . تو جهی به ان ندا شته باش!{پایان} |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:45 توسط محمود نفیسی
|
|
||