|
|
|
|
|
وبدینگونه - روح مرا به (رکسا نا)-روح دریا و عشق زندگی باز رسا ند.زیرا (رکسانا)ی من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می اورد محکوم کر ده است و محکوم کرده است تا روز خشکیدن دریا ها با نتظار رسیدن بدو - در اضطراب و انتظلری سر گر دان - محبوس بمانم و این است ما جرای شبی که به دامن (رکسانا)اویختم و از او خواستم که تا مرا با خود ببرد .زیرا (رکسا نا)- روح دریا و عشق زندگی- در کلبه چوبین سا حلی نمیگنجیدو من بی وجود (رکسانا)- بی تلاش و بی عشق و بی زندگی -در نا اسودگی و نومیدی - زنده نمی توانستم بود سرانجام در عربده های شبی تار وتو فا نی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه های رعد - زندگی را در جامه ی قارچ های و حشی بدامن کو هستان می ریخت - دیر گاه از کلبه ی چوبین سا حلی بیرون امدم و تو فان بامن در اویخت و شنل سرخ مرا تکان داد ومن در زرد تابی فانوس مخمل کبود استر ان را دیدم و سرمای پائیزی استخوانهای مرا لر زاند اما سایه های دراز پا هایم - که به دقت از نور نیم رنگ فانوس می گریختند در پناه من بظلمت خیس و غلیظ شب به رفت وامد تعجیل می کر دند - ومن شتابم را بر انه تحمیل می کردم و دلم در اتش بود .و موج دریا از سنگچین ساحل لب پر می زد و شب سنگین و سرد و تو فانی بود زمین پر اب و هوا پر اتش بود من در شنل سرخ خویش - شیطان را میما نستم که به مجلس عشرت های شو ق انگیز می رفت . اما در دلم اتش بود و سوزندگی این اتش را در گلوی خود احساس می کرذم و باد مرا از پیش رفتن مانع می شد. (ادامه دارد ) ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:47 توسط محمود نفیسی
|
|
||