|
|
|
|
|
اما من از مرگ بزندگی گریخته بودم و بوی لجن نمک سود شب خفتنجای ما هیخوارها - که با انقلاب امواج برامده همراه با وزش باد در نفس من پیچیده بود - مرا بدامن دریا کشیده بود وزیر فرارفت زنده وار دریا - مرا بسان قایقی که باد ریسمانش را بگسلد - از سکون مرده وار ساحل متروک بر اب رانده بود ودر می یا فتم از راهی که بودا گذشته است بزندگی باز می گردم و در این هنگام در زرد تابی نیم رخ فانوس - سر کشی کوهه هایبی تاب را می نگریستم و اسایش تن و رو ح من در اندرون من به خواب می رفت و شب اشفته بود و دریا چون مرغی سر کنده پرپر می زد و بسان مستی نا سیراب - بجستجوی لذت عربده می کشید در یک ان پنداشتم من اکنون همه چیز زندگی را بدلخواه خود یا فته ام : یکچند سنگینی خرد کننده ای ارامش سا حل را در خفقان مرگی بی جو ش - بر بی تابی روح اشفته ای که بدنبال اسایش می گشت تحمل کرده بودم - اسا یشی که از جو شش مایه می گیرد !و سر انجام در شبی چنان تیره - بسان قایقی که باد ریسمانش را بگسلد دل به دریای تو فانی زده بودم و دریا اشو ب بود ومن در زیر و فرارفت زنده وار ان که خواهش زنده ئی در هر موج بی تابش گردن می کشید - مایه اسایش و زندگی خود را باز یافته همه چیز زندگی را بدلخواه خود بدست اورده بودم . اما نا گهان در اشفتگی تیره و روشن بخار و مه بالای قایق که توفان گهواره جنبا نش بود و در انعکاس نور زردی که بمخمل سرخ شنل من می تا فت چهره یی اشنا - رنگ گرفت و خیزاب ها - کنار قایق بی قرار و بی ارام - در تب سرد خود می سو ختند . فریاد کشیدم :(رکسا نا !) اما او در ارامش خود اسایش نداشت و غریو من مانند نفسی که در تو ده های عظیم دود بدمند چهره اورا اشفته سا خت و این غریو رخسار رویائی اورا - بسان روح گنهکار شبگردی که از اواز خروس - نزد یکی سپیده دم را احساس می کند شکنجه کرد. ومن زیر پرده نازک مه و ابر د ید مش که چشمانش را بخواب گرفت و د ندا نهایش را از فشار رنجی گنگ بر هم فشرد . فریاد کشیدم : (رکسا نا!) اما او در ارامش خود اسوده نبود و بسان مهی از باد اشفته با سکو تی که غریو مستانه ی توفان دیوانه را در زمینه ی خود پر رنگتر می نمود و بر جسته تر می سا خت و بر هنه تر می کرد گفت :((من همین دریای بی پا یانم!))ودر یا اشوب بود -در دریا تو فان بود فریاد کشیدم (رکسا نا !)اما رکسا نا در تب سرد می سو خت و کف غلیظ بر لب دریا می دوید - ودر دل من اتش بود . و زن مه الود - که رخسارش از انعکاس نور زرد فانوس بر مخمل سرخ شنل من - رنگ می گرفت و من سایه ی بزرگ اورا بر قایق و فانوس و روح خودم احساس می کردم .با سکوتیکه شکو هش دلهره اور بود گفت : (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||