تبليغاتX
باران - رکسانا احمد شاملو - قسمت سوم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
نمی توانی -- << رک  سا ..نا>>وفریاد من دیگر به پچپچه های ما یو س و مضطزب مبدل گشته بودو دریا اشوب بود و خیال و زندگی با درون شو ریده اش عربده می زد و رکسانا بر قایق ومن - وبرهمه دریا در پیکر ابری که  از باد بهم بر می امد - در تب زنده ی خود غریو می کشید:                                          --شاید بهم باز رسیم - روزی که من بسان دریائی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی-اما اینک میان ما ابر های اسمانی و انسا ن هائی که در زمین سر گر دانند>>  --- می توانم رکسا نا         می توانم   --نمی توانی نمی توانی!---<<رکسانا>> خواهش متضرعی در صدایم می گریست و در دریا اشوب بود--<< اگر می توانستی ترا با خود می بردم  توهم بر این دریای پر اشوب موجی تلا شکار       می شدی  و  انگاه در التهاب شبهای سیاه و توفانی  که   خواهش های زنده در هر موج بی تاب دریا گردن       می کشد -در زیر و فرا رفت جا ویدان  کو هه های تلاش زندگی می گر فتیم >>  ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:15  توسط محمود نفیسی  |