تبليغاتX
باران - قا یقی در کا ر نیست از اقبال معتضدی-6
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

من در کمین خودم

چون سا یه ای سمج

چون اخم سر زنشی چسبیده بر هیکلم

من در کمین خودم

چون تیر اندازی بومی

باچنته ای پر از خیالات زهر الود

می خزم  در خود

چون گناه -- چون تحقیر

به مرگ می مانم

در برابرعشق-

وتوفانی ویرانگر

در هجوم به گلدان رو یا ها

************

من سا طور شده ام

با بوی زهم ترس

ضربان می کنم در حلقم

در پره های بینی ام-

اوار نار

انگاه که تا ریک می شود

با قطار

نار می برند

اینجا

تنها با غ

نار نیست

با غ نار است

و اوای روشن نا رها

باغ نار - گاهی نار است

با قطار از نار می گذری

با قطار تاریک است

نار تاریک نیست

اواز باغ تاریک نیست

بشنو:

صدای نار

نار است

ما از تونل می گذریم

ما در تار و پود سیاهی

نار نشده ایم

گم شده ایم

ما غیر از سیا هی

نمی بینیم

ما غیر از اواز های نار

نمی شنویم

گویند در بی ناری- روشنی اید

و..ما

از با غ نار می گذریم

و اوای پرندگان

نار است

 واگن ها اندو هبار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط محمود نفیسی  |